دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۱۴

مولوی
آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازیده شد روشنی دیده کان را که گداز آمد او محرم راز آمد
زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد
آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد
من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد
ای دل چو در این جویی پس آب چه می جویی تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده مضمونی عرفانی و عاشقانه دارد که در آن سالک، پس از دورانی سرگشتگی، با خضوع و فروتنی به درگاه معشوق بازمی‌گردد. کانون اصلی متن بر مفهوم رنجِ سازنده و سوز و گداز عاشقانه متمرکز است که به مثابه آتش شمع، موجب پالایش روح و بصیرت درونی می‌شود.

شاعر در این ابیات تقابل میان نیازِ بنده و نازِ معشوق را با زبانی صمیمانه به تصویر می‌کشد و تأکید می‌کند که تنها کسانی به اسرار عشق راه می‌یابند که در این راهِ پرمشقت، هستیِ مجازی خود را ذوب کرده باشند.

معنی و تفسیر

آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد

بنده‌ی گریزان و سرگشته‌ی تو، اکنون بازگشته است؛ او همچون شمعی در برابر تو، سراپا سوختن و گداختن است.

نکته ادبی: آواره در اینجا به معنای کسی است که از سر منزل مقصود دور افتاده است.

چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد

ای جانِ من، همانند گلِ نرگس (عبهر) و قند، شادمان و شیرین‌سخن باش و در را به روی من نبند، چرا که من با حالتی سرشار از نیاز به سوی تو آمده‌ام.

نکته ادبی: عبهر نوعی گل نرگس است که به زیبایی و سپیدی مشهور است.

ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد

اگر هم در را به روی من ببندی، من تسلیم حکم تو خواهم شد؛ چرا که رسمِ عشق چنین است که بنده باید همیشه نیازمند باشد و پادشاه همیشه ناز کند و بی‌اعتنایی نشان دهد.

نکته ادبی: واژه شه استعاره از معشوق حقیقی یا خداوند است.

هر شمع گدازیده شد روشنی دیده کان را که گداز آمد او محرم راز آمد

هر شمعی که در راه عشق آب شده و سوخته است، مایه‌ی روشنی و بینایی گشته؛ چرا که تنها آن کس که در رنجِ این سوختن گداخته باشد، شایسته‌ی شنیدن اسرارِ نهان است.

نکته ادبی: محرم راز به معنای کسی است که اهلیت و شایستگی دریافتِ اسرار معنوی را دارد.

زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد

اگر من میانِ زهرِ بلا که از دست تو می‌رسد و شرابِ گوارای وصالت تفاوت قائل شوم، سوگند می‌خورم که گام نهادن من در این طریقِ عشق، ادعایی بیش نیست و از سرِ حقیقت نیست.

نکته ادبی: زهراب ترکیبی از زهر و آب است که به تندی و ناگواری بلاهای راه عشق اشاره دارد.

آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد

آبِ حیاتِ او را چه کسی جز صاحبِ جان می‌تواند بنوشد؟ هر چشمی که به تیرگیِ غفلت بسته یا به سوی دنیا و مادیات (فراز) باشد، هرگز نمی‌تواند جمالِ او را نظاره کند.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از فیض و حقیقت الهی است که موجب زندگی جاودان است.

من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد

من از سفر و جستجوی بیهوده دست کشیدم و در کنارِ یار آرام گرفتم؛ با این کار از مرگِ معنوی در امان ماندم، زیرا این همراهی و سکونت در پیشگاه او، همان عمرِ جاویدان و حقیقی است.

نکته ادبی: ترک سفر کردن کنایه از پایان دادن به تلاطم‌های روح و یافتن آرامش در پناه معشوق است.

ای دل چو در این جویی پس آب چه می جویی تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد

ای دل، حال که در نهرِ عشق غوطه‌وری، دیگر به دنبالِ آبِ دیگری در جای دیگر می‌گردی؟ بس است و دیگر به دنبالِ جلبِ توجه نباش؛ اکنون زمانِ خلوص و نیایشِ حقیقی فرا رسیده است.

نکته ادبی: صلا زدن به معنای بانگ زدن و دعوت کردن است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون شمع

تشبیه بنده به شمع در حال گداختن برای نشان دادن سوز و گداز و فنای در راه معشوق.

تضاد نیاز و ناز

تقابل میان نیازِ سالک و نازِ معشوق که از مضامین اصلی شعر عرفانی است.

استعاره شمع گدازیده

اشاره به سالکی که در راه عشق، رنج کشیده و وجود خود را صیقل داده است.

کنایه آب حیوان

اشاره به حقیقت و فیض الهی که موجب حیات ابدی است.