دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۳۱

مولوی
هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد
مست عشقم دار دایم بی خمار من نخواهم مستیی کز می رسد
ما نیستانیم و عشقش آتشیست منتظر کان آتش اندر نی رسد
این نیستان آب ز آتش می خورد تازه گردد ز آتشی کز وی رسد
تا ابد از دوست سبز و تازه ایم او بهاری نیست کو را دی رسد
لا شویم از کل شیی هالک چون هلاک و آفت اندر شیء رسد
هر کی او ناچیز شد او چیز شد هر کی مرد از کبر او در حی رسد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات به تبیین رابطه میان انسان سالک و خداوند در مسیر عشق می‌پردازد. شاعر در این قطعه بر این باور است که تمام حرکت‌ها و طلب‌های انسان، نه آغازگر مسیر، بلکه پاسخی به لطف و کشش الهی است که همواره پیش از انسان در جریان بوده است. در واقع، خداوند است که با تاباندن شعله عشق، آدمی را به حرکت وا می‌دارد.

در این فضا، انسان همچون نیستانی تصویر می‌شود که برای رسیدن به معنا و حیات حقیقی، باید در آتش عشق الهی بسوزد و از خودیت (هستیِ دروغین) دست بشوید. این سوختن نه به معنای نابودی، بلکه راهی به سوی زندگی ابدی و سرسبزیِ جاودان است؛ جایی که «من»ِ کاذب می‌میرد تا «او» (حقیقت مطلق) ظهور کند.

معنی و تفسیر

هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد

هر لحظه لطف و توجه توست که به دنبال ما می‌آید و ما را به سوی خود می‌خواند؛ اگر این لطفِ پیش‌دستانه نبود، مگر ممکن بود که انسان اصلاً به فکر طلب و جست‌وجوی تو بیفتد؟

نکته ادبی: تقاضا در اینجا به معنای طلب کردن و خواستن است و تقابل میان لطف خدا (مبدأ) و طلب بنده (پیرو) را نشان می‌دهد.

مست عشقم دار دایم بی خمار من نخواهم مستیی کز می رسد

من را همواره در حالت مستی عشق نگاه دار، اما نه آن مستی که با شراب دنیوی حاصل می‌شود و پس از آن خمار و رنج دارد؛ من به دنبال مستیِ ناب و بی‌آلایشی هستم که سرانجامش ناخوشی نیست.

نکته ادبی: خمار به معنای سردرد و ناخوشی پس از مستی است که استعاره از لذات زودگذر دنیوی است.

ما نیستانیم و عشقش آتشیست منتظر کان آتش اندر نی رسد

ما همچون نیستانی هستیم که وجودمان سرشار از استعداد است، اما عشق همچون آتشی است که ما چشم‌انتظارِ رسیدنِ آن به وجودمان هستیم تا از سکون و خاموشی به در آییم.

نکته ادبی: استعاره نیستان برای جامعه عارفان و عاشقان به کار رفته که به خودی خود صدایی ندارند و منتظر دمِ الهی‌اند.

این نیستان آب ز آتش می خورد تازه گردد ز آتشی کز وی رسد

این نیستان (عاشقان) بر خلاف روال طبیعی، سیراب‌کننده خود را از آتش می‌گیرد؛ و درست به واسطه همین آتش است که جان‌هایشان تازه و باطراوت می‌شود.

نکته ادبی: تناقض‌آرایی در «آب از آتش خوردن» که اشاره به ماهیت غیردنیایی عشق دارد.

تا ابد از دوست سبز و تازه ایم او بهاری نیست کو را دی رسد

به واسطه لطف دوست، ما تا ابد در تازگی و سرسبزی هستیم؛ چرا که دوست (خداوند)، همچون فصل بهارِ زمینی نیست که دستخوش دگرگونی شود و زمستان (نیستی) به سراغش بیاید.

نکته ادبی: دی (زمستان) استعاره از نیستی و پایانِ عمر است که در برابر بهار (حضور الهی) قرار دارد.

لا شویم از کل شیی هالک چون هلاک و آفت اندر شیء رسد

ما باید در برابر حقیقتِ مطلق، نفیِ وجود کنیم (لا شویم)؛ چرا که هر چه هست (غیرِ خدا) در معرض زوال و نابودی است، پس باید در آنِ واحد آفتِ هستیِ مجازی را بپذیریم تا به حقیقت برسیم.

نکته ادبی: اشاره به آیه «کل شیء هالک الا وجهه» که نشان می‌دهد تنها حقیقت باقی‌مانده ذات خداوند است.

هر کی او ناچیز شد او چیز شد هر کی مرد از کبر او در حی رسد

هر کسی که خود را ناچیز شمرد و از منیت دست کشید، در حقیقت به جایگاه والایی رسید؛ و هر کس که کبر و خودخواهی‌اش مرد، به زندگیِ حقیقی و ابدی دست یافت.

نکته ادبی: ایهام در کلمه «چیز» که هم به معنای «شیء» است و هم در عرفان به معنای «حقیقت و هستی مطلق» به کار می‌رود.

آرایه‌های ادبی

استعاره نیستان

اشاره به جایگاه عاشقان و عارفانی که وجودشان در انتظار تجلی حقیقت است.

تناقض (پارادوکس) آب از آتش می خورد

بیانِ این نکته که رشدِ معنوی عاشق، نه با ابزار مادی، بلکه با سختی‌ها و آتش عشق حاصل می‌شود.

تلمیح کل شیء هالک

اشاره به آیه ۸۸ سوره قصص که بر فانی بودن همه چیز جز ذات الهی تأکید دارد.

ایهام چیز

در مصراع «او چیز شد»، هم به معنای یک موجودیت مستقل است و هم در ادبیات عرفانی به معنای حقیقتِ وجود.