دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۹۷

مولوی
دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد
عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد
خورشید چو دید خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد
گلنار چو دید گلشن جان زین پس سر بوستان ندارد
در دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد
بی ماه تو شب سیه گلیمست این دارد و آن و آن ندارد
دارد ز ستاره ها هزاران بی ماه چراغدان ندارد
بی گفت تو گوش نیست جان را بی گوش تو جان زبان ندارد
وان جان غریب در تظلم می نالد و ترجمان ندارد
لیکن رخ زرد او گواهست و اشکی که غمش نهان ندارد
غماز شوم بود دم سرد آن دم که دم خران ندارد
اصل دم سرد مهر جانست کان را مه مهر جان ندارد
چون دل سبکش کند بهارت صد گونه غمش گران ندارد
آن عشق جوان چو نوبهارت جز پیران را جوان ندارد
تا چند نشان دهی خمش کن کان اصل نشان نشان ندارد
بگذار نشان چو شمس تبریز آن شمس که او کران ندارد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، ستایشی است از جایگاه والای محبوب و مرشد روحانی که وجود او را محور هستی و جان‌مایه حیات می‌داند. شاعر در فضایی عرفانی، تبیین می‌کند که تمامی پدیده‌های عالم، از خورشید و گل گرفته تا عقل و ادراک بشری، در برابر عظمت و تابشِ نور محبوب، رنگ می‌بازند و معنای خود را تنها در پرتو وجود او بازمی‌یابند.

درونمایه اصلی این اثر، دعوت به رهایی از بند تعقلِ صرف و نشانی‌های ظاهری است. شاعر معتقد است که حقیقتِ وجودیِ محبوب، فراتر از زبان، منطق و توصیفات است و رهروِ حقیقت باید با رسیدن به سکوتِ درونی و عبور از نشانه‌ها، به ساحت بی‌کرانِ معرفت و وحدت راه یابد؛ ساحتی که در آن، هر چه هست نور است و بی‌نشان.

معنی و تفسیر

دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد

دل بدون عنایت و لطف تو، هیچ نشانی از زندگی ندارد و جان نیز بدون حضور تو، هیچ دلیل و فلسفه‌ای برای بودن در این جهان نمی‌بیند.

نکته ادبی: تکرار واژه «جان» و «دل» در ابتدا و انتها برای تأکید بر محوریت محبوب در هستی.

عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد

اگرچه عقل، مدیر و مدبرِ بزرگ و شگفت‌انگیزی است، اما در پیشگاه تو و بدونِ سفره نعمت تو، هیچ بهره‌ای از حقیقت (آب و نان معنوی) ندارد.

نکته ادبی: کدخدایی به معنای سرپرستی و مدیریت است که اینجا به توانمندی عقل در اداره امور اشاره دارد.

خورشید چو دید خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد

خورشید آسمان، وقتی غبارِ راهِ تو را دید، چنان شرمنده شد که دیگر هیچ‌گاه سرِ آن ندارد که در آسمان به خود ببالد و بدرخشد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به خورشید.

گلنار چو دید گلشن جان زین پس سر بوستان ندارد

گلِ نسترن (گلنار) نیز چون زیباییِ گلستانِ جانِ تو را دید، دیگر شوق و میلی به بوستان‌های معمولی ندارد.

نکته ادبی: مقایسه زیبایی‌های زمینی با زیبایی‌های باطنی و معنوی.

در دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد

در دولت و پادشاهیِ حضور تو، کسی که سیه‌گلیم (فقیر و دل‌شکسته) است، اگر سود و زیانی هم کند، در واقع برای او تفاوتی ندارد (چون به ثروت اصلی رسیده است).

نکته ادبی: سیه‌گلیم کنایه از فقر و بیچارگی است.

بی ماه تو شب سیه گلیمست این دارد و آن و آن ندارد

بدون تابش ماهِ رخسار تو، شبِ هستی تاریک و سیاه است؛ این شب، همه چیز دارد اما آن گوهر اصلی (نور تو) را ندارد.

نکته ادبی: استعاره از ماه برای زیباییِ محبوب.

دارد ز ستاره ها هزاران بی ماه چراغدان ندارد

این شب (دنیا) اگرچه هزاران ستاره دارد، اما بدون ماهِ وجود تو، هیچ چراغ و راهنمای راستینی برای هدایت ندارد.

