دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۹۶

مولوی
آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید جان از مزه عشقش بی گشن همی زاید
عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی خندد هم دست همی خاید
هر صبح ز سیرانش می باشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی ننماید
هر چیز که می بینی در بی خبری بینی تا باخبری والله او پرده بنگشاید
دم همدم او نبود جان محرم او نبود و اندیشه که این داند او نیز نمی شاید
تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید
در زیر درخت او می ناز به بخت او تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید
از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بین دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، بیانگرِ حقیقتی عرفانی است که در آن، جلوه‌ی حضرتِ حق به دلیلِ کمالِ ظهور و آشکارگی، برای چشمِ ظاهر‌بینِ آدمی پنهان مانده است. شاعر بر این باور است که ادراکِ حقیقت، نه از راهِ ابزارهایِ مرسومِ عقل و اندیشه، بلکه در گروِ رسیدن به مقامِ حیرت و نفیِ «منِ» خویشتن است.

درونمایه‌ی اصلی، تضاد میانِ عالمِ جسمانی و روحانی و لزومِ عبور از این کشمکش‌های درونی است. در نهایت، شاعر با ستایشِ مقامِ پیر و مرشدِ طریقت (شاه صلاح‌الدین)، او را واسطه‌ای می‌داند که دیدگانِ حقیقت‌بین را به روی سالک می‌گشاید تا جان از بندِ تعینات رسته و به آرامش و شعله‌یِ معرفت دست یابد.

معنی و تفسیر

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید جان از مزه عشقش بی گشن همی زاید

آن یار که همچون ماه درخشان است، به دلیل شدتِ پیدایی و آشکار بودن در همه چیز، با چشمِ ظاهری قابل دیدن نیست؛ با این حال، جانِ آدمی بدون نیاز به هیچ پیوندِ جسمانی، تنها از چشیدنِ لذتِ عشقِ او، به شکلی معنوی و روحانی حیات می‌یابد.

نکته ادبی: «گشن» در ادبیاتِ کهن به معنای آمیزش و پیوندِ جسمانی است و شاعر به نفیِ آن در تولدِ معنوی اشاره دارد.

عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی خندد هم دست همی خاید

عقلِ آدمی در برابرِ لذتِ رایحه و نورِ چهره‌ی او، چنان حیران و سرگشته می‌شود که از فرطِ شگفتی، هم می‌خندد و هم از سرِ درماندگی و حسرت، دستانش را به دندان می‌گزد.

نکته ادبی: «دست خاییدن» کنایه‌ای کهن از حیرت و پشیمانیِ شدید و درماندگی است.

هر صبح ز سیرانش می باشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی ننماید

هر صبحگاه از سیر و سلوک و تماشایِ جلوه‌گری‌های او، سرگشته و حیران می‌مانم؛ چرا که شرطِ دیدنِ جمالِ او، رسیدنِ جان به مقامِ حیرت و بی‌خویشتنی است.

نکته ادبی: «سیران» جمعِ سیر است و در اینجا به معنای رفتار و جلوه‌گری‌های حق‌تعالی به کار رفته است.

هر چیز که می بینی در بی خبری بینی تا باخبری والله او پرده بنگشاید

آنچه در عالمِ بی خبری و غفلت می‌بینی، حجاب است؛ سوگند به خدا که تا وقتی خود را دانا و «باخبر» بدانی، او پرده از چهره برنمی‌دارد.

نکته ادبی: تأکید بر نفیِ آگاهیِ ظاهری و دانشِ اکتسابی برای رسیدن به شهودِ باطنی.

دم همدم او نبود جان محرم او نبود و اندیشه که این داند او نیز نمی شاید

هیچ سخن و نفسی همدمِ او نیست، هیچ جانی در حالتِ عادی محرمِ اسرارِ او نمی‌شود و آن اندیشه‌ای هم که گمان می‌کند حقیقت را دریافته است، لایقِ شناختِ حقیقی نیست.

نکته ادبی: ناتوانیِ ابزارهای انسانی (نطق و اندیشه) در درکِ حقیقتِ متعالی را تبیین می‌کند.

تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید

تن مانند پرده‌ای بر حقیقت کشیده شده و جان در آتشِ فراق می‌سوزد؛ چون این دو با هم در تضادند، دل نمی‌تواند در این میان به سکون و آرامشِ عشق برسد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ همیشگیِ عالمِ خاک و عالمِ جان که مانعِ یکپارچگیِ وجود است.

دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید

تا وقتی دو نیروی بیگانه (تنِ خاکی و جانِ روحانی) در این خانه‌ی وجود در حالِ کشمکش و جنگ‌اند، نتیجه‌ای جز غبارِ تیره و تیرگیِ بیشتر برای آدمی نخواهد داشت.

نکته ادبی: «گرد» در اینجا استعاره از تیرگیِ ذهن و غفلتِ حاصل از درگیری‌های درونی است.

در زیر درخت او می ناز به بخت او تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید

در پناهِ درختِ سایه‌گسترِ او قرار گیر و به سرنوشتِ نیکی که او برایت رقم زده ببال تا جانت لبریز از رحمت شود و تا روزِ رستاخیز به آرامش برسی.

نکته ادبی: «درخت» نمادِ ولایت و پناهگاهِ معنوی است که سایه‌ی آن آرامش‌بخشِ جان است.

از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بین دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید

وقتی به واسطه‌ی نورِ وجودِ شاه صلاح‌الدین، دیدگانِ دل، حق‌بین شود، قلب به سمتِ درستی و صلاح گرایش می‌یابد و جان، شعله‌ی معرفت را از او برمی‌گیرد.

نکته ادبی: ارجاع به پیرِ طریقت که واسطه‌ی فیض است و دیده‌ی حقیقت‌بین را به سالک می‌بخشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره آن مه

تشبیه محبوب به ماه به دلیل زیبایی و بلندی مقام.

پارادوکس (متناقض‌نما) ز پیدایی در چشم نمی آید

تضاد میان آشکار بودنِ مطلق و دیده نشدن که به فرطِ ظهور اشاره دارد.

کنایه دست همی خاید

کنایه از نهایت حیرت و درماندگی در برابر شکوهِ حق.

نماد درخت

نمادِ پیر و مرشد که سایه‌اش پناهگاهِ جانِ سالک است.

مراعات نظیر تن، جان، دل

هماهنگی میان اجزای وجودی انسان که در این شعر در تقابل قرار گرفته‌اند.