دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۳۹

مولوی
قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند هین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند
ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیت سنگ ها را لعل سازد میوه را رنگین کند
پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکر تا بر سیمین تو احوال ما زرین کند
عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کند زانک دریا آن کند زیرا که گوهر این کند
از میان دل صبوحی کآفتابت تیغ زد گردن جان را بزن گر چرخ را تمکین کند
چشم تو در چشم ها ریزد شرابی کز صفا زان سوی هفتاد پرده دیده را ره بین کند
گر شبی خلوت کنی گویم من اندر گوش تو لطف هایی را که با ما شه صلاح الدین کند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، ستایشی است از حضور حیات‌بخش و تحول‌آفرین محبوب که در تقابل با دودِ تیره و غبارِ غمِ زمانه قرار گرفته است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت و کیمیاگری، از تأثیر دگرگون‌کننده‌ی عشق و دیدارِ روی معشوق سخن می‌گوید که چگونه جانِ آدمی را از تیرگی و سردی به روشنایی و طراوت می‌رساند.

در بخش پایانی، شاعر به مقامِ والای مرشد و پیرِ طریقت اشاره می‌کند و او را سرچشمه‌ی الطاف و هدایتی می‌داند که دیدگانِ حقیقت‌بین را بر روی سالک می‌گشاید و پرده‌های پندار را از میان برمی‌دارد تا راه به سوی حقیقت هموار شود.

معنی و تفسیر

قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند هین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند

ای محبوب، لبانِ چون قندِ خود را بگشا تا عیش و زندگی ما شیرین شود؛ چرا که غبارِ غم و اندوهِ زمانه فرارسیده و همگان را افسرده و دل‌تنگ ساخته است.

نکته ادبی: قند بگشا کنایه از سخن گفتن و تبسم کردن معشوق است. دودِ غم استعاره از تیرگی و اندوهی است که فضا را تیره می‌کند.

ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیت سنگ ها را لعل سازد میوه را رنگین کند

تو تجلیِ تندرستی و آرامش هستی؛ همان‌گونه که ماه با ویژگیِ خاصِ خود، سنگ‌های بی‌ارزش را به لعل‌های گران‌بها بدل می‌کند و میوه‌ها را می‌پروراند، تو نیز وجودِ ما را دگرگون و ارزشمند می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به باور قدیمی کیمیاگری که ماه را عاملِ رنگ‌دهی و پختگی سنگ‌ها و جواهرات می‌دانستند.

پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکر تا بر سیمین تو احوال ما زرین کند

ای محبوبِ درخشان چون ماه، از چهره‌ات نقاب برگیر و لبانِ شیرینت را پنهان مکن، تا دیدارِ سیمای سیمین و درخشان تو، مسِ وجودِ ما را به طلا تبدیل کند.

نکته ادبی: زرین شدن کنایه از تکاملِ روحانی و ارزشمند شدنِ جانِ سالک است.

عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کند زانک دریا آن کند زیرا که گوهر این کند

عشقِ تو آدمی را سرگشته و حیران می‌سازد و دیدنِ رخسارِ تو خنده‌برلب و شادمان می‌کند؛ چنان‌که دریا در بطنِ خود گوهر می‌پرورد، تأثیرِ حضورِ تو نیز در جانِ ما چنین گوهرآفرین است.

نکته ادبی: استعاره از گوهر برای نتیجه‌ی عشق که همان کمال و حقیقت است به کار رفته است.

از میان دل صبوحی کآفتابت تیغ زد گردن جان را بزن گر چرخ را تمکین کند

ای ساقیِ صبوحی‌نوشِ جان، حال که خورشیدِ رخسارت چون تیغی بر دلِ من تابیده و آن را مجروح کرده است، اگر چرخِ فلک بخواهد در برابرِ عشقِ تو قد علم کند، گردنِ این «منیت» و خودخواهی را بزن و آن را از میان بردار.

نکته ادبی: تیغِ آفتاب استعاره از تأثیرِ قاطع و تندِ نورِ جمالِ معشوق است که خودی را از بین می‌برد.

چشم تو در چشم ها ریزد شرابی کز صفا زان سوی هفتاد پرده دیده را ره بین کند

چشمِ تو شرابی از حقیقت در دیدگانِ ما می‌ریزد که آن‌قدر زلال و پاک است که آدمی می‌تواند از پسِ هفتاد پرده‌ی ظاهری، به تماشایِ حقایقِ غیبی بنشیند.

نکته ادبی: هفتاد پرده نمادی از حجاب‌های دنیوی و مادی است که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

گر شبی خلوت کنی گویم من اندر گوش تو لطف هایی را که با ما شه صلاح الدین کند

اگر شبی فرصتِ خلوتی دست دهد، در گوشت زمزمه خواهم کرد که شاه صلاح‌الدین چه لطف‌ها و کرامت‌های بزرگی در حقِ ما روا داشته است.

نکته ادبی: اشاره به مرشد و پیرِ طریقت که منبعِ عنایاتِ الهی برای شاعر بوده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قند بگشا

اشاره به لبان شیرین معشوق که سخن گفتن‌اش مایه حلاوت زندگی است.

تلمیح سنگ ها را لعل سازد

اشاره به باورهای نجومی و کیمیاگری قدیمی درباره تأثیر ماه بر اشیاء زمینی.

تناسب (مراعات نظیر) دریا و گوهر

ارتباط طبیعی میان دریا و مروارید برای نشان دادن عمقِ تأثیر عشق.

کنایه هفتاد پرده

اشاره به موانعِ مادی و حجاب‌های بینِ سالک و حق‌تعالی.