دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۰۳

مولوی
گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد ور زان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد
ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه زر دارد وان کاسه و خوان دارد
در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد
جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شه والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد
دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم دیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد
چون عقل ندارم من پیش آ که تویی عقلم تو عقل بسی آن را کو چون تو شبان دارد
گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من آن را که تویی طاعت از خوف امان دارد
ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه کوزه چه کند آن کس کو جوی روان دارد
تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده من وقف کسی باشم کو جان و جهان دارد
تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد
شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد کان چرخ چه چرخست آن کان جا سیران دارد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل گویای رهایی از وابستگی‌های دنیوی و رسیدن به مرتبه‌ای از بی‌نیازی است که شاعر در آن، از دست دادن داشته‌های ظاهری را کوچک‌ترین لطمه‌ای به حقیقت وجودی خود نمی‌داند. فضای حاکم بر این سروده، دعوت به رهایی از حرص و آز، حسادت‌های بیهوده و دلبستگی به رسومِ مرده و بی‌روح است که جای خود را به پیوندی عمیق و زنده با حقیقت متعالی می‌دهد.

شاعر با بیانی طنزگونه و در عین حال عارفانه، عقل جزئی و محاسباتِ عافیت‌طلبانه انسان را به سخره می‌گیرد و تنها راه رسیدن به آرامش حقیقی را تسلیم در برابرِ عشقی می‌داند که خود عینِ عقل و جان است. در حقیقت، این کلام دعوتی است به ترکِ تعلقات برای یافتن منبع اصلی حیات که همان آفتابِ وجودِ محبوب است.

معنی و تفسیر

گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد ور زان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد

مردم می‌گویند فلان تیرانداز ترک، دو کمان داشت؛ اگر یکی از آن دو از بین رفت، به من چه زیانی می‌رسد؟ (منظور این است که از دست دادن داشته‌های دنیوی نباید باعث اندوه و نگرانی شود).

نکته ادبی: ساقون در متون کهن به معنای تیرانداز یا کمان‌دار است. شاعر با استفاده از این مثال ساده، مفهوم بی‌اعتباری ثروت و داشته‌های مادی را با زبانی طنزآمیز بیان کرده است.

ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه زر دارد وان کاسه و خوان دارد

ای کسی که بی‌دلیل برای داشته‌ها و نداشته‌های دنیوی اندوهگین هستی، چرا خود را درگیر کیسه زر و کاسه و ظرف غذا کرده‌ای؟ (دنیا ارزش این همه نگرانی را ندارد).

نکته ادبی: بوده و نابوده کنایه از هستی و نیستی مادی یا دارایی و نداری است. تضاد میان این دو، بر پوچیِ دلبستگی به امور فانی تأکید دارد.

در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد

اگر در شهر دمشق، پادشاهی زین اسبی را به کسی ببخشد، چرا تو باید اینجا از حسادت دچار تنگی نفس و خفگی شوی؟ (حسرت خوردن بر ثروت دیگران عملی ناپسند و بی‌معناست).

نکته ادبی: خفقان در اینجا به معنای تپش قلب شدید یا تنگی نفسی است که در اثر فشارِ روانی و حسادت ایجاد می‌شود. ارجاع به میر (پادشاه) برای نشان دادنِ کوچکیِ دارایی‌های دنیوی در برابر بزرگیِ روح است.

جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شه والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد

سوگند به خدا که هر کسی که صاحب جان و حیات است، نباید به چیزی جز غمزه چشم محبوب و غصه ناشی از خشم او فکر کند. (تنها نگرانیِ عاشق باید رضایتِ معشوق باشد).

نکته ادبی: غمزه به معنای اشاره چشم است که در ادبیات عرفانی نمادِ جذبه‌های الهی است. این بیت بر توحید افعالی تأکید دارد که جز معشوق، چیزی شایسته اندیشیدن نیست.

دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم دیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد

من خودم را به دیوانگی می‌زنم تا به افکار بیهوده و پوچ دنیوی نپردازم؛ در واقع این دیوانگی، حقیقتِ اصلی و ذات من است، ای کسی که می‌توانی حقیقت را آشکار ببینی.

