دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۱۷

مولوی
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند
سر از پی آن باید تا مست بتی باشد پا از پی آن باید کز یار تعب بیند
عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند
بیرون سبب باشد اسرار و عجایب ها محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند
عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند
ارزد که برای حج در ریگ و بیابان ها با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند
بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل کز لعل لب یاری او لذت لب بیند
بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر به تبیینِ رسالتِ اجزای وجودی انسان در مسیر سلوک و عرفان می‌پردازد و تأکید می‌کند که چشم، جان، سر، پا و خرد، هرکدام باید در خدمتِ هدفی متعالی باشند. شاعر معتقد است که جهانِ ماده و اسبابِ ظاهری، پرده‌ای است بر حقایقِ پنهان، و تنها کسی که از بندِ علّت و معلولِ دنیوی رها شود، می‌تواند به آن اسرارِ غیبی دست یابد.

در بخش دوم، به سختی‌ها و رنج‌های راهِ عشق اشاره می‌شود؛ جایی که عاشق، تهمت و بدنامیِ این جهان را برای رسیدن به وصالِ محبوب به جان می‌خرد. در نهایت، شاعر با اشاره به آیین حج، عشقِ حقیقی را عاملِ دگرگونیِ معنایِ مناسکِ ظاهری می‌داند و هشدار می‌دهد که درکِ حقیقتِ سخنِ عارفانه، نیازمندِ نگاهی عمیق و طالبیِ حقیقی است.

معنی و تفسیر

چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند

چشمِ آدمی باید برای تماشای شگفتی‌های هستی باز شود و جانِ او باید برای چشیدن لذتِ معنوی و شادیِ حقیقی آماده گردد.

نکته ادبی: عبارت «از پی آن» به معنایِ غایت و هدفمندیِ ابزار وجودی است که در تقابل با نگاهِ سطحی به کار رفته است.

سر از پی آن باید تا مست بتی باشد پا از پی آن باید کز یار تعب بیند

سر و اندیشهٔ آدمی باید در راهِ عشق به محبوب، مست و سرگشته باشد و پاها باید در مسیرِ تحملِ رنجِ یار، خستگی‌ناپذیر حرکت کنند.

نکته ادبی: «بت» در اینجا نه به معنای لغوی، بلکه استعاره از محبوبِ مطلق است که عاشق در برابرش تسلیم است.

عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند

عشق برای اوج گرفتن و پرواز به سوی عالمِ ملکوت است و خرد برای آموختنِ دانش و ادبِ سلوک در این جهان به کار می‌آید.

نکته ادبی: شاعر تضادی میان کارکردِ «عشق» (برای عروج) و «عقل» (برای نظم و ادب) ایجاد کرده است که هر دو در جایگاه خود برای سالک ضروری‌اند.

بیرون سبب باشد اسرار و عجایب ها محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند

اسرارِ عالم خارج از دایرهٔ علّت و معلول‌های مادی است و کسی که فقط ظاهرِ اسباب و علل را می‌بیند، از دیدنِ حقیقتِ پنهان محروم می‌ماند.

نکته ادبی: «محجوب» به معنای کسی است که در حجابِ ظاهر مانده و بینشِ باطنی‌اش پوشیده است.

عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند

عاشقی که در این دنیا به خاطرِ شیفتگی‌اش به تهمت و بدنامی دچار می‌شود، چون زمانِ وصالِ معنوی فرا برسد، به مقام و افتخاراتِ رفیع دست می‌یابد.

نکته ادبی: تضاد میان «تهمت» و «نام و لقب» بیانگرِ دگرگونیِ جایگاهِ عاشق نزدِ اهلِ معرفت است.

ارزد که برای حج در ریگ و بیابان ها با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند

سختیِ سفرِ حج، عبور از بیابان‌ها و تحملِ یغمای اعراب در راه، در برابرِ رسیدن به مقصودِ عالی، ناچیز و ارزشمند است.

نکته ادبی: «یغمای عرب» اشاره به خطرات و سختی‌های راهِ سفر به حجاز در روزگار قدیم است که نمادِ رنجِ ریاضت است.

بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل کز لعل لب یاری او لذت لب بیند

حاجی به این دلیل با جان و دل حجرالأسود را می‌بوسد که آن را نمادی از بوسه بر لبانِ محبوبِ خویش می‌پندارد و از آن لذتِ روحانی می‌برد.

نکته ادبی: «سنگ سیه» کنایه از حجرالأسود است و شاعر با نگاهی عرفانی، آن را تجلی‌گاهِ بوسه بر یار می‌داند.

بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند

ای سالک، دیگر بر ارزشِ این سخنان که همچون سکه‌ای در دست داری، خرده مگیر و در آن تردید نکن؛ چرا که طالبِ حقیقت، خودِ معدنِ طلا (اصلِ مطلب) را در این سخنان می‌یابد.

نکته ادبی: «کان ذهب» استعاره از حقیقتِ متعالی و معنوی است که در کلامِ شاعر نهفته است.

آرایه‌های ادبی

موازنه و تکرار چشم از پی آن باید تا... / جان از پی آن باید تا...

استفاده از ساختار یکسان برای تأکید بر ضرورتِ هدفمندیِ اجزای وجودی.

تضاد سبب و اسرار

تقابل میان جهانِ علّی و مادی با عالمِ رازهای الهی.

استعاره و نماد سنگ سیه / لعل لب یار

تبدیلِ یک امرِ مناسکی (حجرالأسود) به تجربه‌ای عاشقانه و عارفانه.

کنایه کان ذهب

اشاره به معدنِ طلا برای نمایشِ ارزشِ والایِ حقیقتِ نهفته در کلام.