دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۹۱

مولوی
این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چه فرستاد رسول که بیا جانب ما چون نپرد جان مرید
بپرد جانب بالا چو چنان بال بیافت بدرد جامه تن را چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جان ها را چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید
رحمتش نامه فرستاد که این جا بازآ که در آن تنگ قفس جان تو بسیار طپید
لیک در خانه بی در تو چو مرغی بی پر این کند مرغ هوا چونک به چستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخر بر در و سقف همی کوب پر اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود ار کهنه بود نو گردد هر نوی کید این جا شود از دهر قدید
هین خرامان رو در غیب سوی پس منگر فی امان الله کان جا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجود که می پاک ویت داد در این جام پلید

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده با زبانی نمادین، سفر روحِ انسانی را از عالمِ خاکی به سوی اصل و جایگاه حقیقی‌اش ترسیم می‌کند. شاعر جان آدمی را به کبوتربچه‌ای تشبیه کرده که در قفس تنگِ تن و عالمِ مادی گرفتار شده و تنها با شنیدن ندایی از عالم غیب، به شوق بازگشت و پرواز می‌افتد.

درون‌مایه اصلی اثر، پیوند میان رحمت الهی و اشتیاقِ سالک است؛ بدین معنا که تا خداوند (مراد) دعوت نکند و نامه رحمت نفرستد، روح راه بازگشت به اصل خویش را نخواهد یافت. این ابیات، دعوتی است به رها کردنِ دلبستگی‌های مادی و شتافتن به سوی حقیقت یگانه‌ای که جان را از محدودیت‌های دنیوی می‌رهاند.

معنی و تفسیر

این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید

روح آدمی که همچون کبوتربچه‌ای ناآشناست، وقتی صدای نغمه‌ای از جهانِ معنوی (غیب) به گوشش رسید، تصمیم به پرواز و رها کردنِ قفسِ تن گرفت.

نکته ادبی: «کبوتربچه» استعاره از جانِ ناپخته و جویای حقیقت است و «عزم هوا کردن» به معنای قصد پرواز به سوی آسمانِ معناست.

آن مراد همه عالم چه فرستاد رسول که بیا جانب ما چون نپرد جان مرید

وقتی آن محبوبِ بی‌همتا (خداوند) دعوت‌نامه‌ای برای روح فرستاد، دیگر چرا جانِ عاشق نباید به سوی او پرواز کند؟

نکته ادبی: «مراد» استعاره از خداوند و «رسول» می‌تواند اشاره به الهامِ قلبی یا پیامبران باشد.

بپرد جانب بالا چو چنان بال بیافت بدرد جامه تن را چو چنان نامه رسید

هرگاه جان آدمی با کسبِ معرفت، بال و پرِ معنوی پیدا کند، به سوی جایگاهِ والا پرواز می‌کند و با دریافتِ نامه (پیام) هدایت، تنِ مادی و خاکی را مانند جامه‌ای فرسوده کنار می‌گذارد.

نکته ادبی: «جامه تن» نمادِ بدن و تعلقات مادی است که با وصالِ معنوی از جان جدا می‌شود.

چه کمندست که پر می کشد این جان ها را چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید

این چه نیرویِ جذبِ مرموزی (کمند) است که روح‌ها را به سوی خود می‌کشاند و این چه راهِ پنهانی است که از آنجا چنین کششی صورت می‌گیرد؟

نکته ادبی: «کمند» کنایه از جذبه‌های الهی و عشق است که جان را به سوی خود می‌کشد.

رحمتش نامه فرستاد که این جا بازآ که در آن تنگ قفس جان تو بسیار طپید

رحمتِ الهی برای روح نامه فرستاد که به جایگاه اصلی خود بازگرد، چرا که جانِ تو در این دنیایِ محدود و تنگ، رنج‌های بسیاری کشیده است.

نکته ادبی: «تنگ قفس» استعاره از دنیای مادی و بدنِ جسمانی است که برای روحِ بزرگ، کوچک و محدود است.

لیک در خانه بی در تو چو مرغی بی پر این کند مرغ هوا چونک به چستی افتید

اما تو که در این خانه مادیِ دربسته، مانند پرنده‌ای بدونِ بال و پر هستی، وقتی این پرنده به چالاکی و هوشیاری برسد، کارِ دیگری خواهد کرد.

نکته ادبی: «خانه بی‌در» نمادِ سرگشتگی در عالم مادی است که راهِ خروج از آن تنها با الطافِ الهی باز می‌شود.

بی قراریش گشاید در رحمت آخر بر در و سقف همی کوب پر اینست کلید

سرانجامِ این بی‌قراری و جست‌وجوی عاشقانه، درِ رحمت الهی را باز می‌کند؛ تو مدام با کوبیدنِ بال و پرِ اشتیاق بر در و سقفِ این قفس، راهِ رهایی را خواهی گشود.

نکته ادبی: «کلید» استعاره از بی‌قراری و طلبِ صادقانه برای رسیدن به وصال است.

تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید

تا زمانی که ما (خداوند) تو را نخوانیم، راهِ بازگشت را نخواهی شناخت؛ زیرا راهِ رسیدن به حقیقت، تنها از طریقِ دعوتِ ما در عقل و جان تو پدیدار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته عرفانی که حرکتِ سالک، پیروِ اراده و دعوتِ الهی است (جذبه پیش از سلوک).

هر چه بالا رود ار کهنه بود نو گردد هر نوی کید این جا شود از دهر قدید

هر چیزی که به سوی عالمِ بالا (سوی حق) برود، اگر در دنیا کهنه و فرسوده شده باشد، در آنجا نو و تازه می‌شود؛ و هر نویی که به این دنیای مادی می‌آید، در اینجا کهنه و فرسوده می‌گردد.

نکته ادبی: تضاد میان «کهنه و نو» برای بیانِ تفاوتِ ذاتِ پاینده‌ی معنوی با ماهیتِ فانیِ مادی است.

هین خرامان رو در غیب سوی پس منگر فی امان الله کان جا همه سودست و مزید

آگاه باش و خرامان به سوی عالمِ غیب برو و هرگز به گذشته و دنیا نگاه نکن؛ در پناهِ خدا باش که در آنجا تنها سود و فزونی است.

نکته ادبی: «فی امان الله» دعایی عربی به معنای در پناه خدا که برای تشویقِ سالک به طیِ طریق به کار رفته است.

هله خاموش برو جانب ساقی وجود که می پاک ویت داد در این جام پلید

خاموش باش و به سوی ساقیِ هستی (خداوند) برو، چرا که او شرابِ پاکِ معنوی را در این جامِ آلوده (بدنِ ناپاکِ مادی) برای تو جاری کرده است.

نکته ادبی: «جام پلید» استعاره از وجودِ مادی و پر از گناهِ انسان است که با میِ معنوی، پاک و الهی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره کبوتربچه، مرغ، قفس

استعاره از جانِ آدمی، محدودیت‌های جسمانی و تعلقات دنیوی.

کنایه در زدن بر در و سقف

کنایه از تلاشِ بی‌وقفه و بی‌قراری برای رسیدن به وصال.

تضاد کهنه و نو

برای نشان دادن تفاوتِ ذاتِ فناپذیر دنیا با جاودانگیِ عالم معنا.

نماد ساقی، جام، شراب

ساقی نمادِ فیض‌بخشِ الهی، جام نمادِ جسم و شراب نمادِ عشق و معرفت است.