دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۹۷

مولوی
ز اول روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم این چنین عادت خورشیدپرستان باشد
تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد
ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد
بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد
تو رضای دل او جو اگرت دل باید دل او چون طلبد آنک گران جان باشد
ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد
شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل سرشار از شور و شیدایی است و به ستایش پیر و مراد، یعنی شمس تبریزی می‌پردازد. شاعر در این ابیات، پیوند عاشقانه و عارفانه میان مرید و مرشد را فراتر از تعاریف معمولی دین و دنیا تصویر می‌کند و شمس را همچون خورشیدی جهان‌افروز می‌داند که هستی عاشق را دگرگون می‌سازد.

مضمون اصلی، کیمیای عشق است؛ عشقی که می‌تواند سنگ دل آدمی را به لعل گران‌بها بدل کند و مفاهیمی چون کفر و ایمان را در حضور معشوق، بازتعریف نماید. این اثر دعوتی است به تسلیم و فنا در برابر نور وجودی که فراتر از جهات شش‌گانه عالم مادی است.

معنی و تفسیر

ز اول روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد

از همان روز نخست که باده‌نوشی و مستیِ عشق در عالم پدید آمد، پیر و مراد ما (شمس) جام جان‌بخش را در دست دارد تا عاشقان را سیراب کند.

نکته ادبی: مخموری اشاره به حالت اشتیاق و طلب مستی دارد و ساغر جان استعاره از شراب معرفت و حیات معنوی است.

پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم این چنین عادت خورشیدپرستان باشد

ما هر بامداد، همچون ذرات غبار در پرتو خورشید، در برابر او به رقص و پایکوبی می‌پردازیم؛ چرا که این رسم و عادتِ کسانی است که خورشیدِ حقیقت را پرستش می‌کنند.

نکته ادبی: ذره صفت تشبیه مریدان به غبارهای معلق در نور خورشید است که در ادبیات عرفانی نماد ناچیزیِ انسان در برابر عظمت الهی است.

تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد

این چهره خورشیدگونه‌ی او همواره در سحرگاهان جلوه‌گر است، تا آنگاه که قلبِ همچون سنگِ آدمی، با اثر وجود او به لعلِ گران‌بهای بدخشان بدل شود.

نکته ادبی: لعل بدخشان نماد کمال و ارزش و زیبایی است که در اینجا به معنای تحول درونی و تزکیه نفس به کار رفته است.

ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد

ای صلاح‌الدین، دین و دل تو فراتر از جهات شش‌گانه (عالم مادی) قرار دارد؛ به همین دلیل است که تمام عالم به نور وجود تو روشن و درخشان است.

نکته ادبی: شش جهت نماد تمام عالم ماده و اضلاع آن است که شاعر معتقد است معشوق از آن فراتر رفته است.

بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد

چگونه ممکن است بنده عشق تو، دچار سردی و بی‌رمقی شود؟ وقتی که دین و دل تو خود همچون آتشی سوزان و پرشور است.

نکته ادبی: صلاح دل و دین در اینجا هم می‌تواند اشاره به شخص صلاح‌الدین زرکوب باشد و هم معنای لغوی «اصلاح‌کننده دل و دین» را بدهد.

تو رضای دل او جو اگرت دل باید دل او چون طلبد آنک گران جان باشد

اگر خواهانِ به دست آوردنِ دلِ خود هستی، باید رضایت او را بجویی؛ زیرا دلِ او تنها کسی را طلب می‌کند که دارای روحی بلند و ایثارگر باشد.

نکته ادبی: گران جان در اینجا کنایه از کسی است که جانِ باارزش و پربها دارد، نه به معنای لغوی سنگین‌دل.

ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد

بسیار ایمان‌ها وجود دارد که اگر حضور معشوق نباشد به کفر می‌انجامد و در مقابل، بسیاری از کفرها و گمراهی‌ها هستند که به برکت لطف و عنایت او به ایمان حقیقی تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: پارادوکس و تضادِ کفر و ایمان، نشان‌دهنده سیال بودن مفاهیم در ساحت عشق عرفانی است که در آن نگاهِ عاشق به معشوق، معیار حقیقت است.

گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد

وقتی کسی را می‌بینی که سیاه‌رو و در گلخن (آتشخانه حمام) گرفتار است (انسان جاهل)، سخنانش درباره معدن گوهرهای گران‌بها، یاوه‌گویی و دروغ است.

نکته ادبی: گلخن کنایه از جایگاه پست و تاریک و جهل است و در مقابل کان گهر نماد معرفت و حقایق عالی است.

شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد

ای شمس تبریزی، تو سلطانِ تمامی خوبان و زیبارویان عالمی؛ بعید نیست که زیباییِ تو حتی با زیبایی یوسف کنعانی نیز برابری کند.

نکته ادبی: یوسف کنعان به عنوان سنجه و نهایت زیبایی در ادبیات فارسی استفاده شده و تشبیه شمس به او بیانگر کمالِ جمالِ اوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساغر جان

شرابِ معرفت و حیاتِ روحانی که پیر به مرید می‌بخشد.

تشبیه ذره صفت

مانند شدن به ذرات غبار در پرتو آفتاب برای نشان دادن فنای در معشوق.

کیمیاگریِ ادبی تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد

اشاره به قدرتِ عشق در تغییر ماهیت وجودی انسان از پستی به کمال.

پارادوکس (متناقض‌نما) ای بس ایمان که شود کفر و کفر که ایمان

بیان این نکته که در عرفان، حقیقت فراتر از قالب‌های ظاهری دین است.