دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۶۱

مولوی
بیا ای زیرک و بر گول می خند بیا ای راه دان بر غول می خند
چو در سلطان بی علت رسیدی هلا بر علت و معلول می خند
اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می خند
چو مرده مرده ای را کرد معزول تو خوش بر عازل و معزول می خند
مثال محتلم پندار عزلش تو هم بر فاعل و مفعول می خند
یکی در خواب حاصل کرد ملکی برو بر حاصل و محصول می خند
سوالی گفت کوری پیش کری دلا بر سائل و مسول می خند
وگر گوید فروشستم فلان را هلا بر غاسل و مغسول می خند
چو نقدت دست داد از نقل بس کن خمش بر ناقل و منقول می خند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده با نگاهی عرفانی و عمیق، خواننده را به رهایی از بند دلبستگی‌های دنیوی و توهماتِ برخاسته از علل و معلول‌های مادی دعوت می‌کند. شاعر با رویکردی که در ادبیات کلاسیک به «خنده رندانه» معروف است، مخاطبِ خردمند را فرامی‌خواند تا به پوچی و ناپایداری امورِ ظاهری جهان که انسان‌ها را درگیرِ نقش‌های گوناگون کرده است، بخندد. در واقع، این خنده نه از سر تمسخر، بلکه نشانگر رسیدن به مقام شهود و رهایی از قیدِ علّت و معلول‌های دنیوی است.

در این فضا، هرگونه کنش و واکنشِ اجتماعی و مادی (همچون حکومت کردن، سخن گفتن، شست‌وشو، یا نقل و روایت)، به مثابه خوابی دانسته می‌شود که در آن فاعل و مفعول، هر دو در دایره‌ای از توهم گرفتارند. پیام اصلی متن، گذار از «نقل» و شنیده‌ها به سوی «نقد» و حقیقتِ حال است تا با رسیدن به کمال و آگاهی، حقیقتِ بی‌علتِ جهان (خداوند) آشکار شود و هرچه غیر از اوست، رنگِ بازی و بازیچگی بگیرد.

معنی و تفسیر

بیا ای زیرک و بر گول می خند بیا ای راه دان بر غول می خند

ای انسانِ خردمند و آگاه، به سادگی و حماقتِ فریب‌خوردگان بخند و تو که راهِ حقیقت را می‌شناسی، به آن دیوِ فریبکار و کارهای بیهوده‌اش پوزخند بزن.

نکته ادبی: «گول» در اینجا به معنای فریب‌خورده و ساده‌لوح است. «غول» استعاره از دیوِ نفس یا عاملِ فریب است.

چو در سلطان بی علت رسیدی هلا بر علت و معلول می خند

هنگامی که به مقامِ وصل با آن پادشاهی رسیدی که هیچ علتی برای وجودش نیست (خداوند)، آنگاه بر تمامِ روابطِ علّی و معلولی این جهانِ خاکی بخند.

نکته ادبی: «سلطانِ بی‌علت» اشاره به ذاتِ خداوند است که خودِ او سرچشمه‌ی هستی است و علتِ دیگری ندارد.

اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می خند

اگر نفسِ سرکشِ تو در برابرِ دیوِ خبیث شکست خورد و مطیع شد، بر هر دو گروهِ «آن‌که رها کرد» و «آن‌که رها شد» بخند (زیرا این جریاناتِ ظاهری ارزشی ندارند).

نکته ادبی: «خاذل» یعنی کسی که دوست یا یارش را تنها می‌گذارد و «مخذول» یعنی کسی که تنها مانده است.

چو مرده مرده ای را کرد معزول تو خوش بر عازل و معزول می خند

وقتی که انسانیِ فانی، انسانیِ فانیِ دیگری را از مقامش برکنار می‌کند، تو بر هر دو که یکی عزل‌کننده است و دیگری عزل‌شونده، با خوشی بخند.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ مناصبِ دنیوی است که در آن هر دو طرف درگیرِ یک امرِ ناچیز و گذرا هستند.

مثال محتلم پندار عزلش تو هم بر فاعل و مفعول می خند

عزل شدنِ آن‌ها را مثلِ یک رؤیایِ ناخواسته و گذرا فرض کن؛ پس تو هم بر فاعل (کسی که عزل می‌کند) و هم بر مفعول (کسی که عزل می‌شود) بخند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ کنش‌های بشری دارد که مانند خوابی بی‌اساس هستند.

یکی در خواب حاصل کرد ملکی برو بر حاصل و محصول می خند

کسی را تصور کن که در خواب، پادشاهی یا ثروتی به دست آورده است؛ بر آن حاصل (آنچه به دست آمده) و محصولِ این خیال بخند.

نکته ادبی: تشبیه هستیِ مادی به خواب که در آن مالکیت‌ها و دستاوردها خیالی بیش نیستند.

سوالی گفت کوری پیش کری دلا بر سائل و مسول می خند

وقتی کوری از کَری سؤالی می‌پرسد (و هیچ‌کدام حقیقت را درنمی‌یابند)، بر آن سؤال‌کننده و پاسخ‌دهنده بخند.

نکته ادبی: تمثیلِ «کوری پیشِ کری» کنایه از گفتگوهای بیهوده میان کسانی است که فاقدِ بصیرت و بینشِ معنوی هستند.

وگر گوید فروشستم فلان را هلا بر غاسل و مغسول می خند

و اگر کسی ادعا کرد که فلان چیز را شسته و پاک کرده است، بر آن شست‌وشوگر و چیزی که شسته شده، بخند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ طهارتِ ظاهری با طهارتِ باطنی و بی‌معنا بودنِ مناسکِ خالی از معنا.

چو نقدت دست داد از نقل بس کن خمش بر ناقل و منقول می خند

زمانی که حقیقتِ نقد (درونی و عینی) به دستت آمد، از نقل‌قول و شنیده‌ها دست بکش و خاموش باش و بر ناقل (گوینده) و منقول (آنچه روایت شده) بخند.

نکته ادبی: تقابلِ «نقد» (حقیقتِ حال) و «نقل» (روایات و شنیده‌ها) یکی از مفاهیمِ کلیدیِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردّ‌الصدر) می خند

تکرارِ فعلِ «می خند» در پایانِ تمامی ابیات، ضرب‌آهنگِ تأکیدی ایجاد کرده و فضایِ طنزِ عرفانی را حفظ کرده است.

تضاد و تقابل (طباق) سائل و مسول، غاسل و مغسول، عازل و معزول

استفاده از زوج‌های متضاد که در یک چرخه بی‌حاصل گرفتارند، پوچیِ دوگانگی‌های ظاهری را نشان می‌دهد.

استعاره سلطان بی‌علت

اشاره به ذاتِ باری‌تعالی که منشأ هستی است و خود نیازی به علتی ندارد.