دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۷۱

مولوی
هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند
ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده ست چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند
دل تو مثال بامست و حواس ناودان ها تو ز بام آب می خور که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند
تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات دعوتی است به رهایی از بندهای تعلقات جسمانی و مادی که مانع از پرواز روح انسان به سوی حقیقت می‌شود. شاعر مخاطب را تشویق می‌کند که با فاصله گرفتن از کالبد خاکی و حواس پنج‌گانه، به جهانِ درون و عالمِ معنا سفر کند؛ جایی که عشق، تنها حقیقتِ جاودان است و دیگر امور در برابر آن فانی و ناپایدارند.

در این کلام، جهان نه در بیرون، بلکه در نگاهِ مشاهده‌گر و در قلب او ترسیم می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی دقیق، نشان می‌دهد که چگونه ابزارهای ظاهری همچون حواس و زبان، تنها واسطه‌هایی گذرا هستند و حقیقتِ هستی را باید نه در کلمات و ظواهر، که در لوحِ پاکِ ضمیر و با بال‌های عشق جستجو کرد تا از تکیه بر نردبان‌های سستِ مادی بی‌نیاز شد.

معنی و تفسیر

هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند

ای عاشقان، تلاش کنید که از قید تن و جانِ وابسته به دنیا رها شوید، چرا که این کالبد همیشگی نیست. هنگامی که بدنِ سنگین و مادی شما کنار برود، روحتان به سوی آسمان‌های معنوی پرواز خواهد کرد.

نکته ادبی: هله به معنای هان و آگاه باشید است. چرخ در اینجا استعاره از عالم بالاست.

دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند

دل و جان خود را با آبِ دانش و حکمت از تیرگی‌های دنیوی بشویید. مواظب باشید که چشمانِ طمع‌کار و حسرت‌زده‌تان دیگر به این دنیای خاکی و فانی دوخته نشود.

نکته ادبی: خاکدان کنایه از دنیای مادی و دنیای پست است.

نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند

این‌طور نیست که هر چه در جهان می‌بینید حقیقت داشته باشد، بلکه عشق جان و روحِ اصلی جهان است. هر چیزی را که جز عشق در این دنیا بنگرید، ناپایدار است و از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: تاکید بر فناپذیری غیر عشق.

عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند

تولدِ تو مانند طلوع خورشید در مشرق و مرگت مانند غروب آن در مغرب است. پس نگاهت را به آسمانی دیگر بدوز که این آسمانِ فیزیکی و ظاهری، مقصدِ نهایی نیست.

نکته ادبی: عدم به معنای نیستی و اجل به معنای مرگ است.

ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

راهِ رسیدن به آسمان، در درون خودِ توست؛ پس بال‌های عشق را حرکت بده. وقتی قدرتِ عشق در تو کامل شود، دیگر نیازی به نردبانِ ظاهری برای بالا رفتن نداری.

نکته ادبی: نردبان تمثیل از ابزارهای واسطه‌ای است که با رسیدن به عشق بی‌فایده می‌شوند.

تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده ست چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند

جهان را چیزی خارج از خود مپندار، چرا که تمامِ جهان، تصویرِ درونیِ چشمِ توست. وقتی چشمان ظاهری‌ات را ببندی، آن دنیایی که تصور می‌کردی دیگر وجود نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود و ادراک درونی از هستی.

دل تو مثال بامست و حواس ناودان ها تو ز بام آب می خور که چو ناودان نماند

دلِ تو مانند پشتِ بام است و حواسِ پنج‌گانه‌ات مانند ناودان‌هایی هستند که آب را به پایین می‌ریزند. تو مستقیماً از همان پشتِ بام (دل) از فیض الهی بنوش، چون ناودان‌ها (حواس) دائمی نیستند و نمی‌توان به آن‌ها تکیه کرد.

نکته ادبی: بام استعاره از دل و ناودان استعاره از حواس ظاهر است.

تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند

این غزلِ حقایق را از لوحِ ضمیرِ خودت بخوان. به لبان و زبانِ من نگاه نکن، زیرا این ابزارِ فیزیکی هم از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه پیامِ شاعر، پیامی درونی است نه صرفاً کلماتِ ادا شده.

تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند

تنِ آدمی مانند کمان است و نَفَس و سخنِ او مانند تیر است. وقتی تیرها پرتاب شدند و ترکش (جای تیر) خالی شد، آن کمان دیگر کارایی و اثری ندارد.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادنِ زوالِ تدریجیِ قوای جسمانی و اهمیتِ عمل در دورانِ حیات.

آرایه‌های ادبی

استعاره خاکدان

استعاره از دنیای پست و مادی که مانع تعالی است.

تمثیل دل مثال بام و حواس ناودان

تشبیه دل به جایگاه اصلی فیض و حواس به واسطه‌های فرعی و موقت.

پارادوکس جهان درون دیده

اشاره به این نکته که ادراکِ جهان حاصلِ نگاهِ درونی است نه واقعیتِ بیرونیِ صرف.

تضاد مشرق و مغرب

تقابل میان تولد و مرگ به عنوان دو سوی یک مسیر گذرانتقارن.