دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۱۷

مولوی
چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه می کنند همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر در فضای نقدِ اجتماعی و اخلاقی سروده شده و شاعر با نگاهی تیزبین، ریاکاری و دنیادوستیِ گروهی از مدعیانِ معنویت را به تصویر می‌کشد. در این ابیات، تقابلِ میان ظاهرگراییِ فریبنده و حقیقتِ درونیِ افراد به وضوح دیده می‌شود و شاعر با زبانی تند و گزنده از کسانی سخن می‌گوید که برای رسیدن به متاعِ دنیوی و شهرت، لباسِ زهد و دین‌داری پوشیده‌اند.

در بخش دوم، شاعر با تغییرِ لحن، به ستایشِ «اهل دل» یا همان عارفانِ حقیقی می‌پردازد که در نقطه مقابلِ آن مدعیان قرار دارند. او از مخاطب می‌خواهد که فریبِ ظاهرِ افراد (ریش و دستار) را نخورد و به دنبالِ نوری باشد که در قلبِ عارفانِ حقیقی وجود دارد؛ کسانی که خورشیدگونه به جهان روشنی می‌بخشند و در نهایت، مخاطب را به آرامش و تکیه بر این یارانِ جان‌بخش دعوت می‌کند.

معنی و تفسیر

چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند

هنگامی که جمعی به عنوان خریدار (طالبِ کلام من) نزد من آمدند، این منتقدانِ سطحی‌نگر و مدعی، شروع به مداخله و کارشکنی کردند.

نکته ادبی: «کهنه دوزان» استعاره از کسانی است که به ظاهرِ امور می‌پردازند و با کلامی سست، به دنبال ایراد گرفتن هستند.

از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند

این افراد از روی دشمنی و ستیزه‌جویی، خود را آراستند و ظاهر را پاک کردند، اما در باطن، به دلیل حسادت و بداندیشی، آلوده و ناشسته باقی ماندند.

نکته ادبی: «صابون زدن به ریش» کنایه از تدارک دیدن و آراستنِ ظاهر برای فریبِ دیگران است.

همچو نغزان روز شیوه می کنند همچو چغزان شب به تکرار آمدند

آنان در طول روز مانند افرادِ فرهیخته و ظریف رفتار می‌کنند، اما شب‌هنگام همچون قورباغه‌ها با جهل و نادانی به تکرارِ سخنانِ بیهوده می‌پردازند.

نکته ادبی: «نغز» به معنای ظریف و زیباست و «چغز» به معنای قورباغه؛ تقابل این دو واژه تضاد میان ظاهرسازی و باطنِ پستِ آنان را نشان می‌دهد.

شکر کز آواز من این خفتگان خواب را هشتند و بیدار آمدند

جای شکر است که کلام و آوازِ حقیقت‌جوی من، این خواب‌رفتگانِ در غفلت را بیدار کرد و آنان را از خوابِ نادانی برانگیخت.

نکته ادبی: «هشتند» صورتِ کهنِ فعلِ «گذاشتند» به معنای رها کردن است.

کاش بیداری برای حق بدی اینک بهر سیم و زر زار آمدند

ای کاش این بیداری برای درکِ حق و حقیقت بود، اما دریغ که آنان فقط برای رسیدن به پول و طلا و منافعِ دنیوی با زاری و التماس گرد آمده‌اند.

نکته ادبی: «سیم و زر» کنایه از ثروتِ دنیوی است.

چون شود بیمار از ایشان سرخ رو چون به زردی همچو دینار آمدند

وقتی این افراد با بیماریِ (طمع) روبرو می‌شوند، به جای آنکه رنگِ سلامت بگیرند، از شدتِ حرصِ طلا، رنگشان مانند دینار زرد و پژمرده می‌شود.

نکته ادبی: زردیِ چهره در اینجا نشانه بیماریِ روحیِ طمع است که با رنگِ دینارِ طلا تداعی می‌شود.

خلق را پس چون رهانند از حسد کز حسد این قوم بیمار آمدند

چگونه چنین کسانی می‌توانند مردم را از حسادت نجات دهند، در حالی که خودشان به شدت گرفتارِ بیماریِ حسادت هستند؟

نکته ادبی: شاعر با طرح یک پرسشِ انکاری، ناتوانیِ این افراد در هدایتِ دیگران را به دلیل آلودگیِ درونی‌شان بیان می‌کند.

در دل خلقند چون دیده منیر آن شهان کز بهر دیدار آمدند

اما آن عارفان و سرورانِ حقیقی، مانند دیدگانی روشن در دلِ مردم جای دارند و برای هدایت و دیدارِ حق آمده‌اند.

نکته ادبی: «دیده منیر» استعاره از بصیرت و آگاهیِ کاملِ اولیای الهی است.

همچو هفت استاره یک نور آمدند همچو پنج انگشت یک کار آمدند

آنان همگی دارای یک نور و هدفِ واحد هستند، همانند هفت سیاره که یک نور دارند یا پنج انگشت که همگی در خدمتِ یک هدفِ واحد کار می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به هفت سیاره‌ی فلکی در نجومِ قدیم که همه از نورِ خورشید بهره‌مندند و اتحادِ کامل.

تا نگردی ریش گاو مردمی سر به سر خود ریش و دستار آمدند

تا زمانی که به ظاهرِ افراد (مانند ریش و دستار) می‌نگری، مانندِ آدمِ نادان هستی؛ چرا که این گروه چیزی جز همین ظاهرِ آراسته نیستند.

نکته ادبی: «ریش گاو» در ادبِ کهن نمادی برای جهل و نادانی در کنارِ ظاهرگرایی است.

اهل دل خورشید و اهل گل غبار اهل دل گل اهل گل خار آمدند

اهلِ دل و عارفان مانندِ خورشیدِ تابان و گل‌های زیبا هستند، اما اهلِ دنیا تنها غبارِ راه و خارهای گزنده به شمار می‌روند.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهاتِ متضاد برای نشان دادنِ تفاوتِ ماهویِ عارفان با دنیاداران.

غم مخور ای میر عالم زین گروه کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند

ای رهبر و میرِ عالم، از این گروهِ دنیادوست غمگین مباش؛ زیرا عارفانِ حقیقی اهلِ بخششِ دل و همراهی با عاشقان هستند.

نکته ادبی: «میرِ عالم» خطابی است فاخر که می‌تواند مخاطبِ خاص یا شخصِ سالک باشد که نباید به خاطرِ نااهلان، اندوهگین شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خورشید و غبار / گل و خار

تقابلِ میانِ اهلِ دل و اهلِ دنیا با استفاده از عناصرِ طبیعت برای نشان دادنِ تفاوتِ ارزشیِ آنان.

تشبیه همچو هفت استاره / همچو پنج انگشت

تشبیه برای نشان دادنِ وحدتِ وجودی و هماهنگیِ عملکردِ عارفانِ حقیقی.

کنایه ریش و دستار

کنایه از ظاهرسازی و فریبندگی برای پنهان کردنِ بی‌‌مایگیِ درونی.

تشخیص (جان‌بخشی) ناشسته رخسار آمدند

نسبت دادنِ آلودگیِ درونی به چهره‌های ظاهراً آراسته برای افشای ریاکاری.