نکته ادبی: ستاره‌ها نماد دانش‌ها و جلوه‌های ظاهری هستند که بدون هدایتِ مرشد، کارساز نیستند.

بی گفت تو گوش نیست جان را بی گوش تو جان زبان ندارد

بدون کلام و راهنمایی تو، جان اصلاً گوشی برای شنیدنِ حقیقت ندارد و بدون توجهِ تو، جان نطق و بیانی برای ابراز عشق نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به رابطه متقابلِ شنیدن و گفتن در مسیر سلوک.

وان جان غریب در تظلم می نالد و ترجمان ندارد

و آن جانِ غریبی که در ستم و دوریِ تو گرفتار شده، در حال نالیدن است، اما کسی را ندارد که دردش را برای تو ترجمه و بازگو کند.

نکته ادبی: تظلم به معنای دادخواهی و بیان ستم است.

لیکن رخ زرد او گواهست و اشکی که غمش نهان ندارد

با این حال، چهره زرد و رنجورِ او و اشکی که نمی‌تواند غمِ پنهانش را پنهان نگه دارد، گواهی بر این درد است.

نکته ادبی: زردی رخسار نماد عشق و دوری است.

غماز شوم بود دم سرد آن دم که دم خران ندارد

سردیِ آهِ عاشق، یک سخن‌چینِ بی‌ارزش است، اما نه آن آهی که از سرِ حماقت و حیوانیت (نفسانیت) باشد.

نکته ادبی: غماز به معنای سخن‌چین؛ شاعر تأکید می‌کند که آهِ عاشق، حاملِ رازی است نه یک دمِ بی‌معنا.

اصل دم سرد مهر جانست کان را مه مهر جان ندارد

ریشه این آهِ سرد، در واقع عشق و مهرِ جان است، چیزی که زمانه (فلک) از درکِ آن عاجز است.

نکته ادبی: مه در اینجا به معنای زمانه و روزگار است.

چون دل سبکش کند بهارت صد گونه غمش گران ندارد

هنگامی که بهارِ حضور تو دل را سبک‌بار می‌کند، دیگر صدها غم و سنگینیِ دنیا نمی‌تواند دل را آزرده کند.

نکته ادبی: سبک‌باری کنایه از شادی و رهایی از تعلقات است.

آن عشق جوان چو نوبهارت جز پیران را جوان ندارد

آن عشقِ ابدی و جوان، درست مانند نوبهارت، جز پیران (سالکان با تجربه و خسته از دنیا) را جوان نمی‌کند.

نکته ادبی: پارادوکسی زیبا در مورد جوانیِ روح که تنها نصیب پیرانِ طریقت می‌شود.

تا چند نشان دهی خمش کن کان اصل نشان نشان ندارد

تا کی می‌خواهی نشانی از او بدهی؟ خاموش باش و سکوت کن، چرا که آن حقیقتِ ازلی، اصلاً در بندِ نشانی و توصیف نمی‌گنجد.

نکته ادبی: خمش در زبان رومی به معنای فرمانِ سکوتِ عارفانه است.

بگذار نشان چو شمس تبریز آن شمس که او کران ندارد

همه نشانه‌ها را رها کن، همان‌گونه که شمس تبریزی (مرشدِ من) کرد؛ همان خورشیدی که هیچ کرانه و محدودیتی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به نام مرشد و توصیف بی‌کرانیِ نورِ حقیقت.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماه

استعاره از چهره و وجودِ درخشانِ محبوب که تاریکیِ شبِ جهل را از بین می‌برد.

تضاد (طباق) جوان / پیر

بهره‌گیری از تقابلِ ظاهری برای بیان این حقیقت که جوانیِ معنوی نصیب پیرانِ طریقت می‌شود.

تلمیح و تشخیص خورشید چو دید خاک کویت

جان‌بخشی به خورشید و اشاره به تواضعِ طبیعت در برابر عظمت محبوب.

پارادوکس (متناقض‌نما) غماز شوم بود دم سرد

آه و سردیِ آن را که معمولاً نشانه‌ی ضعف است، به عنوان راویِ عشق و دردی عمیق معرفی می‌کند.