دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۰۷

مولوی
آن یوسف خوش عذار آمد وان عیسی روزگار آمد
وان سنجق صد هزار نصرت بر موکب نوبهار آمد
ای کار تو مرده زنده کردن برخیز که روز کار آمد
شیری که به صید شیر گیرد سرمست به مرغزار آمد
دی رفت و پریر نقد بستان کان نقد خوش عیار آمد
این شهر امروز چون بهشتست می گوید شهریار آمد
می زن دهلی که روز عیدست می کن طربی که یار آمد
ماهی از غیب سر برون کرد کاین مه بر او غبار آمد
از خوبی آن قرار جان ها عالم همه بی قرار آمد
هین دامن عشق برگشایید کز چرخ نهم نثار آمد
ای مرغ غریب پربریده بر جای دو پر چهار آمد
هان ای دل بسته سینه بگشا کان گمشده در کنار آمد
ای پای بیا و پای می کوب کان سرده نامدار آمد
از پیر مگو که او جوان شد وز پار مگو که پار آمد
گفتی با شه چه عذر گویم خود شاه به اعتذار آمد
گفتی که کجا رهم ز دستش دستش همه دستیار آمد
ناری دیدی و نور آمد خونی دیدی عقار آمد
آن کس که ز بخت خود گریزد بگریخته شرمسار آمد
خامش کن و لطف هاش مشمر لطفیست که بی شمار آمد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، نغمه‌ای شورانگیز و سرشار از وجد و شادی است که به مناسبت ظهور و رسیدن محبوبِ جان‌آفرین به تصویر کشیده شده است. شاعر در فضایی بهاری و نشاط‌آور، آمدنِ معشوق را به مثابه رستاخیزِ طبیعت و جانِ آدمی می‌داند و جهان را در سایه این حضور، بهشت‌گونه توصیف می‌کند.

مفهوم بنیادین شعر، دعوت به رهایی از بندهای گذشته و دلبستگی‌های کهن است تا آدمی با قلبی گشوده، از مواهب بی‌پایان این حضورِ روحانی بهره‌مند شود. پیام اصلی، پذیرشِ مشیتِ الهی و درکِ این حقیقت است که آنچه آدمی در جست‌وجوی آن است، پیش‌تر در کنار او و مشتاق‌تر از او به دیدار آمده است.

معنی و تفسیر

آن یوسف خوش عذار آمد وان عیسی روزگار آمد

آن محبوب زیبا و نکوروی که همچون یوسفِ کنعان است، رسید و آن مسیحایِ جان‌بخش که مرده‌دلان را حیات می‌بخشد، نمایان شد.

نکته ادبی: یوسف نماد جمالِ بی‌مانند و عیسی نمادِ احیاگری و معجزه است.

وان سنجق صد هزار نصرت بر موکب نوبهار آمد

و آن پرچمِ پیروزی که نویدبخش هزاران گشایش است، همراه با سپاهِ نوبهارِ طبیعت پدیدار شد.

نکته ادبی: سنجق: بیرق و پرچم. موکب: سپاه و لشکر.

ای کار تو مرده زنده کردن برخیز که روز کار آمد

ای کسی که کارِ تو جان‌بخشی به مردگان است، برخیز که اکنون زمانِ به ثمر نشستنِ فعالیت‌ها و پاداشِ تلاش‌ها فرا رسیده است.

نکته ادبی: روزِ کار اشاره به زمانِ ظهور و فعالیتِ روحانی است.

شیری که به صید شیر گیرد سرمست به مرغزار آمد

آن شیرِ قدرتمند که به صیدِ شیرانِ دیگر می‌رود، با حالتی سرمست و پرغرور به سوی دشت و دمنِ دلِ عاشق قدم گذاشته است.

نکته ادبی: شیر استعاره از معشوقِ باصلابت و غلبه‌گر است.

دی رفت و پریر نقد بستان کان نقد خوش عیار آمد

روزهای گذشته و پریروز را رها کن و از فرصتِ حال بهره‌مند شو، چرا که این لحظه همچون نقدینه‌ای ارزشمند و باعیار به دست آمده است.

نکته ادبی: دی و پریر استعاره از گذشته‌های حسرت‌بار است.

این شهر امروز چون بهشتست می گوید شهریار آمد

امروز این شهر به دلیلِ حضورِ معشوق همچون بهشت شده است و در و دیوار با زبانِ حال ندا می‌دهند که پادشاهِ جان‌ها از راه رسیده است.

نکته ادبی: شهریار در اینجا استعاره از معشوقِ مطلق و پادشاهِ دل است.

می زن دهلی که روز عیدست می کن طربی که یار آمد

طبلِ شادمانی بزن که روزِ عیدِ وصال است؛ به رقص و پایکوبی برخیز چرا که محبوب به دیدار آمده است.

نکته ادبی: دهل زدن کنایه از اعلامِ شادمانی و جشن عمومی است.

