دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۴۰

مولوی
بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد
منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد
چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد
یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد
الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد
گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شد تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد
هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد
گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد در بحر جوید او را غواص کشنا شد
از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد
وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد
تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد
گویی چگونه باشد آمدشد معانی اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این مجموعه ابیات، در پی واکاوی ماهیتِ هستی و دگرگونی‌هایِ ناگزیرِ جهانِ ماده است. شاعر با نگاهی عرفانی به جهان می‌نگرد و بر این باور است که تمامِ صورت‌هایِ عالم، تجلیاتی گذرا از یک حقیقتِ یگانه و ازلی هستند. از نظر او، آنچه ما «نیستی» یا «زوال» می‌نامیم، در حقیقت انتقال از یک ساحت به ساحتی دیگر و بازگشتِ قطره به سوی دریاست.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تبیینِ چرخه‌یِ حیات، از انعقادِ نطفه و ورودِ جان به کالبد تا لحظه‌یِ مرگ و بازگشتِ دوباره به عالمِ باقی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ طبیعت و تجربیاتِ روزمره، همچون خواب، سعی دارد ذهنِ مخاطب را از ظاهرِ فریبنده‌یِ اشیاء عبور داده و او را متوجهِ قدرتِ پنهانِ الهی و جاودانگیِ روح کند.

معنی و تفسیر

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد

آن شور و هیجان و حالِ معنوی که در پیِ مراسمِ سماع پدید آمده بود، اکنون به کجا رفته است؟ آیا آن حالات اصلاً وجود خارجی نداشتند و خیال بودند، یا این که حقیقتی بودند که اکنون به عالمِ فنا و نیستی پیوسته‌اند؟

نکته ادبی: سماع: در اصطلاح عرفانی، شنیدنِ نغماتِ روحانی و رقصِ عارفانه است.

منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد

منکرِ دگرگونی‌هایِ جهان نباش؛ به عصایِ حضرتِ موسی بنگر که در یک لحظه چوبی ساده بود و در لحظه‌ای دیگر به اژدهایی مهیب بدل شد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه حضرت موسی در قرآن که عصای او به مار (اژدها) تبدیل شد.

چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد

این کالبدِ انسانی نیز همچون همان اژدهاست که دنیا را می‌بلعد و در پیِ کام‌جویی است، اما در حقیقت، ماهیتِ آن همان عصایِ ساده (فرمانِ الهی) است که به این صورتِ مادی درآمده است.

نکته ادبی: قالب: به معنای کالبد و جسم است که روح در آن قرار می‌گیرد.

یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد

حقیقتِ هستی، گوهری یگانه بود که مانند دانه‌ای جوشید و به دریایِ خلقت بدل شد؛ کف‌هایِ رویِ این دریا به زمین و دودِ آن به آسمان تبدیل گشت.

نکته ادبی: اشاره به نظریاتِ کیهان‌شناسیِ قدیم در بابِ آفرینش از یک گوهرِ واحد.

الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد

در حقیقت، سپاهی پنهان و پادشاهیِ مستوری در کار است که هر لحظه جلوه‌گری می‌کند و بار دیگر به اصلِ خویش بازمی‌گردد.

نکته ادبی: منظور از سپاه و پادشاه، اراده و تجلیاتِ حق‌تعالی است.

گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شد تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد

اگرچه آن حقیقت از دیدگانِ ما پنهان شد و به عالمی دیگر روان گشت، گمان مبر که نابود شده است؛ صرفاً به دلیلِ اینکه آن را نمی‌بینی، حکم به نیستی‌اش مده.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ میانِ غیبت (نهان شدن) و عدم (نیستی).

هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد

هر اتفاق و حالتی در زندگی، همچون تیری است که از کمانِ تن رها می‌شود؛ اگر می‌خواهی حقیقتِ آن را بیابی، باید به مقصد و نشانه نگاه کنی، نه به کمان.

نکته ادبی: تمثیلِ تیر و کمان برایِ تبیینِ رابطه‌یِ علت و معلول و فانی بودنِ ابزار.

گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد در بحر جوید او را غواص کشنا شد

اگرچه صدف (کالبد)، قطره (جان) را از ساحل ربود و در میانِ خود پنهان کرد، اما غواصِ دانا (عارف) آن را در عمقِ دریا باز می‌جوید.

نکته ادبی: غواص در اینجا استعاره از انسانِ خداشناس است که در پیِ حقیقت است.

از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد

از میلِ مرد و زن، خون به جوش آمد و به نطفه بدل شد و از آن دو قطره، خیمه‌ای (کالبد) در این عالمِ خاکی برپا گشت.

نکته ادبی: خیمه استعاره از بدن است که جایگاهی موقت برای روح است.

وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد

پس از آن، سپاهِ جان واردِ این کالبد شد؛ عقل همچون وزیری برایِ تدبیر گماشته شد و دل به مقامِ پادشاهی رسید.

نکته ادبی: تمثیلِ حکومتی برای بیانِ جایگاهِ عقل و قلب در وجودِ انسان.

تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد

تا اینکه پس از مدتی، دل هوایِ شهرِ اصلیِ خود (عالمِ جان) را کرد؛ در آن هنگام، تمامِ لشکرِ تن از هم پاشید و به عالمِ بقا بازگشت.

نکته ادبی: عالمِ بقا: جایگاهِ ابدیِ روح در برابرِ عالمِ فانی.

گویی چگونه باشد آمدشد معانی اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد

اگر می‌پرسی که این آمدن و رفتنِ معانی (روح) چگونه است، به وقتِ خوابیدنِ خود بنگر؛ خواب، گره‌گشایِ این معما و نمونه‌ای از آن سفرِ بزرگ است.

نکته ادبی: اشاره به این باور که خواب، برادرِ مرگ است و نشانه‌یِ خروجِ روح از بدن.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Parable) عصای موسی

بهره‌گیری از یک داستانِ اساطیری/مذهبی برای تبیینِ تغییر و تحولِ ماهیتِ اشیاء.

استعاره (Metaphor) خیمه

تشبیه کالبدِ بدن به خیمه، برای نشان دادنِ موقتی بودنِ اقامتِ روح در آن.

تضاد (Contrast) عالمِ فنا و عالمِ بقا

قرار دادنِ دو مفهومِ متضادِ ناپایداری و جاودانگی برای برجسته‌سازیِ تقابلِ دنیا و آخرت.

تشخیص (Personification) دل پادشا شد

نسبت دادنِ نقش‌هایِ انسانی و حکومتی به اعضایِ درونی و قوایِ ادراکیِ انسان.