دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۴۳

مولوی
آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشم ها مستور بود
شادی شب های ما کز مشک و عنبر پرده داشت شادی آن صبح ها کز یار پرکافور بود
از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می رسید تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود
هر طرف از حسن او بدلیلیی کاسد شده ذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود
دل به پیش روی او چون بایزید اندر مزید جان در آویزان ز زلفش شیوه منصور بود
شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندرآر کوری آن کس که او از عشرت ما دور بود
ساقیی با رطل آمد مر مرا از کار برد تا ز مستی من ندانستم که رشک حور بود
نقش شمس الدین تبریزیست جان جان عشق کاین به دفترهای عشق اندر ازل مسطور بود

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، روایتی است از یادآوریِ روزگارِ خوشِ وصال و ناله از هجران که در فضایِ عرفانیِ عمیق و شورانگیز ترسیم شده است. شاعر با تکیه بر تصاویرِ نمادین و استعاراتِ حسی، تجربه‌ی یگانگی با معشوقِ ازلی را بازگو می‌کند که در آن، تمامیِ هستی از عرش تا فرش، تحتِ تأثیرِ انوارِ جمالِ یار قرار داشتند.

در این اثر، شاعر به پیوندِ عمیقِ میانِ شیداییِ عاشقانه و معرفتِ عرفانی اشاره دارد و شمسِ تبریزی را به عنوانِ حقیقتِ جان‌بخش و اصلِ وجودیِ عشق معرفی می‌کند که از روزِ ازل، سرنوشتِ عارفان با نامِ او گره خورده است.

معنی و تفسیر

آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشم ها مستور بود

آن روزگاری را به یاد می‌آورم که چشمانِ ما از نگاهِ به چشمِ یار مست و لبریز بود؛ اما افسوس که چشم‌زخمِ حسودان و روزگار به آن رسید و یار از دیده پنهان گشت.

نکته ادبی: مخمور به معنای مست و خمارآلود است و چشمِ بد کنایه از چشم‌زخم و بدخواهیِ اغیار است که حجابِ میانِ عاشق و معشوق می‌شود.

شادی شب های ما کز مشک و عنبر پرده داشت شادی آن صبح ها کز یار پرکافور بود

دلم برای شب‌های ما تنگ شده که از عطر و سیاهیِ مشک و عنبر پوشیده بود و برای صبح‌هایی که از فروغِ حضورِ یار، چون کافور سفید و درخشان بود.

نکته ادبی: مشک و عنبر نمادِ شب و رایحه، و کافور نمادِ روشنی و پاکی و سفیدی است؛ این ترکیب تقابلِ شب و روز را به تصویر می‌کشد.

از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می رسید تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود

از بالاترین جایگاهِ هستی (عرش و کرسی) تا پایین‌ترین نقاطِ جهان (گاو و ماهی که طبقِ باورهای قدیم زمین را بر دوش می‌کشند)، همه از نورِ رخسارِ یار روشن بود و بانگِ تحسین و ستایش برمی‌خاست.

نکته ادبی: گاو و ماهی اشاره به اسطوره‌ی کهنِ کیهان‌شناسی دارد که زمین بر شاخِ گاو و پشتِ ماهی قرار دارد و این اشاره برای بیانِ شمولِ نورِ یار بر کلِ عالم است.

هر طرف از حسن او بدلیلیی کاسد شده ذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود

به خاطرِ زیباییِ خیره‌کننده‌ی او، زیبایی‌هایِ دیگرِ جهان ارزشِ خود را از دست دادند و هر ذره‌ای از این عالم، همچون مجنون، در راهِ عشقِ او مشهور و رسوا شد.

نکته ادبی: کاسد به معنای بی‌رونق و بی‌ارزش است. تشبیه به مجنون بیانگرِ اوجِ شیدایی و رسوایی در راهِ عشق است.

دل به پیش روی او چون بایزید اندر مزید جان در آویزان ز زلفش شیوه منصور بود

دلم در برابرِ چهره‌ی او مانندِ بایزید در حالِ فزونیِ احوالِ عرفانی بود و جانم همچون منصورِ حلاج از سرِ عشق، به زلفِ او آویخته و آماده‌ی فدا شدن بود.

نکته ادبی: اشاره به بایزیدِ بسطامی که نمادِ بی‌خودی و فزونیِ احوال است و منصورِ حلاج که نمادِ عشقِ فداکارانه و بر سرِ دار رفتن است.

شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندرآر کوری آن کس که او از عشرت ما دور بود

ای معشوق، آن شمعِ روشنگرِ عشق را یک بارِ دیگر برافروز و به میدان بیاور، تا چشمِ کسانی که از بزمِ خوشِ ما دور بودند و حسادت می‌کردند، کور شود.

نکته ادبی: اندرآر به معنای درآوردن یا وارد کردن است. کوریِ حسودان در ادبیاتِ عرفانی، واکنشی به محرومیتِ آنان از انوارِ الهی است.

ساقیی با رطل آمد مر مرا از کار برد تا ز مستی من ندانستم که رشک حور بود

ساقی با جامی بزرگ از شرابِ عشق آمد و مرا از خود بی‌خود کرد، به گونه‌ای که از شدتِ مستی و بیخودی، حتی متوجه نشدم که یار از فرشته و حوری نیز زیباتر است.

نکته ادبی: رطل پیمانه‌ای بزرگ برای شراب است و رشکِ حور به معنای برتر بودن از زیباییِ حوریانِ بهشتی است.

نقش شمس الدین تبریزیست جان جان عشق کاین به دفترهای عشق اندر ازل مسطور بود

حقیقتِ وجودِ شمسِ تبریزی، همان جانِ جانِ عشق است که این حقیقت از روزِ ازل در دفترهایِ سرنوشتِ عشق نوشته شده بود.

نکته ادبی: مسطور به معنای نوشته‌شده و ثبت‌شده است و اشاره به تقدیرِ ازلی دارد که پیوندِ عاشق با معشوق را ابدی می‌سازد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح بایزید، منصور، مجنون، گاو و ماهی

اشاره به شخصیت‌ها و باورهای اساطیری و عرفانی برای تعمیقِ معنای عشق و بی‌خودی.

استعاره شمع عشق افروز

معشوق یا فروغِ الهی به شمعی تشبیه شده که تاریکیِ جهل را می‌زداید.

تضاد مشک و عنبر با کافور

تقابلِ رنگ‌ها و نمادهای تاریکی و روشنایی برای بیانِ فراگیریِ حضورِ یار در تمامِ حالات.