دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۰۸

مولوی
برخیز که ساقی اندرآمد وان جان هزار دلبر آمد
آمد می ناب وز پی نقل بادام و نبات و شکر آمد
آن جان و جهان رسید و از وی صد جان جهان مصور آمد
مشک آمد پیش طره او کان طره ز حسن بر سر آمد
زد حلقه مشک فام و می گفت بگشای که بنده عنبر آمد
از تابش لعل او چه گویم کز لعل و عقیق برتر آمد
زان سنبل ابروش حیاتم با برگ و لطیف و اخضر آمد
درده می خام و بین که ما را در مجلس خام دیگر آمد
آن رایت سرخ کز نهیبش اسپاه فرج مظفر آمد
هر کار که بسته گشت و مشکل آن کار بدو میسر آمد
می ده که سر سخن ندارم زیرا که سخن چو لنگر آمد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل با فضایی پرشور و سرشار از شوق، به وصفِ ورودِ یارِ یگانه و ساقیِ بزمِ جان می‌پردازد. شاعر در این قطعه، آمدنِ محبوب را پایانِ رنج‌ها و گشایشِ تمامیِ درها می‌داند و با استفاده از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، تجلیِ جمالِ معشوق را بر عالمِ هستی ترسیم می‌کند.

فضای حاکم بر شعر، آکنده از سرمستی و شورِ عارفانه است که در آن، محبوب، با صفاتی چون شکوهِ لب‌های لعل‌فام و گیسوانِ مشکین توصیف شده است. هدفِ شاعر، بیانِ این نکته است که حضورِ معشوق، نه تنها کامِ جسم را با باده و نقل شیرین می‌کند، بلکه جان را از کلامِ بیهوده می‌رهاند و به عالمی از معنا و گشایشِ کارها رهنمون می‌سازد.

معنی و تفسیر

برخیز که ساقی اندرآمد وان جان هزار دلبر آمد

ای دوست برخیز که ساقی از در درآمد؛ او همان وجودِ یگانه‌ای است که هزاران دلبر در زیبایی و دلبری در او گرد آمده‌اند.

نکته ادبی: واژه 'اندرآمد' فعلی کهن به معنای وارد شدن و رسیدن است.

آمد می ناب وز پی نقل بادام و نبات و شکر آمد

باده‌ی ناب و خالص از راه رسید و به دنبالِ آن، اسبابِ بزم و تنقلاتی چون بادام و قند و شکر نیز برای کام‌جویی فراهم شد.

نکته ادبی: 'نقل' در اینجا به معنای خوراکی‌هایی است که همراه با باده می‌خورند.

آن جان و جهان رسید و از وی صد جان جهان مصور آمد

آن عزیز که جانِ جهان است، به دیدار ما آمد و با حضورِ او، گویی صد جانِ دیگر در عالمِ هستی جان گرفت و به تصویر درآمد.

نکته ادبی: 'مصور آمدن' استعاره از تجلی یافتن و به صورت درآمدن است.

مشک آمد پیش طره او کان طره ز حسن بر سر آمد

ماده‌ی مشک در برابر زیباییِ گیسوی یار شرمگین شد و سر تعظیم فرود آورد، چرا که آن گیسو در عطر و زیبایی، بر همگان برتری یافت.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ زیباییِ معشوق بر زیبایی‌های طبیعی.

زد حلقه مشک فام و می گفت بگشای که بنده عنبر آمد

آن زلف مشکین و پرپیچ‌وخم، بر درگاهِ دل ما حلقه زد و می‌گفت: در را باز کن که بنده‌ای خوش‌بو و معطر مانند عنبر به سویت آمده است.

نکته ادبی: 'حلقه زدن' استعاره از در زدن و استمداد طلبیدن است.

از تابش لعل او چه گویم کز لعل و عقیق برتر آمد

از درخشش و تلالو لب‌های سرخِ او چه سخنی می‌توان گفت؟ چرا که سرخی و زیباییِ آن، از هر لعل و عقیقی فراتر و برتر است.

نکته ادبی: 'لعل' کنایه از لب‌های سرخ و درخشان معشوق است.

زان سنبل ابروش حیاتم با برگ و لطیف و اخضر آمد

از ابرویِ پرپیچ‌وتابِ او که به گلِ سنبل می‌ماند، زندگی و جانِ من دوباره زنده، تازه، لطیف و سبزگون شد.

نکته ادبی: 'سنبل' نماد زلف یا ابروی سیاه و پیچیده است و 'اخضر' به معنای سبز یا سرسبز است.

درده می خام و بین که ما را در مجلس خام دیگر آمد

باده‌ی تازه را در جام بریز تا ببینی که در این بزم، حال و هوای تازه‌ای در وجودِ ما پدید آمده است.

نکته ادبی: 'مجلس خام' در اینجا اشاره به حالتی از تازگی و بی‌پختگیِ شورانگیز است.

آن رایت سرخ کز نهیبش اسپاه فرج مظفر آمد

آن پرچم سرخ (نمادِ قدرت و هیبتِ یار) که از ترس و شکوهِ آن، سپاهِ شادی و گشایشِ کارها پیروز و چیره شد.

نکته ادبی: 'رایت' به معنای پرچم است که در اینجا نمادِ هیبت و قدرتِ نفوذِ معشوق است.

هر کار که بسته گشت و مشکل آن کار بدو میسر آمد

هر کار و گرهی که در زندگیِ ما بسته و دشوار شده بود، با حضور و لطفِ او آسان و شدنی گشت.

نکته ادبی: 'میسر آمدن' یعنی مهیا شدن و انجام پذیرفتن.

می ده که سر سخن ندارم زیرا که سخن چو لنگر آمد

باده را به دستم بده که دیگر میلی به سخن گفتن ندارم؛ چرا که کلمات در این حالِ مستی، مانند لنگرِ کشتی، سنگین و مانعِ اوج گرفتنِ روح هستند.

نکته ادبی: تشبیه سخن به لنگر که مانعِ حرکت و پروازِ روح به سوی معناست.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سخن چو لنگر

سخن به لنگر تشبیه شده که مانعِ حرکت و سبک‌باری روح است.

استعاره رایت سرخ

پرچم سرخ به عنوان استعاره‌ای از شکوه و هیبتِ پیروزمندِ معشوق به کار رفته است.

تضاد و مبالغه مشک آمد پیش طره او

شخصیت‌بخشی به مشک و برتر دانستن گیسوی یار بر آن در زیبایی.

کنایه حلقه زدن

کنایه از در زدن و تقاضای ورود کردن.