دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۲۸

مولوی
دشمن خویشیم و یار آنک ما را می کشد غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد
خویش فربه می نماییم از پی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
آن بلیس بی تبش مهلت همی خواهد از او مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه درمدزد از وی گلو گر می کشد تا می کشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون خفیه صد جان می دهد دلدار و پیدا می کشد
از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین کو تو را بر آسمان بر می کشد یا می کشد
روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد باز جان را می رهاند جغد غم را می کشد
آن گمان ترسا برد مومن ندارد آن گمان کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد
هر یکی عاشق چو منصورند خود را می کشند غیر عاشق وانما که خویش عمدا می کشد
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد
شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب شمع های اختران را بی محابا می کشد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، روایتگر شوریدگی و اشتیاق سالک برای رهایی از بند «منِ خویشتن» یا همان نفس اماره است. شاعر با زبانی تمثیلی و عارفانه، مرگِ ارادی و عاشقانه را نه یک پایانِ تلخ، بلکه شیرین‌ترینِ آغازها و راهی برای پیوستن به حق تعالی می‌داند. در نگاهِ شاعر، آنچه مردمِ عادی «مرگ» می‌انگارند، برای عاشقانِ حقیقت، تولدی دوباره و رهایی از زندانِ تن و خودخواهی است.

در فضای این شعر، مفهومِ «کشتن» به معنای نابودی و فنایِ نفس است. شاعر با استفاده از تلمیحات مذهبی و اساطیری، می‌کوشد این پارادوکس را توضیح دهد که چرا عاشق با آغوش باز به استقبالِ این مرگِ عرفانی می‌رود. شمس تبریزی در انتهای این غزل، همچون خورشیدی حقیقت‌افروز، تاریکی‌هایِ اوهام و تعلقاتِ دنیوی را کنار می‌زند و تنها حقیقتِ محض را باقی می‌گذارد.

معنی و تفسیر

دشمن خویشیم و یار آنک ما را می کشد غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد

ما دشمن خود هستیم (چون به نفسِ خود چسبیده‌ایم) و دوستدارِ کسی هستیم که این نفس را از بین می‌برد؛ ما در دریای هستی غرق شده‌ایم و امواجِ خروشانِ عشق، ما را به کامِ خود می‌کشند تا نجاتمان دهند.

نکته ادبی: تضاد میان دشمنِ خویش بودن و یارِ قاتل شدن، بیانگرِ نبردِ درونیِ عاشق با نفس خویش است.

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد

به همین دلیل است که ما با شادی و خرسندی، جانِ شیرینِ خود را تقدیم می‌کنیم؛ زیرا آن پادشاهِ (حق)، ما را با وعده‌ی شهد و شیرینیِ معنوی به سوی خود می‌خواند.

نکته ادبی: شهد و قند و حلوا استعاره از لذاتِ معنوی و قربِ الهی است.

خویش فربه می نماییم از پی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

ما نفسِ خود را (مانند حیوانی برای عید قربان) پروار و فربه می‌کنیم تا برای قربانی آماده شود؛ چرا که آن قصابِ عاشقان (خداوند)، نفس را بسیار زیبا و به جا ذبح می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از فربه کردنِ نفس (تزکیه یا فراهم‌سازی برای فنا) و تشبیه خدا به قصابِ عاشقان، برای تبیینِ ایثارِ عاشقانه است.

آن بلیس بی تبش مهلت همی خواهد از او مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد

آن ابلیسِ (نفس) که بی‌تاب و پر از وسوسه است، از او مهلت می‌خواهد و خداوند هم مهلتی به او می‌دهد، تا در زمانِ مقرر کارش را یکسره کند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ مهلت گرفتنِ ابلیس از خداوند که شاعر آن را به رابطه نفس با روح تعمیم داده است.

همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه درمدزد از وی گلو گر می کشد تا می کشد

مانند حضرت اسماعیل، گردنِ خود را با خوش‌رویی در برابر خنجرِ تقدیر قرار بده؛ اگر قرار است کشته شوی، از تیغِ این عشق دوری نکن.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت اسماعیل و تسلیمِ او در برابر فرمانِ الهی.

نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد

عزرائیل (فرشته مرگ) دستش به عاشقان نمی‌رسد و راهی بر آن‌ها ندارد؛ چرا که عاشقان را خودِ «عشق» و شوریدگی از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: تمایز میان مرگِ فیزیکی و مرگِ عرفانی؛ مرگِ عاشقان از جنسِ خودِ عشق است.

کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون خفیه صد جان می دهد دلدار و پیدا می کشد

کشتگانِ راهِ عشق، در حالی که فریاد می‌زنند «ای کاش قومِ من می‌دانستند (چه بر سرشان آمده و چه نعمتی یافته‌اند)»، دلدار به صورت پنهانی به آن‌ها جانِ تازه می‌دهد و آشکارا آن‌ها را می‌کشد (نفسشان را نابود می‌کند).

نکته ادبی: تلمیح به آیه ۲۶ سوره یس؛ ترکیب «خفیه» و «پیدا» تضادِ ظاهری و باطنیِ سلوک را نشان می‌دهد.

از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین کو تو را بر آسمان بر می کشد یا می کشد

سرت را از خاکِ تن بیرون بیاور و تماشا کن که او (خداوند) تو را به آسمانِ کمال بالا می‌برد یا در حالِ نابود کردنِ هستیِ توست.

نکته ادبی: استعاره از رهایی از قید و بندهای مادی (کالبد) برای مشاهده حقیقت.

روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد باز جان را می رهاند جغد غم را می کشد

او نفسِ ناپاک (باد/جانِ حیوانی) را می‌گیرد و آرامشِ روح را به ما می‌بخشد؛ او جان را از قفسِ تن آزاد می‌کند و جغدِ شومِ غم را می‌کشد.

نکته ادبی: جغدِ غم استعاره از تعلقاتِ ذهنیِ آزاردهنده است.

آن گمان ترسا برد مومن ندارد آن گمان کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد

آن گمانِ باطلی که ترسایان (مسیحیان) دارند، مومنِ حقیقی ندارد؛ چرا که عاشقِ واقعی، مسیحِ وجودِ خود (روحِ پاک) را نه بر چوبِ دار، بلکه بر چوبِ تقوا و ریاضت (چلیپا) می‌کشد (قربانی می‌کند تا نفس کشته شود).

نکته ادبی: تعبیری عرفانی از داستانِ مصلوب شدنِ حضرت عیسی که در اینجا به معنایِ فنایِ ارادیِ عاشق تفسیر شده است.

هر یکی عاشق چو منصورند خود را می کشند غیر عاشق وانما که خویش عمدا می کشد

هر عاشق مانند حلاج (منصور) است که خود را به کشتن می‌دهد؛ فردی غیر از عاشق را نشان بده که عمداً دست به نابودیِ خود بزند.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت منصور حلاج که مظهرِ فنا و اتحاد با حق است.

صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد

مرگ هر روز به سراغِ مردم می‌آید و آن‌ها را فرا می‌خواند، اما عاشقِ حق، بدون اینکه دعوت شود، خودش به پیشوازِ مرگِ نفس می‌رود.

نکته ادبی: برتریِ مرگِ ارادی بر مرگِ قهری.

بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد

آیا سخن را کوتاه کنم یا رازِ مرگِ عاشقان را بیشتر بگویم؟ اگرچه منکرِ این راه، فقط از خشم و صفرا (عصبانیت) خودش را هلاک می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ میانِ فنایِ عاشقانه و نابودیِ ناشی از خشم و حسد.

شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب شمع های اختران را بی محابا می کشد

شمس تبریزی همچون خورشید در افقِ جان طلوع کرد و شمع‌هایِ ناچیزِ ستارگان (همان خودخواهی‌ها و اوهامِ دیگران) را بدون تردید خاموش کرد.

نکته ادبی: استعاره از طلوعِ پیرِ حقیقت (شمس) که سایرِ دانش‌ها و تعلقاتِ کوچک (ستارگان) در برابرِ تابشِ او رنگ می‌بازند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح اسماعیل، منصور، عزرائیل، مسیح

استفاده از شخصیت‌های اساطیری و مذهبی برای تبیینِ مفهومِ قربانی کردنِ نفس و رهایی از بندِ تن.

پارادوکس (متناقض‌نما) دشمن خویشیم و یار آنک ما را می کشد

جمع میانِ دشمنی با نفس و دوستی با عاملِ نابودیِ آن، که در واقع یکپارچگیِ وجودِ عاشق را نشان می‌دهد.

استعاره قصابِ عاشقان، دریایِ هستی

استفاده از مفاهیمِ ملموس برای بیانِ مفاهیمِ انتزاعیِ الهی و عرفانی.

نماد خورشید، ستارگان

خورشید نمادِ شمس تبریزی (حقیقت مطلق) و ستارگان نمادِ دانش‌ها و دلبستگی‌هایِ ناچیز و گذرا.