دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۴۱

مولوی
پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند خون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند
چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم کس نداند حالت من ناله من او کند
ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشد آنک در شش سو نگنجد کار او یک سو کند
شیر آهو می دراند شیر ما بس نادرست نقش آهو را بگیرد دردمد آهو کند
باطنت را لاله سازد ظاهرت را ارغوان یک دمت سازد قزلبک یک دمت صارو کند
موج آن دریا مجو کو را مدد از جو بود آن بجو کز نور جان دو پیه را دو جو کند
خوش قمررویی کز این غم می گذارد چون هلال خوش شکرخویی که با آن شکرستان خو کند
آهنی کو موم شد بهر قبول مهر عشق خاک را عنبر کند او سنگ را لولو کند
دل کباب و خون دیده پیشکش پیشش برم گر تقاضای شراب و یخنی و طرغو کند
لکلک آن حق شناسد ملک را لکلک کند فاخته محجوب باشد لاجرم کوکو کند
آب و روغن کم کن و خامش چو روغن می گداز خرم آن کاندر غم آن روی تن چون مو کند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

در این سروده‌ها، شاعر با بیانی عارفانه و شورانگیز، تضاد میان عالم محدود مادی (حواس پنج‌گانه و جهات شش‌گانه) و عالم بی‌کرانِ حقیقت را به تصویر می‌کشد. محور اصلی بحث، نقدِ دلبستگی به ظواهر و دعوت به کیمیای عشق است؛ عشقی که می‌تواند سرشت انسان را دگرگون کند و آهنِ سختِ جان را به مومِ نرم در برابر امرِ معشوق بدل سازد.

فضای حاکم بر این ابیات، گداز و سوزِ درونیِ سالکی است که در راه رسیدن به محبوب، از تعلقات دنیوی دست شسته و حتی رنجِ این دوری را به جان خریده است. شاعر بر این باور است که درکِ حقیقتِ هستی، نیازمندِ نگاهی فراتر از عقلِ جزئی‌نگر و گذر از هویتِ فردی است.

معنی و تفسیر

پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند خون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند

پنج حس ظاهری چه فایده‌ای دارد، وقتی هنوز در بندِ شش جهتِ عالم مادی گرفتار هستی و از اصل خویش دور مانده‌ای؟ دل عاشق از آن رو به خون نشست که تشنه‌ی وصالِ معشوق حقیقی شد و می‌خواهد به آن حقیقتِ والا دست یابد.

نکته ادبی: اشاره به حواس پنج‌گانه و جهات شش‌گانه که نمادی از زندانِ تن و محدودیت‌های عالم ماده است.

چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم کس نداند حالت من ناله من او کند

نواختنِ چنگ را در راهِ عشقِ او یاد گرفتم، چرا که زبانِ گویا، ناتوان از بیانِ احوالِ من است و تنها ساز و نواست که می‌تواند عمقِ ناله‌های پنهانیِ مرا بازگو کند.

نکته ادبی: چنگ به عنوان نمادی برای ابزارِ بیانِ حالاتی به کار رفته که فراتر از کلامِ منطقی هستند.

ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشد آنک در شش سو نگنجد کار او یک سو کند

ای که به هر سو دویدی و در جستجوی کامیابی به هر دری زدی، اما کارت به سامان نرسید؛ بدان که کسی که در هیچ‌کدام از شش جهتِ عالم نمی‌گنجد (خداوند)، تنها اوست که می‌تواند کارِ تو را به سرانجام و سامان برساند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تلاش‌های زمینی در جهات مادی به نتیجه نمی‌رسد و کمال در گروِ توکل بر امرِ بی‌جهت (خداوند) است.

شیر آهو می دراند شیر ما بس نادرست نقش آهو را بگیرد دردمد آهو کند

شیرِ الهی (عشق یا حق) آهوی جان را شکار می‌کند؛ این شیرِ ما بسیار شگفت‌انگیز است که وقتی نقشِ آهو را می‌بیند، در آن می‌دمد و آن را زنده و متحرک می‌سازد.

نکته ادبی: تشبیه عارفانه به قدرتِ خلاقه‌ی حق که در موجوداتِ خاکی روح می‌دمد و آن‌ها را به تکاپو وامی‌دارد.

باطنت را لاله سازد ظاهرت را ارغوان یک دمت سازد قزلبک یک دمت صارو کند

عشقِ او باطنِ تو را همچون گلِ لاله داغدار و سرخ، و ظاهرت را مانند گلِ ارغوان زیبا می‌کند. در یک لحظه تو را دگرگون می‌سازد و در لحظه‌ای دیگر وضعیتی دیگر به تو می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به دگرگونی‌های احوالِ عارف در مسیرِ سلوک که گاه در باطن و گاه در ظاهر بروز می‌کند.

