دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۷۰۵

مولوی
ای کز تو همه جفا وفا شد آن عهد و وفای تو کجا شد
با روی تو سور شد عزاها بی روی تو سورها عزا شد
شد بی قدمت سرا خرابه باز از تو خرابه ها سرا شد
از دعوت تو فنا شود هست وز هجر تو هست ها فنا شد
ای کشته مرا به جرم آنک از من راضی به جان چرا شد
آن تخم عطای تست در جان کو را کف دست باسخا شد
اعنات مهیجست جان را ور نی ز چه روی جان گدا شد
گر عاشق داد نیست جودت پس جان ز چه عاشق دعا شد
زد پرتو ساقییت بر ابر کز عکس تو ابرها سقا شد
زد عکس صبوری تو بر کوه تسکین زمین و متکا شد
زد عکس بلندی تو بر چرخ معنی تو صورت سما شد
از حسن تو خاک هم خبر یافت شد یوسف خوب و دلربا شد
از گفت بدار چنگ کز وی بی گفت تو فهم بانوا شد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده با زبانی شورمندانه به توصیفِ دگرگونی‌های عمیقِ روحی و هستی‌شناختی می‌پردازد که در پیِ حضور یا فقدانِ معشوق در جهانِ عاشق رخ می‌دهد. شاعر در این فضای عرفانی، معشوق را کانونِ تمامیِ دگرگونی‌ها می‌داند؛ به گونه‌ای که حضور او، ویرانه‌ها را آباد و ستم‌ها را به وفا بدل می‌کند و در مقابل، غیبتِ او، بساطِ نشاط را به عزا می‌کشاند.

در نگاهی کلان‌تر، این اثر بازتاب‌دهنده تفکرِ تجلیِ صفاتِ معشوق در تمامیِ عناصرِ هستی است. از آسمان و کوه گرفته تا خاک، همگی بازتابی از پرتوِ وجودِ محبوب هستند و شکوهِ آفرینش، تنها سایه‌ای از زیبایی، سخاوت و شکیباییِ اوست که در عالمِ صورت ظاهر شده است.

معنی و تفسیر

ای کز تو همه جفا وفا شد آن عهد و وفای تو کجا شد

ای کسی که به واسطه وجودِ تو، تمامِ ستم‌ها به وفاداری بدل گشت، اکنون آن عهد و وفای همیشگیِ تو کجا رفته است؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد «جفا» و «وفا» برای نشان دادنِ قدرتِ دگرگون‌کنندگیِ حضورِ معشوق.

با روی تو سور شد عزاها بی روی تو سورها عزا شد

با وجودِ چهره‌ات، مجالسِ عزا به جشن و سرور تبدیل می‌شوند و در غیابِ چهره تو، جشن‌ها به ماتم‌کده بدل می‌گردند.

نکته ادبی: تقابلِ «سور» (جشن) و «عزا» (ماتم) در دو مصراع، اوجِ تاثیرِ حضورِ معشوق را تصویر می‌کند.

شد بی قدمت سرا خرابه باز از تو خرابه ها سرا شد

خانه بدون گام‌های تو به ویرانه تبدیل شده بود و با بازگشتِ تو، ویرانه‌ها دوباره به سرایِ آباد و جایگاهِ امن بدل گشتند.

نکته ادبی: «قدم» در اینجا نمادِ حضورِ هستی‌بخش و سامان‌دهنده است.

از دعوت تو فنا شود هست وز هجر تو هست ها فنا شد

با دعوتِ تو، خودِ کاذب و هستیِ مجازیِ عاشق نابود می‌شود و با هجرانِ تو، تمامیِ هستیِ عالم به نیستی و بی‌معنایی می‌گراید.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح عرفانی «فنا» که در اینجا هم به معنای مرگِ نفس و هم به معنای عدمِ واقعیِ هستی در غیابِ حق به کار رفته است.

ای کشته مرا به جرم آنک از من راضی به جان چرا شد

ای که مرا به جرمِ عشق کشتنی کردی، چرا پس از آن، با جان و دل به رضایت و صلح با من رسیدی؟

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «رضا» در عرفان که در آن عاشق، بلایِ معشوق را عینِ لطف می‌بیند.

