دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۰۵

مولوی
ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد
بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد
در بحر عجایب ها باشد بجز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد
جز آب دگر آبی از نادره دولابی بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد
بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد
بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد
جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد
ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی بر گرد میان من دو دست کمر سازد
می خندد این گردون بر سبلت آن مفتون خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد
آن خر به مثال جو در زر فکند خود را غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد
بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

درونمایه اصلی این غزل، دعوت به عبور از ظواهر فریبنده و دل‌بستگی‌های مادی به سوی حقیقتِ هستی است. شاعر با تکیه بر استدلال‌های عرفانی تأکید می‌کند که هر پدیده‌ای در جهان، اعم از زیبایی‌ها یا لذت‌ها، تنها پرتوی از جلوه‌های خالق است و کمالِ کار در آن است که انسان به جای سرگرم شدن به خلق، به سوی خالق بازگردد و منشأ همه زیبایی‌ها و حکمت‌ها را بجوید.

در بخش دیگری از این اثر، شاعر با زبانی تمثیلی به نقد غفلت انسان‌های مادی‌گرا می‌پردازد که ارزش‌های معنوی را با امور پست دنیوی عوض می‌کنند. وی با بهره‌گیری از مفاهیم کیمیاگری و صناعت، تحول وجودی انسان را ترسیم می‌کند و نشان می‌دهد که با فنای نفس و تسلیم در برابر حقیقت، دیدگان انسان به سوی درکِ اسرار الهی باز شده و سنگ وجود آدمی به گوهری گران‌بها بدل می‌گردد.

معنی و تفسیر

ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد

ای دوست، بگو آیا خودِ شکر شیرین‌تر و ارزشمندتر است یا آن آفریدگاری که شکر را پدید آورده است؟ آیا ماه زیباست یا آن کسی که ماه را ساخته است؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای توجه دادن مخاطب به منشأ خلقت به جای خودِ مخلوق.

بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد

این دل‌بستگی‌ها به شکرها و ماه‌ها (مظاهر دنیا) را رها کن؛ چرا که او (خداوند) از دانشی برتر آگاه است و قدرتِ آفرینشِ حقیقتی دیگر را دارد که تو آن را نمی‌شناسی.

نکته ادبی: تضاد میان ظواهر محدود دنیوی و آفرینشِ نامحدود الهی.

در بحر عجایب ها باشد بجز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد

درون دریا عجایب بسیاری است، اما هیچ‌کدام به پای آن پادشاهی نمی‌رسد که هم دریا و هم مرواریدهای درون آن را آفریده است.

نکته ادبی: اشاره به برتری صانع بر مصنوع؛ دریا نماد جهان و درر (مرواریدها) نماد نعمت‌های دنیوی.

جز آب دگر آبی از نادره دولابی بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد

آبی حیات‌بخش و بی‌مانند، از منبعی غیبی و کمیاب، بی‌آنکه نیازی به خواب و استراحت (فترت) داشته باشد، جان و دل را قوت می‌بخشد.

نکته ادبی: نادره‌دولاب به معنای ظرف یا چاهی است که آب حیات از آن برمی‌کشند؛ استعاره از فیض الهی.

بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد

اگر برای ساختن یک حمامِ معمولی به عقل و تدبیر نیاز است، پس چگونه می‌توان این جهان پیچیده را بدون آن عقلِ کل (خداوند) دانست که خودِ عقل و آگاهی را خلق کرده است؟

نکته ادبی: استدلال منطقی و برهانی در جهت اثبات علم خداوند.

بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد

بدون دانش و مهارت نمی‌توانی از پیه روغن بگیری؛ حال با دیده‌ی خرد بنگر در آن حکمت الهی که چگونه از ماده‌ی تیره و خام (پیه)، بینش و بصیرت روشن می‌آفریند.

نکته ادبی: کنایه از توانایی خداوند در استخراج معنا از ماده.

جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد

جان‌های عاشقان بی‌قرار و بیدار است، چرا که در پی آن مجلس و بزمی روحانی هستند که خداوند در وقت سحرگاه برای ایشان مهیا می‌کند.

نکته ادبی: وقت سحر در عرفان، زمان خلوت و دریافت انوار الهی است.

ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی بر گرد میان من دو دست کمر سازد

چه سحرگاهِ خوشی است آن‌گاه که محبوب، آن حسرتِ دل هر عاشق ماهرویی، دستانش را همچون کمربندی بر میان من حلقه می‌کند.

نکته ادبی: تعبیر عاشقانه از لحظه‌ی وصال و در آغوش کشیده شدن توسط معشوق.

می خندد این گردون بر سبلت آن مفتون خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد

این چرخ گردون (روزگار) بر حماقتِ آن کسی که دل‌بسته‌ی دنیاست می‌خندد؛ چرا که آن شخصِ نادان، خود را به خاطر لذت‌های ناچیزِ دنیوی، خوار و حقیر (خر) می‌کند.

نکته ادبی: سبلت به معنای سبیل است و کنایه از غرور بیجا؛ مفتون به معنای گمراه و فریفته است.

آن خر به مثال جو در زر فکند خود را غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد

آن شخصِ جاهل، مانند خری است که طلا را با جو اشتباه می‌گیرد؛ او از آن پادشاهِ حقیقی که قادر است سنگ را به جواهر بدل کند، غافل است.

نکته ادبی: استعاره از کیمیاگری معنوی؛ سنگ نماد نفس اماره یا ماده خام و گهر نماد جان تعالی‌یافته.

بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد

من از خودخواهی و منیت دست کشیدم و آن را رها کردم؛ اکنون آن جانان (محبوب) خود در وجودم سخن می‌گوید و از طریق گوش و چشم من می‌بیند و می‌شنود.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا و حلولِ اراده حق در اراده بنده.

آرایه‌های ادبی

تضاد شکر و شکرساز، ماه و قمرساز

مقابله میان پدیده‌های ظاهری و خالق آن‌ها برای نشان دادن برتری حقیقت بر مظاهر.

تمثیل خر و جو در برابر زر و گوهر

تمثیلی برای نشان دادن جهلِ انسان مادی‌گرا که ارزش‌های متعالی را با امور پست و گذرا عوض می‌کند.

استعاره از پیه کشیدن روغن

اشاره به قدرت تبدیل و تحول‌بخشی که خداوند در هستی دارد؛ تبدیل ماده به معنا.

تلمیح سنگ به گهر بدل کردن

اشاره به داستان‌های کیمیاگری که به تحولِ وجودی انسان در عرفان تعبیر می‌شود.

کنایه دست کمر ساختن

کنایه از در آغوش گرفتن و نهایتِ قرب و وصال.