دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۶۶

مولوی
خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فرازگردد
چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلا دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد
چو فتاد سایه تو سوی مفسدان مجرم همه جرم های ایشان چله و نماز گردد
چو رکاب مصطفایی سوی عفو روی آرد دو هزار بولهب هم خوش و پرنیاز گردد
چو دو دست همچو بحرت به کرم گهرفشان شد رخ چون زرم زر آرد که به گرد گاز گردد
کف تست کیمیایی لب بحر کبریایی چه عجب که نیم حبه ز کفت رکاز گردد
دو هزار جان و دیده ز فزع عنان کشیده چو صلای وصل آید گه ترک تاز گردد
همه زهر دین و دنیا ز تو شهد و نوش آمد غم و درد سینه سوزان ز تو دلنواز گردد
همه دامن تو گیرد دل و این قدر نداند که به گرد شیر آهو به صد احتراز گردد
در وصل چون ببستی و به لامکان نشستی ز کجا رسد گشایش چو دری فراز گردد
خمش و سخن رها کن جز اله را تو لا کن به فنا چو ساز گیری همه کارساز گردد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این شعر در ستایش شخصی والامقام، احتمالاً مرشدی کامل یا پیرِ طریقت سروده شده که وجودش سرچشمه فیض، برکت و تحول است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم عرفانی، به این حقیقت اشاره دارد که نگاه، کلام و حضور این فرد، ماهیت امور را دگرگون می‌کند؛ به گونه‌ای که گناه به ثواب و تلخی‌های دنیا به شیرینیِ وصال بدل می‌شود.

درونمایه اصلی اثر بر محوریتِ «تأثیر وجودیِ انسانِ کامل» می‌چرخد. در این فضای شاعرانه، مخاطب در می‌یابد که کمالِ سلوک و رسیدن به رستگاری، در گروِ توجهِ این بزرگمرد است. شعر با ستایش اوج می‌گیرد و در نهایت به آموزه‌ای صوفیانه ختم می‌شود که راه رسیدن به حق، عبور از خود و رسیدن به مقامِ فناست.

معنی و تفسیر

خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فرازگردد

وجود تو چنان حیات‌بخش و سرشار از لطف است که حتی خضر پیامبر با بهره‌مندی از آبِ حیاتِ کرم تو، عمرش درازتر می‌شود و در برابر عظمت تو، مرگ ناچار است از پیشروی دست بکشد و عقب‌نشینی کند.

نکته ادبی: خضر: نماد عمر جاویدان و حکمت. فرازگردد: به معنای بازگشتن و متوقف شدن در برابر عظمت.

چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلا دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد

هنگامی که نگاه پرمهرت را به سوی آسمانِ بلند می‌دوزی، گویی هزاران درِ رحمتِ الهی به روی بندگان گشوده می‌شود.

نکته ادبی: اعلا: صفت آسمان به معنای بلندمرتبه. باز گردد: به معنای گشوده شدن.

چو فتاد سایه تو سوی مفسدان مجرم همه جرم های ایشان چله و نماز گردد

سایه حمایت تو وقتی بر سر گناهکاران می‌افتد، چنان تأثیر عمیقی بر روح آنان می‌گذارد که تمام جرایم و بدی‌هایشان به عبادت و نماز بدل می‌شود.

نکته ادبی: مفسدان مجرم: آنان که در زمین فساد کرده‌اند. چله: اصطلاحی عرفانی به معنای چهل روز عبادت خلوت‌نشینی.

چو رکاب مصطفایی سوی عفو روی آرد دو هزار بولهب هم خوش و پرنیاز گردد

وقتی اراده تو که همچون اراده پیامبر (مصطفی) است، به عفو و بخشش معطوف می‌شود، حتی سرسخت‌ترین دشمنان (همچون بوالهب که نماد کفر است) نرم شده و مشتاقانه به سوی تو می‌آیند.

نکته ادبی: مصطفایی: منسوب به پیامبر اسلام (ص). بولهب: نماد دشمنی با حقیقت.

