دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۷۳

مولوی
کسی کز غمزه ای صد عقل بندد گر او بر ما نخندد پس که خندد
اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید بود انصاف و انصاف آن پسندد
دلا می جوش همچون موج دریا که گر دریا بیارامد بگندد
چو خورشیدی و از خود پاک گشتی ز تو چنگ اجل جز غم نرندد
شکرشیرینی گفتن رها کن ولیکن کان قندی چون نقندد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده به اهمیت پویایی درونی و حرکت مستمر روح در مسیر کمال می‌پردازد و سالک را تشویق می‌کند که از سکون و رکود فکری و معنوی بپرهیزد. شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های طبیعی، تأکید می‌کند که همان‌طور که دریا با خروش امواج زنده می‌ماند و از گندیدگی مصون است، جان آدمی نیز باید در تلاشی مداوم باشد تا از آلودگی‌های نفسانی در امان بماند.

در این فضا، تقابل میان عقل جزئی و عشق کلی ترسیم شده است. شاعر بیان می‌دارد که وقتی انسان از قید و بندِ خودخواهی و منیّت رها شود و همچون خورشید به نورافشانی برسد، دیگر مرگ بر او تسلطی ندارد و هستی‌اش با منبع لایزال هستی و زیبایی گره می‌خورد.

معنی و تفسیر

کسی کز غمزه ای صد عقل بندد گر او بر ما نخندد پس که خندد

آن محبوبی که با یک نگاهِ دزدانه و پر از عشوه، صدها عقلِ عاقل را به بند می‌کشد و اسیر می‌کند، اگر به ما لبخند نزند و توجهی نکند، پس به چه کسی باید بخندد و توجه کند؟

نکته ادبی: غمزه در ادبیات فارسی به معنای اشاره چشم و ابرو با ناز و عشوه است.

اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید بود انصاف و انصاف آن پسندد

اگر این محبوب بخواهد آسمان و خورشید را به سخره بگیرد و تحقیر کند، عینِ عدالت و انصاف است و این کارِ او، تنها چیزی است که درخورِ شأن اوست و انصاف نیز چنین امری را می‌پسندد.

نکته ادبی: تسخر به معنای ریشخند و تمسخر است و در اینجا نشان‌دهنده اقتدارِ معشوق بر عالمِ هستی است.

دلا می جوش همچون موج دریا که گر دریا بیارامد بگندد

ای دلِ من، همچون موج‌های دریا همیشه در جوش و خروش باش، چرا که اگر دریا از حرکت بایستد و ساکن بماند، فاسد و گندیده می‌شود.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی از اهمیت حرکت و شوریدگی در عرفان است؛ سکون برابر با مرگ و فسادِ جان است.

چو خورشیدی و از خود پاک گشتی ز تو چنگ اجل جز غم نرندد

وقتی همچون خورشید درخشیدی و از وجودِ خود و منیّت پاک شدی، چنگالِ مرگ دیگر نمی‌تواند بر تو آسیبی برساند، چرا که در تو چیزی جز غمِ دوری از حق باقی نمانده که مرگ بتواند آن را بستاند.

نکته ادبی: نرندد از ریشه رندیدن (تراشیدن) است؛ یعنی مرگ نمی‌تواند هیچ اثری از تو بردارد و تو را بتراشد یا کم کند.

شکرشیرینی گفتن رها کن ولیکن کان قندی چون نقندد

دیگر از شیرینیِ شکر سخن نگو و آن را رها کن؛ بلکه به این نکته بیندیش که چگونه ممکن است معدن و منبعِ اصلی قند، خودش آکنده از قند نباشد؟

نکته ادبی: نقندد از ریشه آکندن به معنای پر کردن است. شاعر می‌گوید معشوق عینِ شیرینی است و محال است که نباشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره موج دریا

نمادِ پویایی، شوریدگی و حیاتِ روح که مانع از فساد و سکون می‌شود.

تشبیه چو خورشیدی

تشبیه سالکِ کامل به خورشید برای نشان دادنِ درخشش، پاکی و گرمای وجودی او.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) چنگ اجل

مرگ به حیوانی درنده تشبیه شده که چنگال دارد و قصدِ آسیب رساندن دارد.

ایهام و استعاره کان قند

اشاره به معشوق یا ذاتِ حق به عنوانِ منبعِ مطلقِ شیرینی و کمال.