دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۹۱

مولوی
چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می آید مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می آید
شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می آید
چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می آید
سبوی می چه می جویی دهانش را چه می بویی تو پنداری که او چون تو از این خمار می آید
چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره چه نقصان حشمت مه را که بی دستار می آید
چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می آید
مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش که او در حلقه مستان چنین بسیار می آید
گلستان می شود عالم چو سروش می کند سیران قیامت می شود ظاهر چو در اظهار می آید
همه چون نقش دیواریم و جنبان می شویم آن دم که نور نقش بند ما بر این دیوار می آید
گهی در کوی بیماران چو جالینوس می گردد گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می آید
خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من ز شرم آن پری چهره به استغفار می آید

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل تصویری است از لحظه دیدار یا تجلی محبوب که گویی با خود فضایی از نور و عطر و شادیِ بی‌کران به همراه آورده است. شاعر در این سروده، حیرت‌زده از حضور ناگهانی و پرشکوهِ یار است؛ یاری که نه از جنسِ عالم خاک و مستی‌های زمینی، بلکه از عالمی فراتر و ملکوتی می‌آید. فضای غزل سرشار از شور و شیدایی عرفانی است که در آن، عقل و منطق در برابرِ عظمتِ این حضور، راهی جز سکوت و تسلیم ندارند.

در نگاه شاعر، این حضورِ الهی چنان دگرگون‌کننده است که جهانِ فانی را به بهشت و قیامت تبدیل می‌کند و انسان را که همچون نقشی بی‌جان بر دیوار است، به حرکت و زندگی وا می‌دارد. در نهایت، شاعر خود را در برابر زیبایی خیره‌کننده آن محبوب ناتوان می‌بیند و با اعتراف به ناچیز بودنِ کلامش در برابرِ شکوهِ مطلقِ آن پری‌چهره، زبان به سکوت می‌گشاید.

معنی و تفسیر

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می آید مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می آید

این چه عطر دل‌انگیزی است که فضا را پر کرده؟ آیا یار در حال آمدن است؟ آیا آن یار که چهره‌ای چون گل دارد، از آن گلستان الهی به سوی ما می‌آید؟

نکته ادبی: گل رخسار کنایه از زیبایی بی‌نظیر و لطافت محبوب است.

شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می آید

آیا شبی است که با عود و مشک خوشبو شده، یا اینکه یوسف (نماد زیبایی مطلق) با این سرعت از بازارِ عشق به سوی ما بازمی‌گردد؟

نکته ادبی: مشک عبرسودی به معنای مشکی است که از سرزمین‌های دور و خوشبو آمده و استعاره از معطر بودنِ حضور یار است.

چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می آید

این چه نور خیره‌کننده‌ای است؟ این خورشید و ماهِ تابان چیست؟ آیا آن یار که خلوت‌نشین است، از کوه و غارِ تنهایی به جمع ما می‌آید؟

نکته ادبی: خلوت‌جو صفتِ یاری است که از تعلقات دنیوی بریده و در مقام‌های بلند عرفانی ساکن است.

سبوی می چه می جویی دهانش را چه می بویی تو پنداری که او چون تو از این خمار می آید

چرا دنبال سبوی شراب می‌گردی و چرا دهان او را می‌بویی؟ گمان می‌کنی او هم مثل تو مستیِ زمینی دارد و از خماریِ این شرابِ ناچیز می‌آید؟

نکته ادبی: شاعر تفاوت مستیِ معنوی با مستیِ مادی را با پرسش انکاری بیان می‌کند.

چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره چه نقصان حشمت مه را که بی دستار می آید

اگر خورشید تنها در آسمان حرکت کند، چه چیزی از شکوهش کم می‌شود؟ یا اگر ماه بدون دستار و تشریفاتِ ظاهری طلوع کند، چه نقصان و عیبی در شکوهش پدید می‌آید؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌نیازیِ حقیقت از آرایه‌های ظاهری و اعتباری دنیوی.

چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می آید

این دل در آن محفلِ قدسی چه نوشیده که این‌گونه مست است و در گل و لایِ دنیا، با حالتی ناهموار و ناهماهنگ قدم می‌زند؟

نکته ادبی: مستِ اندر گل تضاد میانِ عالمِ معنا (مستی) و عالمِ ماده (گل) را نشان می‌دهد.

مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش که او در حلقه مستان چنین بسیار می آید

امشب بیدار باش و نخواب؛ آن یار را محکم بگیر و دریاب، چرا که او در میان حلقه مستانِ حقیقت، بسیار دیده می‌شود.

نکته ادبی: قوامش گیر به معنای نگه داشتنِ لحظه حضور و غنیمت شمردنِ آن است.

گلستان می شود عالم چو سروش می کند سیران قیامت می شود ظاهر چو در اظهار می آید

هرگاه سروِ قامتِ او در جهان قدم می‌زند، عالم به گلستان تبدیل می‌شود و هرگاه او ظهور می‌کند، گویی رستاخیز و قیامت برپا شده است.

نکته ادبی: سرو نمادِ زیبایی و موزونی قدِ محبوب است که جهان را طراوت می‌بخشد.

همه چون نقش دیواریم و جنبان می شویم آن دم که نور نقش بند ما بر این دیوار می آید

ما همگی همچون نقش‌های بی‌جان بر دیوار هستیم که تنها وقتی نورِ نقاشِ ازلی بر این دیوار می‌تابد، جان می‌گیریم و به حرکت درمی‌آییم.

نکته ادبی: اشاره به نظریه جبرِ عرفانی که هستیِ موجودات را وابسته به اراده و تجلیِ خداوند می‌داند.

گهی در کوی بیماران چو جالینوس می گردد گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می آید

او گاهی در کوی بیمارانِ عشق، همچون جالینوس (پزشک بزرگ) طبیبی می‌کند و گاهی برای همراهی و همدلی، به شکلِ بیمارانِ دردمند و نزار ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: جالینوس نام پزشکی مشهور در قدیم است که نمادِ دانشِ طب و درمانگری است.

خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من ز شرم آن پری چهره به استغفار می آید

من خاموش شدم؛ چرا که این دیوانِ شعرِ من، در برابرِ شرم و حیا و زیباییِ آن پری‌چهره، به استغفار و پوزش‌خواهی می‌افتد.

نکته ادبی: پری‌چهره استعاره از محبوبی است که زیبایی‌اش فراتر از درکِ بشری است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف

اشاره به داستان یوسف پیامبر که نمادِ زیبایی مطلق و یوسف‌گمگشته‌ای است که بازگشتش مایه شادی است.

تلمیح جالینوس

اشاره به جالینوس، طبیبِ بزرگ یونان باستان که استعاره‌ای برای مرشد و طبیبِ روحانی است.

استعاره نقش دیوار

تمثیلی برای انسان‌ها که بدون اراده الهی، فاقدِ حیات و حرکتِ مستقل هستند.

تمثیل خورشید و ماه

استعاره از شکوه و عظمتِ محبوب که نیازی به زینت‌های ظاهری ندارد.