چو دو دست همچو بحرت به کرم گهرفشان شد رخ چون زرم زر آرد که به گرد گاز گردد

وقتی دستانِ بخشنده‌ات همچون دریا به سخاوت گشوده می‌شود، چهره‌های زرد و رنجورِ فقرا را چنان جانی تازه می‌دهد که گویی از خجالتِ این همه کرم، دگرگون می‌شوند.

نکته ادبی: بحر: نماد بخشندگیِ بی‌کران. رخ چون زرد: استعاره از فقر و بیماری.

کف تست کیمیایی لب بحر کبریایی چه عجب که نیم حبه ز کفت رکاز گردد

کفِ دست تو حکمِ اکسیر را دارد و لبان تو همچون دریای بزرگی از کرم است؛ پس عجیب نیست که حتی اندک توجهی از سوی تو، دارایی ناچیزی را به گنجی گران‌بها بدل کند.

نکته ادبی: کیمیا: ماده‌ای افسانه‌ای که مس را طلا می‌کند. رکاز: گنج یا معدن طلا و نقره.

دو هزار جان و دیده ز فزع عنان کشیده چو صلای وصل آید گه ترک تاز گردد

هزاران جانِ هراسان که از ترسِ روزگار عنان اختیار از کف داده‌اند، وقتی ندای وصالِ تو را می‌شنوند، با اشتیاق برای رسیدن به تو می‌شتابند.

نکته ادبی: فزع: ترس و بی‌قراری. صلای وصل: دعوت به رسیدن و دیدار.

همه زهر دین و دنیا ز تو شهد و نوش آمد غم و درد سینه سوزان ز تو دلنواز گردد

همه تلخی‌های دین و دنیا به لطف تو به شهد و شیرینی بدل شده و غم‌ها و دردهای جانسوزِ سینه، با حضور تو به دلنوازی و آرامش می‌رسد.

نکته ادبی: زهر: نماد مشکلات و سختی‌ها. شهد: نماد شیرینی و آسایش.

همه دامن تو گیرد دل و این قدر نداند که به گرد شیر آهو به صد احتراز گردد

دل، دامن تو را می‌گیرد و نمی‌داند که این نزدیکی چه خطری دارد؛ درست مثل آهویی که گردِ شیر می‌گردد و از ترسِ شکار شدن، هزاران احتیاط به خرج می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از شکوه و هیبتِ پیر یا محبوب که نزدیک شدن به او همزمان مایه وصل و بیم است.

در وصل چون ببستی و به لامکان نشستی ز کجا رسد گشایش چو دری فراز گردد

وقتی درِ وصال را بستی و در مقام «لامکان» (مرتبه بی‌نشانِ الهی) جای گرفتی، دیگر هیچ گشایشی برای دیگران ممکن نیست، زیرا وقتی درهای رحمت بسته شد، دیگر راهی برای باز شدن آن وجود ندارد.

نکته ادبی: لامکان: مرتبه تجرد و عالم معنا که در آن مکان و زمان معنا ندارد.

خمش و سخن رها کن جز اله را تو لا کن به فنا چو ساز گیری همه کارساز گردد

ساکت باش و سخن گفتن را رها کن؛ وجودِ خود را نفی کن و جز خداوند را در هستی نبین (لا). وقتی به مقام فنا و نیستیِ خود رسیدی، خداوند تمام کارهای تو را اصلاح کرده و انجام می‌دهد.

نکته ادبی: خمش: ساکت شو. لا کن: اشاره به نفیِ وجودِ خود در برابر وجودِ حق. فنا: از اصطلاحات مهم عرفانی.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خضری

اشاره به داستان حضرت خضر و جاودانگی او.

تلمیح بولهب

اشاره به شخصیت تاریخی و قرآنی دشمن پیامبر (ص).

استعاره کف تست کیمیایی

تشبیه دستِ بخشنده پیر به اکسیر که خاصیت دگرگون‌کنندگی دارد.

پارادوکس (تضاد) شیر و آهو

تمثیل نزدیکیِ عاشق به معشوق با هیبت و شکوه، که همزمان ترس‌آور و جذب‌کننده است.

واژگان عرفانی لامکان، فنا، لا

استفاده از اصطلاحات فنیِ سیر و سلوک صوفیانه برای بیانِ مراحل کمال.