آن تخم عطای تست در جان کو را کف دست باسخا شد

بذرِ بخشش و کرمِ تو در جانِ آدمی کاشته شده است؛ همان جانی که کفِ دستِ او به سخاوت آراسته گشت.

نکته ادبی: ترکیبِ «تخمِ عطا» استعاره‌ای برایِ نهادینه شدنِ صفتِ بخشندگی در جانِ سالک است.

اعنات مهیجست جان را ور نی ز چه روی جان گدا شد

سختی‌ها و رنج‌ها جان را به جوشش و جنبش می‌اندازند، وگرنه جانِ آدمی به چه دلیل در آتشِ اشتیاق ذوب می‌شد؟

نکته ادبی: «اعنات» به معنای به رنج افکندن است که در اینجا سببِ تکامل و گداختنِ جانِ عاشق می‌شود.

گر عاشق داد نیست جودت پس جان ز چه عاشق دعا شد

اگر بخشش و جودِ تو نشانه‌ای از عشق نیست، پس چرا جانِ عاشق، این‌چنین مشتاقِ نیایش و دعا برای تو شده است؟

نکته ادبی: استدلالِ منطقی شاعر که جودِ معشوق را دلیلِ پیوندِ عاشق با ساحتِ نیایش می‌داند.

زد پرتو ساقییت بر ابر کز عکس تو ابرها سقا شد

پرتوِ ساقی‌گری و فیض‌بخشیِ تو بر ابر تابید و از بازتابِ وجودِ تو، ابرها به باران‌باری و سیراب‌کنندگی رسیدند.

نکته ادبی: ساقی در عرفان نمادِ بخشنده فیضِ الهی است که عالم را سیراب می‌کند.

زد عکس صبوری تو بر کوه تسکین زمین و متکا شد

بازتابِ صبر و شکیباییِ تو بر کوه افتاد و کوه را به مایه آرامشِ زمین و تکیه‌گاهی استوار برای آن تبدیل کرد.

نکته ادبی: «متکا» به معنای تکیه‌گاه است و کوه در اینجا نمادِ استقامتِ برخاسته از صبرِ معشوق است.

زد عکس بلندی تو بر چرخ معنی تو صورت سما شد

پرتوِ والایی و بلندمرتبگیِ تو بر آسمان تابید و معنایِ وجودِ تو، صورت و ظاهرِ آسمان را شکل داد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تمامِ شکوهِ آسمان، جلوه‌ای از حقیقتِ بی‌پایانِ معشوق است.

از حسن تو خاک هم خبر یافت شد یوسف خوب و دلربا شد

از زیباییِ تو، حتی خاکِ بی‌مقدار نیز بهره‌مند شد، چنان‌که همچون یوسفِ کنعان، زیبا و دلربا گشت.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف، نمادِ مطلقِ زیبایی، که در اینجا خاکِ تیره را به کمالِ حسن می‌رساند.

از گفت بدار چنگ کز وی بی گفت تو فهم بانوا شد

از فرمانِ 'چنگ بنواز' او، فهم و درکِ آدمی بدونِ نیاز به سخن گفتن، به نغمه و نوایی دل‌انگیز دست یافت.

نکته ادبی: اشاره به زبانِ حال و درکِ شهودی که فراتر از کلماتِ ظاهری است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) جفا وفا / سور عزا

به کارگیریِ واژگان متضاد برایِ نشان دادنِ قدرتِ دگرگون‌کنندگیِ معشوق در عالمِ عاشق.

تلمیح یوسف

اشاره به داستانِ حضرت یوسف به عنوان نمادِ زیبایی و جمال که موجبِ جان‌بخشی به خاک می‌شود.

استعاره مکنیه و تشخیص پرتو ساقی بر ابر

جان‌بخشی به عناصرِ طبیعت (ابر، کوه، آسمان) و نسبت دادنِ صفاتِ معشوق به آن‌ها که به نوعی نگاهِ وحدت‌وجودانه است.

پارادوکس (تناقض‌نمایی) کشته مرا به جرم آنک... از من راضی شد

جمعِ میانِ کشته شدن (فنا) و رضایت، که از بنیادهایِ عرفانیِ عشق است.