دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۵۰

مولوی
شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد
چون حدیث بی دلان بشنید جان خوشدلم جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآ بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، حکایتِ شیداییِ عاشق و پیوندِ قلبی او با معشوقِ ازلی است. شاعر در این ابیات، از تغییرِ احوالِ خویش، از نادانیِ آغازین تا آگاهیِ عرفانی، سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که رسیدن به حقیقت، جز با شکستنِ منیت و فروتنیِ مطلق در برابر پیر و مرشد، میسر نیست.

تمثیل‌ها در این شعر، از گربه‌ای که آرزوی شیر شدن دارد تا هندویِ زلف و ترکِ حسن، همگی نشان‌دهنده‌یِ گذار از ظواهرِ دنیوی به حقایقِ باطنی است. فضای کلی اثر سرشار از شور و جذبه‌ای است که در آن، عاشق، خود را در آستانه‌یِ معشوق کوچک می‌شمارد تا به مقامِ والایِ سلطنتِ معنوی برسد و از زیرِ بارِ منیتِ دنیوی رهایی یابد.

معنی و تفسیر

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد

روحم از این که چشمِ تو نویدِ لطف و احسان داده است، شادمان شد؛ اگرچه این دلی ساده‌لوح است که به وعده‌هایِ مست‌گونه و ناپایدارِ تو دل بسته است.

نکته ادبی: وعده مستان کنایه از وعده‌هایی است که از سر عقل نیست و حالتی از بی‌خودی و شوریدگی دارد.

چون حدیث بی دلان بشنید جان خوشدلم جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد

وقتی جانِ مشتاقِ من، شرحِ حالِ دلباختگانِ بی دل را شنید، جان خود را فدا کرد و این حکایتِ عشق را در عمقِ جان جای داد.

نکته ادبی: حدیث بی دلان به معنای روایت عاشقانی است که از خود بی‌خود شده‌اند و تعلقات دنیوی را رها کرده‌اند.

برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد

من آن خورشیدِ حقیقت را در تک‌تکِ خانه‌ها و جای‌جایِ جهان جستجو می‌کنم، همان که کلیدِ اسرارِ خانه‌اش را از چشمِ همسایگان (افراد عامی و کوته‌فکر) پنهان نگاه داشته است.

نکته ادبی: خورشید نماد معشوق یا حقیقت مطلق است که همگان تاب تحمل نورش را ندارند.

مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد

به گمانم که زلفِ تو را به مُشک تشبیه کردم و همین سخن باعثِ شکستِ زلف شد؛ حالا آن زلفِ تیره که همچون هندویی است، شکست‌خورده و سرگشته رو به سویِ ترکستان (مقرّ معشوقِ فاتح) نهاده است.

نکته ادبی: تضادِ هندوی زلف و ترکِ معشوق، از آرایه‌های کلاسیک است که در اینجا به شکستِ سیاهی در برابرِ زیباییِ فاتح اشاره دارد.

من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد

من پادشاه نیستم، اما خاکِ درگاهِ او شدم؛ و او چنان در حقِ من لطف کرد که همان خاکِ پایِ مرا لقبِ سلطان بخشید.

نکته ادبی: تضادِ خاک و سلطان برای نشان دادنِ عظمتِ فضلِ معشوق در ارتقایِ مقامِ عاشق است.

همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد

در آغاز، همچون گربه‌ای بودم که می‌خواست غرشِ شیر سر دهد؛ اما حالا که او (مرشد) گربه را در کیسه انداخت و پنهان کرد، زیر و زبر شدم و حقیقتِ وجودم دگرگون شد.

نکته ادبی: اشاره به یک تمثیل عرفانی دارد که در آن سالک باید منیتِ خود را همچون گربه‌ای پنهان یا مهار کند تا به مقامِ شیرِ حقیقت برسد.

گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآ بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد

به من گفت: اگر تو زاده‌یِ شیری نیستی، پس از این جلدِ گربه‌ای بیرون بیا؛ چرا که نمی‌توان شیرِ بیشه را در کیسه (انبان) نگه‌داشت.

نکته ادبی: این بیت در ادامه تمثیل است؛ شیر نمادِ روحِ بلند و گربه نمادِ نفسِ محدود است.

من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد

وقتی من آن کیسه (انبانِ نفس) را دریدم، او به من گفت: این کیسه را برای من بشکاف؛ زیرا هر کس تو را که چنین ادعایی داری (گربه) ببیند، آن را تهمتی بیش نمی‌داند.

نکته ادبی: مخاطب در این ابیات، در حالِ گذار از ادعایِ عرفانی به حقیقتِ عملی است.

شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد

شمس تبریزی آن خورشیدِ تابانی است که از پشتِ هفت آسمان می‌تابد؛ لاجرم نورِ تازه‌اش را بر این چهار عنصرِ دنیوی (آب و باد و خاک و آتش) افکنده است.

نکته ادبی: چهار ارکان در اینجا استعاره از عالمِ ماده و عناصرِ چهارگانه است که تحتِ تأثیرِ فیضِ شمس متحول شده‌اند.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد

تقابل میان خاک (نشانه فروتنی و پستی) و سلطان (نشانه عزت و بزرگی) برای بیان عنایت معشوق.

ایهام و تناسب هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد

استفاده از تقابل هند و ترک به عنوان نمادهایی برای زلف سیاه و معشوق فاتح و زیبا.

تمثیل چون گربه در انبان نهاد

تمثیلِ نفسِ حیوانی به گربه و بدن یا دنیا به انبان (کیسه) برای بیان حبسِ روح و تلاش برای رهایی.

استعاره آن خورشید

اشاره به معشوق یا پیرِ راه (شمس) که وجودش به خورشید تشبیه شده است.

مراعات نظیر برج برج و خانه خانه

استفاده از واژگان مرتبط با معماری برای تأکید بر جستجویِ همه‌جانبه.