دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۶۰۱

مولوی
آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد
گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد
گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد
ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد
ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد
آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد
این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد
من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد
القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات با زبانی عرفانی و شورانگیز، دعوت‌نامه‌ای است برای رهایی از تعلقات دنیوی و جست‌وجوی حقیقتی که در جانِ انسان نهفته است. شاعر، جانِ جهان‌دیده و خسته از سفر در ظواهرِ بی‌حاصلِ گیتی را مخاطب قرار می‌دهد و او را به بازگشت به سوی منبعِ نور و رحمت، یعنی پیر و مراد حقیقی فرا می‌خواند.

درونمایه اصلی این اثر، پالایشِ روح از زنگارِ دلبستگی‌های مادی است. شاعر تأکید می‌کند که رسیدن به حقیقتِ عشق، مستلزمِ صبری سترگ است؛ همان‌گونه که طلا برای خلوصِ مطلق باید در کورهٔ آزمایشِ رنج، گداخته شود. در نهایت، او شخصیتِ والایِ صلاح‌الدین را به عنوان نمادی از عدل و طهارتِ روح ستایش می‌کند که وجودش، مایهٔ افتخارِ دفترِ آفرینش است.

معنی و تفسیر

آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد

آن عشقی را که از پاکی و طهارتِ روح سرچشمه می‌گیرد و شکوه و وقار خاصی دارد، دریاب و بشنو که چه پیامی برای تو دارد و بنگر که چه قدرت و شور و حالی در آن نهفته است.

نکته ادبی: واژه حشم در اینجا به معنای شکوه، جاه و جلال و اطرافیانِ باوقار است که به عشق نسبت داده شده.

گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد

اگرچه جسمِ تو نحیف و ناتوان به نظر می‌رسد، اما جانِ تو سبک‌بال و رهاست؛ حتی اگر این جان، بارِ سنگینِ هزاران لشکرِ از قوّه به فعل نیامده (که در نیستی نهفته‌اند) را با خود داشته باشد.

نکته ادبی: کتم عدم در اصطلاح عرفانی اشاره به عالمِ غیب یا همان پیش از آفرینش دارد که همه چیز در آنجا به صورت بالقوه موجود است.

گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد

اگر در باتلاقِ تعلقاتِ دنیوی گرفتار شده‌ای، به سویِ صاحبِ دلی (مرشدی) روی آور که نه تنها پادشاهیِ ابدی به تو می‌بخشد، بلکه صاحبِ مقامِ قدم و ازلی است.

نکته ادبی: گل در اینجا کنایه از دنیای مادی و تعلقاتِ پست است و صاحب دل اشاره به پیر و مرشدِ کامل دارد.

ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد

ای دلی که جهان را دیده‌ای و بسیار در آن سفر کرده‌ای، به من نشان بده که چه کسی را دیده‌ای که به راستی نشان و مهرِ عشقِ حقیقی بر پیشانی دارد؟

نکته ادبی: رقم داشتن در اینجا به معنای داشتنِ نشان، مُهر یا مُهرِ تأییدِ عشق است.

ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد

ای کسی که مرکبِ زندگی و توانِ خود را در راهِ هوس‌ها از پا درآوردی و بیهوده گردِ جهان گشتی، اکنون بازگرد و به سوی آن خورشیدِ حقیقی (مرشد) بیا که در سینه‌اش دریایی از بخشش و کرم وجود دارد.

نکته ادبی: مرکب کشتن کنایه از به پایان رساندنِ توانایی‌ها و عمر در راهِ نادرست است.

آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد

سینهٔ خود را مانندِ آینه‌ای صیقل بده و پاک کن؛ همان سینه‌ای که در بطنِ خود، صدها باغِ بهشتی و زیبایی‌هایِ بی‌کرانِ الهی را جای داده است.

نکته ادبی: صیقل دادنِ سینه، استعاره از پاکسازیِ دل از زنگارِ گناه و تعلقات برای پذیرشِ انوارِ الهی است.

این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد

این عشقِ پاک ندا در می‌دهد که هرکس طالبِ من است، باید شرطِ من را بپذیرد؛ شرطِ من این است که همچون طلا، در کوره‌یِ رنج و سختی، استقامت و پایداری نشان دهی.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ طلا که در آتشِ کوره ناخالصی‌هایش زدوده می‌شود.

من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد

من کسی را می‌خواهم که همچون خودم، وجودی ناب و پاک داشته باشد؛ من از آن افرادِ زشت‌سیرت که تنها دغدغه‌شان پول و درهم است، بیزارم.

نکته ادبی: سیم‌تنی در اینجا ایهام دارد: هم به معنای زیبا و دارای اندامِ نقره‌فام و هم به معنایِ کسی که وجودش از آلایش‌های مادی پاک شده و گران‌بهاست.

القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد

هنگامی که لقبِ «صلاح‌الدین» بر لوحِ وجود و سرنوشتِ او نقش بست، عدالت و انصاف، وام‌دارِ قلم و نوشتنِ حقایقِ او شد.

نکته ادبی: لوح و قلم تلمیحی است به لوحِ محفوظ و قلمِ تقدیر که نشان‌دهندهٔ عظمتِ مقامِ این شخصیت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گل

نمادِ تعلقاتِ مادی و دنیای فانی که انسان را در خود گرفتار می‌کند.

تشبیه همچون زر در کوره

تشبیه کردنِ جانِ عاشق به طلا برای نشان دادنِ لزومِ آزموده شدن و خالص شدن در سختی‌ها.

استعاره خورشیدی

استعاره از پیر و مرشدِ راه که وجودش منبعِ نور و رحمت و گرمی‌بخشِ دل‌های تاریک است.

مراعات نظیر لوح و قلم

به کار بردنِ دو واژه که در یک حوزهٔ معنایی (نوشتن و تقدیر) قرار دارند.