ماهی از غیب سر برون کرد کاین مه بر او غبار آمد

ماهی از عالمِ غیب چهره گشود و در برابرِ نورِ او، زیبایی‌های این جهان همچون غباری ناچیز جلوه کرد.

نکته ادبی: ماه استعاره از جمالِ درخشانِ معشوق است.

از خوبی آن قرار جان ها عالم همه بی قرار آمد

به خاطرِ کمال و زیباییِ او که مایه آرامشِ جان‌هاست، تمامیِ عالم دچار شور و بی‌قراری شده است.

نکته ادبی: تناقضِ زیبایی (باعثِ آرامش) و بی‌قراری (عاشق را برمی‌انگیزد).

هین دامن عشق برگشایید کز چرخ نهم نثار آمد

دامنِ خود را برای دریافتِ عطایا بگشایید که از آسمانِ نهم، هدایایِ فراوانی برای شما فرود آمده است.

نکته ادبی: چرخِ نهم در کیهان‌شناسی قدیم، فلک‌الافلاک و جایگاهِ نزدیکی به حق است.

ای مرغ غریب پربریده بر جای دو پر چهار آمد

ای پرنده غریبی که بال‌هایت شکسته بود، اکنون با رسیدنِ محبوب، دو بالِ دیگر بر بال‌هایت افزوده شد و به پروازی دوباره رسیدی.

نکته ادبی: کنایه از احیایِ تواناییِ پروازِ روحانی پس از ناامیدی است.

هان ای دل بسته سینه بگشا کان گمشده در کنار آمد

ای دلی که در غم فرو رفته بودی، درِ سینه بگشا و شاد باش، چرا که آن گمشده‌ات اکنون در کنارِ توست.

نکته ادبی: اشاره به وصالِ پس از هجران.

ای پای بیا و پای می کوب کان سرده نامدار آمد

ای پا، به رقص درآی و بر زمین بکوب، چرا که آن پیشوایِ نامدار و بزرگ به سوی ما آمده است.

نکته ادبی: پای کوبیدن اشاره به سماع و رقصِ صوفیانه دارد.

از پیر مگو که او جوان شد وز پار مگو که پار آمد

از پیر شدن و گذشتِ زمان سخن نگو که همه چیز تازه و جوان شده است، و از حوادثِ سالِ پیش حرفی نزن که آنچه باید می‌آمد، امروز آمده است.

نکته ادبی: پار به معنای سالِ گذشته است.

گفتی با شه چه عذر گویم خود شاه به اعتذار آمد

می‌گفتی که چگونه برای خطاهایم از پادشاه عذرخواهی کنم؛ اما ببین که پادشاه خود به سوی تو آمده تا عذرِ تو را بپذیرد.

نکته ادبی: این بیت اوجِ لطفِ معشوق را نشان می‌دهد که خود به پیشوازِ عذرخواهی می‌آید.

گفتی که کجا رهم ز دستش دستش همه دستیار آمد

می‌گفتی که چگونه از دستِ او رهایی یابم؛ حال آنکه دستِ او خودِ یاری‌رسانِ تو در تمامِ امور است.

نکته ادبی: ایهامِ واژه دست (ظلم و یاری).

ناری دیدی و نور آمد خونی دیدی عقار آمد

تو آتشی از بلا و سختی می‌دیدی، اما به حقیقت نورِ هدایت بود؛ تو خونی از جراحت می‌دیدی، اما به واقع دارویِ شفابخشِ حقیقت بود.

نکته ادبی: عقار در اینجا به معنای شراب یا دارویِ کهن و شفابخش است.

آن کس که ز بخت خود گریزد بگریخته شرمسار آمد

کسی که از سرنوشت و اقبالِ خوشِ خود می‌گریزد، سرانجام با شرمساری از خودِ واقعی‌اش دور مانده است.

نکته ادبی: بخت در اینجا استعاره از فرصتِ وصال است.

خامش کن و لطف هاش مشمر لطفیست که بی شمار آمد

خاموش باش و لطف‌های او را شماره نکن، چرا که لطفِ او بی‌کران و فراتر از شمارش است.

نکته ادبی: توصیه به سکوت در برابرِ بزرگیِ الطافِ الهی.

آرایه‌های ادبی

استعاره یوسف و عیسی

استعاره از معشوقی که زیبایی‌اش عالم‌گیر و دمِ مسیحایی‌اش حیات‌بخش است.

تضاد ناری و نور، خونی و عقار

تضاد میانِ آنچه در ظاهرِ رنج‌آور (آتش و خون) است و آنچه در باطنِ حقیقت‌بخش (نور و دارو) می‌باشد.

کنایه دامن گشایید

کنایه از آمادگی برای پذیرشِ فیض و هدایای الهی.

مراعات نظیر مرغزار، بهار، نوبهار

ایجادِ فضایِ تصویریِ طبیعت و تازگی.