دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۵۴

مولوی
می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید
مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد عاشقان رفته را از روی او آگه کنید
از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید
جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید
نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید
آستان خرگهش شد کهربای عاشقان عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید
در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید
شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، دعوتی پرشور و عارفانه به استقبال از حضور پیر و مرشد حقیقی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه و فضای درباری، لحظه‌یِ طلوعِ خورشیدِ حقیقت در جانِ عاشق را ترسیم می‌کند که در آن، دل‌های افسرده و بی‌رمق، با مشاهده‌یِ جمالِ محبوب، دوباره حیات می‌یابند.

درونمایه اصلی اثر، فدا کردنِ «منِ» خویش و تسلیم شدن در برابر جذبه و کششِ محبوب است. این شعر مخاطب را برمی‌انگیزد تا از تعلقات دنیوی و مرگ‌های درونی فاصله گرفته و با رو کردن به سوی شمسِ جان، خود را در برابر او تسلیم و در بازیِ عشق، «مات» کند.

معنی و تفسیر

می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید

خورشیدِ زیبارویان با ناز و خرام در حال آمدن است، پس مسیر را برای او باز کنید و چهره‌هایتان را چنان درخشان کنید که گویی از تابشِ نورِ جمال او، مانند ماه می‌درخشید.

نکته ادبی: آفتابِ خوبرویان استعاره‌ای است از شمس تبریزی که نورِ معنوی او بر همه فایق است. واژه خرامیدن به معنای راه رفتن با ناز و وقار است.

مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد عاشقان رفته را از روی او آگه کنید

چهره‌ی دلربای او به جان‌هایِ کهنه و مرده، حیاتی دوباره می‌بخشد؛ پس کسانی را که در راه عشق سرگردان و ناامید شده‌اند، از رسیدنِ این خورشیدِ جان‌بخش باخبر کنید.

نکته ادبی: مردگانِ کهنه استعاره از دل‌هایِ قسی‌القلب یا جان‌هایی است که از معرفتِ الهی دور افتاده‌اند.

از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید

از دستانِ دو ساقیِ وجودِ او، یعنی چشمانِ گیرا و لب‌های سرخش، پیاپی شرابِ عشق بنوشید و با هر جرعه، از سرِ ذوق و شور، فریادِ تحسین و کمال برآورید.

نکته ادبی: ساقی در عرفان، کسی است که شرابِ عشق الهی را به جانِ تشنه می‌رساند. لعل کنایه از لبِ سرخِ معشوق است.

جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید

گفته‌اند که در دشتِ صورتِ او، چاهی شگفت‌انگیز (اشاره به چالِ گونه) وجود دارد؛ پس به سمت این دشت حرکت کنید و قصدِ افتادن در آن چاهِ دلفریب را داشته باشید.

نکته ادبی: صحرایِ رو، اشاره‌ای نمادین به وسعتِ بی‌پایانِ صورتِ معشوق دارد که چالِ گونه در آن همچون چاهی برای گرفتار کردنِ دل‌هاست.

نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید

نشانِ آن نورِ حقیقت در خیمه‌های دل‌ها تابیده است؛ پس گوشِ جان و حواسِ خود را (مانند اسبانی که مشتاقانه به سوی مقصد می‌دوند) به سمتِ جایگاهِ حضور او متمرکز کنید.

نکته ادبی: خرگه در قدیم خیمه و خرگاهِ بزرگان بوده است و در اینجا نمادی از جایگاهِ والایِ محبوب است.

آستان خرگهش شد کهربای عاشقان عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید

درِگاهِ خیمه‌ی او همچون سنگِ کهربا، عاشقان را به خود جذب می‌کند؛ پس شما عاشقان که از سختیِ راه لاغر شده‌اید، خود را سبک‌بال کنید تا چون کاهی به سوی او جذب شوید.

نکته ادبی: کهربا در ادب فارسی نمادِ جذب و کشش است. کاه و کهربا یکی از مضامینِ معروف برای نشان دادنِ ضعفِ عاشق در برابر قدرتِ جذبِ معشوق است.

در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید

در مستیِ ناشی از نگاهِ پرفریبِ او، چشمانِ خود را جلا دهید و برای دور کردنِ چشمِ بد از این جمالِ بی‌مثال، ناله و فغانِ عاشقانه سر دهید.

نکته ادبی: خماری در اینجا نه به معنایِ ناخوشیِ پس از مستی، بلکه به معنایِ طلب و اشتیاقِ ناشی از نگاهِ مست‌کننده‌یِ محبوب است.

شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید

پادشاهِ روحِ ما شمسِ تبریزی است و این لحظه، زمانِ حضورِ اوست؛ پس رو به سوی او کنید و در برابر این پادشاهِ بی‌همتا، غرور و خودیِ خود را کنار بگذارید و تسلیم شوید.

نکته ادبی: ماتِ شاه کردن، استعاره‌ای از شطرنج است که در آن، عاشق تمامِ اراده‌یِ خود را در برابر اراده‌یِ مطلقِ معشوق از دست می‌دهد و تسلیم می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتاب خوبرویان

تشبیه محبوب به خورشید به دلیلِ تابندگی و حیات‌بخشیِ بی‌نظیر.

تلمیح و نمادگرایی شمس تبریزی

اشاره به نامِ پیر و مرشدِ مولوی که هسته‌یِ اصلیِ عرفانِ این غزل است.

تناسب (مراعات نظیر) کهربا و کاه

استفاده از خواصِ فیزیکیِ کهربا برای توصیفِ جذبِ عاشق به سوی معشوق.

کنایه ماتِ شه کردن

استفاده از اصطلاحاتِ بازیِ شطرنج برای بیانِ تسلیمِ کاملِ عاشق در برابر پادشاهِ جان‌ها.

تصویرسازی چاهی در صحرا

تصویرگریِ چالِ گونه‌یِ معشوق به عنوانِ چاهی که عاشق را در خود می‌بلعد.