نکته ادبی: دیوانه در اصطلاح عرفانی، کسی است که از بندِ عقلِ مصلحت‌اندیشِ دنیوی رها شده است. شاعر ادعا می‌کند که این حالتِ او، نه عارضی بلکه بازگشت به اصلِ خویش است.

چون عقل ندارم من پیش آ که تویی عقلم تو عقل بسی آن را کو چون تو شبان دارد

چون عقلِ جزئی و محدود ندارم (و نمی‌خواهم داشته باشم)، پیش بیا که تو خود عقلِ منی؛ تو برای کسی که شبانی چون تو دارد، بهترین عقل و راهنما هستی.

نکته ادبی: شبان نمادِ هدایت‌گر و راهنماست. شاعر عقلِ خود را در برابر عقلِ کلِ محبوب (معشوق/مرشد) فانی می‌کند و آن را کمالِ خرد می‌داند.

گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من آن را که تویی طاعت از خوف امان دارد

اگر در عبادت ظاهری کوتاهی کرده‌ام، تو خودِ طاعت و خیر منی؛ هر کس که تو را داشته باشد، از ترسِ عذاب و ناامنی در امان است.

نکته ادبی: طاعت در اینجا به معنایِ پیوندِ عاشقانه با محبوب است که از هرگونه عملِ ظاهری برتر شمرده شده است.

ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه کوزه چه کند آن کس کو جوی روان دارد

ای کسی که صورت‌گری و کوزه می‌سازی، به من کوزه نفروش؛ کسی که به جوی آبِ روان دسترسی دارد، چه نیازی به کوزه دارد؟ (آنکه به حقیقتِ مطلق رسیده، نیازی به واسطه‌های مادی ندارد).

نکته ادبی: کوزه نمادِ ظرف‌های محدودِ مادی و جوی روان نمادِ حقیقتِ لایزال و فیضِ الهی است.

تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده من وقف کسی باشم کو جان و جهان دارد

تو خود را وقفِ یادِ کسی می‌کنی که مرده است (اشاره به سنت‌های کهنه یا دلبستگی به امورِ فانی)، اما من وقفِ کسی هستم که صاحبِ جان و جهان است.

نکته ادبی: وقف کردن در اینجا کنایه از تعلقِ کاملِ روح به یک هدف است. شاعر میانِ تعلّق به امرِ مرده (مادیات/رسوم) و امرِ زنده (حقیقتِ الهی) تمایز قائل می‌شود.

تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد

تو هم ای دوست نزدیک بیا تا یار و همراه من شوی، زیرا که در جانِ تو نشانی از جانِ من است. (دعوت به یگانگی و اتحادِ نفوس).

نکته ادبی: نشان داشتن جانِ تو از جانِ من، اشاره به وحدتِ وجود یا هم‌سنخیِ ارواحِ الهی دارد که در نهایت همه از یک منشأ هستند.

شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد کان چرخ چه چرخست آن کان جا سیران دارد

شمس تبریزی خورشیدِ وجود و هستی است؛ آن آسمانی که او در آن سیر و سلوک دارد، چه آسمانِ شگفت‌انگیز و والایی است.

نکته ادبی: شمس به معنای خورشید است و در اینجا استعاره‌ای درخشان برای مرشدِ کامل است که روشنگرِ حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل کوزه و جوی روان

تمثیلی زیبا برای تقابلِ واسطه‌های مادی و حقیر با حقیقتِ لایزال و بیکرانِ الهی.

پارادوکس (متناقض‌نما) دیوانه کنم خود را

دیوانگی در دیدگاه شاعر عینِ عقل و کمال است؛ زیرا او از قیدِ عقلِ مصلحت‌اندیش رها شده است.

استعاره شمس‌الحق

تشبیه مرشد به خورشید که منبعِ نور و گرما و حیات است.

کنایه کیسه زر و کاسه

کنایه از دلبستگی به مادیات و امورِ فانیِ دنیا.