دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۶۳

مولوی
خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد ز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد
ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد
چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد
به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد
چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شد بشری بود ملک شد مگسی بود هما شد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این قطعه‌شعر، ستایشگر دگرگونیِ روحیِ انسانی است که در مسیرِ عشقِ الهی قدم نهاده و از بندهایِ خاکی و دلبستگی‌هایِ حقیر رهایی یافته است. شاعر با زبانی شورانگیز، فرایندِ استحاله و تکاملِ معنویِ عاشق را ترسیم می‌کند که چگونه از رنج و سستی به شادی و کمال دست می‌یابد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، حرکت از محدودیت‌های بشری به سویِ اطلاقِ معنوی است. در این دیدگاه، عاشق با اتکا به نیرویِ عشق که همچون پادشاهی مقتدر او را هدایت می‌کند، از مرزهایِ عقلِ جزئی عبور کرده و به مرتبه‌ای می‌رسد که در آن، هر آنچه تیرگی و نقص بوده، به روشنی و والایی بدل می‌شود.

معنی و تفسیر

خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد ز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد

خوشا به حال کسی که به مقام ما (عاشقان واصل) رسید و سراپا مهربانی و رضایت شد. او از رنج و ستمِ روزگار رهایی یافت و وجودش سرشار از شادی و وفاداری گردید.

نکته ادبی: خنک در اینجا به معنای خنکای دل یا مبارک‌باد است که در ادبیات کهن برای تحسین به کار می‌رود؛ همچنین تضادِ جفا و وفا نشان‌دهنده‌ی تغییرِ جایگاهِ عاشق از رنج به آرامش است.

ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد

از شدت شادی به وجد آمد و عقلش در برابر شراب عشق شکست خورد و از کار افتاد. او به بند عشق و دیوانگی گرفتار شد و همچون مرواریدی از دریایِ زلالِ حقیقت، پاک و خالص گشت.

نکته ادبی: زبون شدن خرد، اشاره به ناتوانی عقلِ مصلحت‌اندیش در برابرِ شهودِ قلبی است. طربون صیغه‌ای مبالغه‌آمیز برای شادیِ بسیار است.

مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد

آن‌چنان روشن‌بین شد که وجودش خاکِ تیره را به طلا تبدیل می‌کرد. او در کرم و بخشش، همچون دریایِ گوهر‌خیز شد و در رفتار و کردار، همچون نسیمِ صبا ملایم و دلنواز گردید.

نکته ادبی: تشبیه خاک به زر، تمثیلی از کیمیایِ عشق است که ماهیتِ ناچیز را به ارزشمند تبدیل می‌کند؛ نسیم صبا در ادبیاتِ کهن نمادِ پیام‌آوری و لطافت است.

چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد

زمانی که پادشاهِ عشق او را به سوی خود کشید، از تمام مردم دل برید و تنها ماند. او مورد انتخابِ خاصِ عشق قرار گرفت و بدین ترتیب، تمام نیازها و خواسته‌هایش برآورده شد.

نکته ادبی: پادشاه عشق، استعاره‌ای برای نیرویِ غالب و هدایت‌گرِ عشقِ الهی است که اراده‌ی عاشق را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد

او در این سفرِ معنوی، همچون ماهِ شب چهارده به کمال رسید و پرنور شد. با نگاهِ ویژه‌ی پروردگار، در یک چشم‌برهم‌زدن به مقصدِ نهایی و بی‌نهایت رسید.

نکته ادبی: ماه شب چهارده، نمادِ کمال و رسیدن به اوجِ روشنایی است؛ اشاره به نظرهای الهی، کنایه از جذبه‌های معنوی است که سالک را یک‌شبه به مقصد می‌رساند.

چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شد بشری بود ملک شد مگسی بود هما شد

او که زمانی به منزله‌ی زمینِ پست بود، به مرتبه‌ی آسمانِ بلند رسید و سرشار از زیبایی و حلاوت گشت. از حالتِ بشری به فرشتگی درآمد و از سطحِ یک مگسِ حقیر به مقامِ همایِ بلندپرواز دست یافت.

نکته ادبی: هما، پرنده‌ای اساطیری است که سایه‌اش بر سرِ هر کس بیفتد، به سعادت و پادشاهی می‌رسد؛ تضادِ مگس و هما نشان‌دهنده‌ی تعالی از حقارت به اوج است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بحر صفا

تشبیه دلِ عاشقِ خالص به دریایی از پاکی و زلالی برای نشان دادنِ عمقِ وجودی او.

کنایه خاک چو زر شد

اشاره به تأثیرِ کیمیاییِ عشق که موجبِ دگرگونیِ صفاتِ پست انسانی به ارزش‌های معنوی می‌شود.

تضاد و مراعات نظیر مگسی بود هما شد

استفاده از تقابل میانِ موجودی حقیر (مگس) و پرنده‌ای سعادت‌بخش (هما) برای نمایشِ تعالیِ ناگهانی و عمیقِ انسان.