دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۵۳

مولوی
چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
خواهم که ز زنار دو صد خرقه نماید ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید
اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید
شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
وان دانه که افتاد در این هاون عشاق هر سوی جهد لیک به ناچار بساید
از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر هر جا که رود عاقبت کار بیاید
آیینه که شمس الحق تبریز بسازد زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات بیانگر سیر و سلوک در طریق عشق و تحول درونی انسان در مواجهه با جمال الهی است. شاعر بر این باور است که هرچند وجود مادی انسان همانند ظرفی محدود یا «گاوی» در بند است، اما باطن او ملجأ حقایق و اسرار الهی است که در محضر مرشد و پیر طریقت، صیقل می‌یابد و به کمال می‌رسد.

مضمون محوری این سروده، گذار از رنج‌های دنیوی و رسیدن به آرامشی ابدی است. در این مسیر، عاشق اگرچه ابتدا درگیر تلاطم‌ها و بیقراری‌هاست، اما سرانجام با دست شستن از خویشتنِ مادی و سپردنِ خود به دستِ تقدیرِ عشق، به جایگاهی می‌رسد که دیگر غبارِ تیرگی‌ها بر آینه جانش نمی‌نشیند.

معنی و تفسیر

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید

هنگامی که پرتوی از جمال و زیبایی تو بر چهره‌سار جان ما می‌تابد، آن صورتِ خاکی و ناچیز ما، گویی گلگون و درخشان می‌شود و زیبایی می‌یابد.

نکته ادبی: «گلگونه» در اینجا استعاره از درخشش و سرخیِ گونه است که کنایه از زیبایی و حیات یافتنِ روح است.

خواهم که ز زنار دو صد خرقه نماید ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید

می‌خواهم با کنار زدن خرقه تظاهر و ریا، حقیقتِ عشقِ بی‌پروای خود را آشکار کنم، اما معشوق (که در اینجا به ترسابچه تشبیه شده) هشدار می‌دهد که این راز را پنهان نگه دار، چرا که هنوز زمان افشای آن نرسیده است.

نکته ادبی: «زنار» نمادِ عشقِ بی‌پروایِ فراشرعی و «خرقه» نمادِ زهدِ ظاهری است. تضاد این دو، کشمکش میانِ درون و برون است.

اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید

اشک‌های من همچون طبل، رسواگرِ حالِ درونِ من شده‌اند و دلم همچون زنی آبستن، حامل اسرار الهی است؛ همان‌طور که از ظاهرِ زن باردار نمی‌توان فهمید در درون چه کودکی در حالِ شکل‌گیری است، اسرارِ الهی نیز تا لحظه ظهور، پنهان می‌مانند.

نکته ادبی: «نه ماهه گشتست» استعاره از تکامل تدریجیِ معرفت در وجودِ عارف است که نیاز به زمان دارد.

شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید

قلبِ انسان، پادشاهی است که در جسمی تنیده شده که مانند گاوی سر در آخورِ علف دارد. این پادشاه (دل) تنها زمانی می‌تواند حقایق الهی را مشاهده کند که این کالبدِ مادی، هرزه‌گویی و تمایلاتِ پستِ نفسانی را کنار بگذارد.

نکته ادبی: «ژاژ خاییدن» کنایه از بیهوده‌گویی و اشتغال به امور بی‌ارزش دنیوی است.

وان دانه که افتاد در این هاون عشاق هر سوی جهد لیک به ناچار بساید

آن جانِ مشتاقی که در هاونِ رنج‌های عشق گرفتار شده، هرچند تلاش می‌کند از این فشار فرار کند، اما ناگزیر باید در زیرِ ضرباتِ بلایایِ عشق کوبیده شود تا به جوهری خالص تبدیل گردد.

نکته ادبی: تصویرسازی «هاون» تمثیلی از سختی‌های راهِ سلوک است که عارف برای پاک شدن از ناخالصی‌ها باید تحمل کند.

از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر هر جا که رود عاقبت کار بیاید

کسی که می‌پندارد می‌تواند از فضای معنوی عشق فرار کند و مانند کبوتری دور شود، سرانجام درمی‌یابد که راهی برای گریز نیست و هر کجا برود، دوباره به سوی همان مبدأ عشق بازخواهد گشت.

نکته ادبی: این بیت به تقدیرِ محتومِ عاشق و بازگشت به سوی اصلِ الهی اشاره دارد.

آیینه که شمس الحق تبریز بسازد زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید

آینه‌ای که روحِ عارف به دستانِ استاد و مرشدِ کامل (شمس تبریزی) صیقل داده می‌شود، چنان پاک است که دیگر زنگارِ کدورت بر آن نمی‌نشیند و نیازی به صیقل‌کاری دوباره ندارد.

نکته ادبی: شمسِ حقِ تبریز به عنوان مرشدِ کامل، مظهرِ نور و پاک‌کننده آینه دل است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دل پادشاه و تن گاو

دل به پادشاهی تشبیه شده که در کالبد تن (گاو) اسیر گشته است.

تمثیل دانه در هاون

سختی‌های راه عشق به کوبیده شدن دانه در هاون تشبیه شده تا عارف به کمال برسد.

تشبیه اشک چون دهل

آشکار شدنِ گریه به صدای طبل تشبیه شده که نشان از بی‌قراری عاشق دارد.