دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۷۰

مولوی
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم گفت برپر ز مسافران گردون چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

درونمایه اصلی این غزل، ستایشِ بی‌حد و حصرِ معشوق و برتری او بر تمام پدیده‌های عالم است. شاعر با زبانی شورمندانه بیان می‌کند که پس از جست‌وجو در جهان و آزمودنِ تمامِ ظواهر و لذت‌ها، به این حقیقت رسیده است که هیچ‌کس و هیچ‌چیز در عیار و ترازِ محبوب نیست.

این سروده، بازتابی از احوالِ یک سالکِ عاشق است که در مسیرِ رسیدن به معشوق، از تعلقاتِ خویش دست شسته و حتی خودِ منِ خویش را نیز مزاحمِ این یگانگی می‌بیند. فضای شعر سرشار از تکاپویِ روحی، تمثیل‌های عارفانه و نوعی شکست‌خوردگیِ شیرین در برابرِ شکوهِ عشق است.

معنی و تفسیر

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

همه را امتحان کردم و هیچ‌کس به اندازه تو دلنشین نبود؛ مانند کسی که به اعماق دریا می‌رود تا گوهری بیابد، من نیز در دریای هستی به جستجو پرداختم اما گوهری همچون تو نیافتم.

نکته ادبی: در اینجا دریا استعاره از جهانِ هستی و گوهر استعاره از معشوق است.

سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

هزاران خمره را باز کردم و از شراب‌های گوناگون چشیدم؛ اما هیچ شرابی به مستی‌بخشی و قدرتِ آن شرابِ ویژه‌ای که تو به جانِ من می‌ریزی، ندیدم.

نکته ادبی: خُنب به معنای خمره بزرگ است؛ اشاره به تجربیاتِ مختلفی که انسان در زندگی می‌آزماید.

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

جای شگفتی نیست که دلم چون گل و یاسمن شکوفا شده و شادمان است؛ چرا که صاحب‌جمالی چون تو با لطافتِ گل، به آغوش و جانِ من وارد شده‌ای.

نکته ادبی: سمن‌بر به معنای کسی است که بدنی سفید و لطیف چون گلِ یاسمن دارد.

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

برای رسیدن به تو، دو سه روزی از تمامِ خواسته‌ها و تمایلاتِ شخصی‌ام دست کشیدم؛ اما وقتی دیدم که دسترسی به تو برایم ممکن نشد، دیگر هیچ خواسته‌ای در جهان برایم ارزش و معنا نداشت.

نکته ادبی: شاعر به فدا کردنِ آرزوهای دنیوی در راهِ عشق اشاره دارد.

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

دو سه روزی که افتخارِ بندگیِ درگاهِ با شکوهِ تو را پیدا کردم، چنان در این مسیر خالص شدم که در تمام جهان پادشاهی نمانده که بتواند خادمی به وفاداری و پختگیِ من داشته باشد.

نکته ادبی: شاهی به معنایِ معشوق است که در مقامِ پادشاهِ دل‌هاست و چاکر به معنایِ بنده و عاشق.

خردم گفت برپر ز مسافران گردون چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

عقلِ من می‌گفت که از این دنیای خاکی پرواز کن و به جمعِ مسافرانِ آسمانی بپیوند؛ اما من ماندم و پرسیدم: چرا باید پرواز کنم و چرا پاهایم شکسته است؟ چون آن یارِ سفرکرده‌ای که منتظرش بودم، نیامد.

نکته ادبی: مسافرانِ گردون اشاره به ستاره‌ها یا روح‌های متعالی است که از قیدِ تن رها شده‌اند.

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

وقتی کبوترِ جانم به سوی بامِ تو پرواز کرد، من از دوری‌اش به ناله و فریاد افتادم؛ درست مانند بلبلی که نگرانِ از دست دادنِ گل و معشوقِ خویش است.

نکته ادبی: کبوتر نمادِ روحِ عاشق است که به سویِ جایگاهِ امن (بامِ معشوق) پر می‌کشد.

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد

همچون شاهین‌ها به دنبالِ کبوترِ جانم به آسمان پرواز کردم و از پرنده‌های افسانه‌ایِ بلندپرواز (مانند همای و عنقا) گذشتم؛ اما هیچ‌کدامِ آن‌ها یارایِ برابری با شکوهِ تو را نداشتند.

نکته ادبی: همای و عنقا در ادبیات فارسی نمادِ والاترین و دست‌نیافتنی‌ترین موجودات هستند.

برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

ای وجودِ مادی و ای دلِ پشیمان از عشق، از من دور شوید؛ چرا که من از قیدِ هر دویِ شما رها شده‌ام و دیگر دلی که بخواهد درگیرِ این تضادها باشد، در سینه ندارم.

نکته ادبی: شاعر از خودِ مادی (تن) و عقلِ حسابگر (دلِ پشیمان) بیزاری می‌جوید تا به یگانگیِ محض برسد.

آرایه‌های ادبی

استعاره گوهر، شراب، کبوتر

به کار بردنِ اشیاء برای توصیفِ معشوق و وضعیتِ روحیِ عاشق.

مبالغه برابر نشدن همای و عنقا با معشوق

اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ بی‌نظیرِ معشوق.

تشبیه به فغان شدم چو بلبل

تشبیه حالتِ نالیدنِ عاشق به ناله بلبل در فراق.

تضاد شاهی و چاکری

نشان دادنِ رابطه عاشق و معشوق در قالبِ پادشاه و خدمتگزار.