موج آن دریا مجو کو را مدد از جو بود آن بجو کز نور جان دو پیه را دو جو کند

موجی از دریایی را طلب مکن که بقایش وابسته به جویبارِ کوچک است (عالم ماده)؛ بلکه به دنبالِ آن دریایی باش که با نورِ معرفتش، دو پیه‌ی ناچیز را به دو جو ارزش و اعتبار می‌بخشد.

نکته ادبی: تقابلِ میانِ داشته‌های مادیِ محدود و ارزشِ معنوی که از جانبِ حق به اشیاء و انسان‌ها بخشیده می‌شود.

خوش قمررویی کز این غم می گذارد چون هلال خوش شکرخویی که با آن شکرستان خو کند

چه زیباست آن‌که چهره‌اش چون ماه است و عاشقش را از غمِ فراق، لاغر و خمیده همچون هلالِ ماه می‌کند؛ و چه شیرین‌سخن است آن‌که با هر که همنشین شود، او را نیز با شکرستانِ وجودِ خویش هم‌خو و مأنوس می‌سازد.

نکته ادبی: ایهام در 'قمررویی' که هم به زیبایی معشوق اشاره دارد و هم به تأثیرِ او بر لاغریِ عاشق.

آهنی کو موم شد بهر قبول مهر عشق خاک را عنبر کند او سنگ را لولو کند

آن جانِ سختی که در برابرِ مهرِ عشق همچون موم نرم شد، این توانایی را می‌یابد که خاکِ بی‌ارزش را به عنبر تبدیل کند و سنگِ سخت را به مرواریدِ گرانبها بدل سازد.

نکته ادبی: استعاره از کیمیای عشق که ماهیتِ انسان را تغییر داده و نقص‌ها را به کمال بدل می‌کند.

دل کباب و خون دیده پیشکش پیشش برم گر تقاضای شراب و یخنی و طرغو کند

من دلِ کباب‌شده و دیده‌ی خون‌بارِ خود را به عنوانِ پیشکش نزدِ او می‌برم، حتی اگر او از من شراب و خوراکی‌های زمینی طلب کند؛ چرا که هدیه‌ی من چیزی جز دردِ عشق نیست.

نکته ادبی: تضاد میانِ تحفه‌ی عاشق (رنج و درد) و آنچه معشوق ظاهراً طلب می‌کند، نشان‌دهنده‌ی بیگانگیِ عاشق با تعلقات مادی است.

لکلک آن حق شناسد ملک را لکلک کند فاخته محجوب باشد لاجرم کوکو کند

پرنده‌ای که 'لکلک' (مخففِ لک‌الملک یا اشاره به ذکر حق) می‌گوید، حقیقت را دریافته و ملکوت را بازمی‌شناسد؛ اما فاخته چون از حقیقت محجوب و دور مانده، تنها به 'کوکو' کردنِ بی‌حاصل مشغول است.

نکته ادبی: استفاده از آوای پرندگان به عنوان نمادی از آگاهی و غفلت در مسیرِ عرفان.

آب و روغن کم کن و خامش چو روغن می گداز خرم آن کاندر غم آن روی تن چون مو کند

از آب و روغن (تعلقات و خواهش‌های نفسانی) بکاه و همچون روغنی که در چراغ می‌سوزد، خاموش و بی‌ادعا گداخته شو. خرم و خوشبخت کسی است که در غمِ آن محبوب، وجودِ تنش همچون مو باریک و نحیف شده باشد.

نکته ادبی: تشبیه جان به روغنِ چراغ که با گداخته شدن، نورِ معرفت تولید می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیر آهو

شیر نماد قدرتِ الهی و آهو نماد نفسِ انسانی است که تحتِ تأثیرِ آن قدرت دگرگون می‌شود.

تضاد سنگ و لولو

تقابل میان بی ارزش بودنِ سنگ و ارزشمند بودنِ مروارید برای نشان دادن تأثیرِ کیمیای عشق.

نمادگرایی شش جهت

اشاره به عالم مادی و محدودیت‌های فیزیکی که مانعِ رسیدن به حقیقتِ مطلق است.

تلمیح لکلک

بازی زبانی با آوای پرنده و ارجاع به مفهومِ 'لَکَ المُلک' (فرمانروایی از آنِ توست) در متون دینی.