دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۷۸

مولوی
از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود
بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن گر برفت از دل تو از دل من می نرود
بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود
جان پروانه مسکین ز پی شعله شمع تا نسوزد پر و بالش ز لگن می نرود
همه مرغان چمن هر طرفی می پرند بلبل از واسطه گل ز چمن می نرود
مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد وز امید نظر دوست ز تن می نرود
زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند مرد چون روی تو بیند سوی زن می نرود
جان منصور چو در عشق توش دار زدند در رسن کرد سر خود ز رسن می نرود
جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن از پی تربیت تو ز یمن می نرود
چون خیال شکن زلف تو در دل دارم این شکسته دلم از عشق شکن می نرود
گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند جان عاشق به سوی گور و کفن می نرود
حیله ها دانم و تلبیسک و کژبازی ها جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می نرود

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این مجموعه ابیات به ستایش پیوند عمیق و گسست‌ناپذیر عاشق و معشوق می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های متنوع از عالم طبیعت و تاریخ، تصویرِ مقتدری از حضورِ دائمی معشوق در جان و اندیشه عاشق ترسیم می‌کند و تأکید دارد که این عشق، چنان ریشه‌دار است که با هیچ مانع یا رنجی از میان نمی‌رود.

فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از شورِ عرفانی و اشتیاق است که در آن، عاشق، هستی خود را در گروِ تداومِ این پیوند می‌بیند. شاعر با نگاهی متعالی، حتی مرگ و هجران را ناتوان از قطعِ این رشته الفت معرفی می‌کند و بر این باور است که حقیقتِ عشق، در ساحتِ جانِ آدمی، ورایِ محدودیت‌های جسمانی باقی می‌ماند.

معنی و تفسیر

از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود

تصویر آن محبوبِ زیبا از سرزمین ختن، هرگز از دل من بیرون نمی‌رود و شیرینی یاد او همانند طعمِ شکر، لحظه‌ای از دهان جانم دور نمی‌شود.

نکته ادبی: ختن در ادبیات کلاسیک نمادِ زیبایی و سرزمینِ زیبارویان است.

بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن گر برفت از دل تو از دل من می نرود

اگر از شدتِ درد و دوری ناله و فریاد می‌کنم، مرا سرزنش مکن؛ چرا که حتی اگر یاد او از دلِ تو رفته باشد، از دل من بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: بالله سوگند است و شور کردن در اینجا به معنای فریاد و ناله از سرِ بی‌قراری است.

بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود

بوالحسن به حسن (زیبایی) گفت که از این خانه بیرون برو، اما بوالحسن خودش در دام عشق گرفتار شد و زیبایی همچنان باقی ماند و نرفت.

نکته ادبی: ایهامی میان نامِ شخص (بوالحسن) و واژه حسن به معنای زیبایی وجود دارد که نشان می‌دهد زیبایی گریزناپذیر است.

جان پروانه مسکین ز پی شعله شمع تا نسوزد پر و بالش ز لگن می نرود

جانِ پروانه‌ی بیچاره چنان به دنبال شعله‌ی شمع است که تا زمانی که بال و پرش در آتش نسوزد، از گرد شمع دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: پروانه و شمع از رایج‌ترین نمادهای عاشق و معشوق در ادبیات عرفانی فارسی هستند.

همه مرغان چمن هر طرفی می پرند بلبل از واسطه گل ز چمن می نرود

تمامی پرندگانِ باغ به هر سویی پرواز می‌کنند و می‌روند، اما بلبل به خاطر عشق به گل، هرگز از چمن دور نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری بلبل به گل که در ادب فارسی کنایه از تعلق خاطرِ عاشق به معشوق است.

مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد وز امید نظر دوست ز تن می نرود

مرغ جانم هر لحظه بال می‌گشاید که از قفسِ تن پرواز کند، اما به امیدِ دیدنِ روی دوست، همچنان در تن باقی می‌ماند و پر نمی‌کشد.

نکته ادبی: مرغ جان استعاره‌ای از روح آدمی است که مشتاقِ رهایی از قفسِ جسم است.

زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند مرد چون روی تو بیند سوی زن می نرود

زن اگر از شوهرش آسیب ببیند، از او جدا می‌شود؛ اما مردی که سیمایِ تو را ببیند، آن‌چنان مسحور می‌شود که به هیچ زنِ دیگری گرایش پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: تفاوتِ واکنشِ زن و مرد در این بیت، برای بیانِ کمالِ زیبایی معشوق و تسخیرکنندگیِ آن است.

جان منصور چو در عشق توش دار زدند در رسن کرد سر خود ز رسن می نرود

جانِ منصور حلاج وقتی در راه عشق تو پای چوبه‌ی دار رفت، سرِ خود را در آن ریسمان قرار داد و با وجود مرگ، از عشق تو دست نکشید.

نکته ادبی: اشاره به داستان مشهور منصور حلاج که نمادِ جان‌باختن در راه حقیقت و عشق است.

جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن از پی تربیت تو ز یمن می نرود

من همچون چرمِ دباغی‌شده‌ام و تو ستاره سهیلی و هوایِ تو مانند یمن است؛ جانِ من برای پروش یافتن در هوایِ تو، یمن را رها نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به باورِ قدیمی که ستاره سهیل تنها در یمن به روشنی دیده می‌شود.

چون خیال شکن زلف تو در دل دارم این شکسته دلم از عشق شکن می نرود

از آنجا که خیالِ پیچ و تابِ زلفِ تو در دلم جای گرفته است، این دلِ شکسته‌ی من هرگز نمی‌تواند از دامِ آن گره‌های زلف رها شود.

نکته ادبی: شکن به معنای پیچ و تابِ زلف است و در اینجا استعاره از دامی برای گرفتار کردنِ دل است.

گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند جان عاشق به سوی گور و کفن می نرود

اگر ظرفِ آب (سبو) بشکند، آب درونش که از بین نمی‌رود؛ جانِ عاشق نیز با مرگِ جسم و رفتن به سوی گور و کفن، نابود نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیلی برای اثباتِ جاودانگی روح و بقایِ عشق پس از مرگ جسمانی.

حیله ها دانم و تلبیسک و کژبازی ها جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می نرود

من نیرنگ‌ها و ترفندهای بسیاری بلدم، اما در برابرِ تو، جانم توانِ هیچ فریب و بازیگری ندارد و شرمسارِ حضورِ توست.

نکته ادبی: تلبیس به معنای فریب دادن و گمراه کردن است که در برابرِ حقیقتِ مطلقِ معشوق، کارایی ندارد.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) پروانه و شمع / بلبل و گل / سبو و آب

بهره‌گیری از نمادهای طبیعت برای تبیینِ رابطه عاشق و معشوق و جاودانگی جان.

تلمیح (Allusion) جان منصور

اشاره به داستان شهادت منصور حلاج برای تأکید بر فداکاری در راه عشق.

تناقض‌نمایی (Paradox) مرغ جان... از تن نمی‌رود

تصویرِ ماندنِ روح در قفس تن به امید دیدار دوست، علی‌رغم میل به پرواز.