دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۸۸

مولوی
صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد
ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره میان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد
بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد
چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد
پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزی ولیک این بار دانستم که یار من عیار آمد
اگر بر رو زند یارم رخی دیگر به پیش آرم ازیرا رنگ رخسارم ز دستش آبدار آمد
تویی شاها و دیرینه مقام تست این سینه نمی گویی کجا بودی که جان بی تو نزار آمد
شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتم نمی دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد
مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمد برید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل تابلویی است از تجلیِ شور و شیداییِ عاشقِ عارف در برابرِ معشوقی که او را «شاهِ قمار» می‌خواند. فضا، فضایِ «رندی» و بی‌خودی است؛ جایی که شاعر، تمامِ هستی و عقلِ خویش را در بازیِ عشق به میدان آورده است. نویسنده با زبانی رمزآلود و در عین حال صمیمی، از بازی‌هایِ مکررِ معشوق می‌گوید که گاه همچون فتنه و بلا و گاه همچون تیغِ برنده‌ای بر جانِ عاشق فرود می‌آید، اما این همه، جز راهی برای پالایش و صیقلِ روح نیست.

در بافتارِ این اثر، مفهومِ «صبر» و «تسلیم» جایگاهی ویژه دارد. شاعر معتقد است رنج‌ها و دوری‌ها، در حقیقتِ امر، بخشی از نقشه‌ی معشوق برای پرورشِ روحِ عاشق بوده است. در پایان، غزل به سوگِ فراقِ صلاح‌الدین (مراد و پیرِ شاعر) ختم می‌شود که با رفتنِ خود، «غزلی خونین» را در دفترِ جانِ شاعر بر جای گذاشته است.

معنی و تفسیر

صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد

ای رندانِ آزاده و عاشقان، بانگِ بیداری سر دهید که پادشاهِ عالمِ عشق (خداوند یا معشوقِ ازلی) دوباره بازگشت. اگر او باز هم قصد دارد با ترفندهای تازه‌ای ما را به بازی بگیرد، مهم نیست؛ چرا که او همان معشوقِ همیشگیِ سال‌هایِ گذشته است.

نکته ادبی: «صلا» در ادبیات کهن به معنای دعوت و بانگِ زدن است. «تلبیس» به معنای آمیختن حق با باطل یا فریب و نیرنگ است که در اینجا به معنایِ بازی‌هایِ عارفانه و امتحاناتِ الهی به کار رفته است.

ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره میان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد

از میانِ عاشقان و رندان، چه کسی آن‌قدر شجاعت دارد که پیشِ روی این پادشاهِ خون‌خوار و سهمگین، کمر به خدمت ببندد و آماده‌یِ کارِ عشق و جان‌بازی شود؟

نکته ادبی: «خون‌خواره» در اینجا استعاره از معشوقی است که جانِ عاشق را می‌ستاند و او را فانی می‌کند؛ این صفت، اشاره به سخت‌گیری‌هایِ طریقِ سلوک دارد.

بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد

ای ساقیِ عشق، دست‌به‌کار شو و جامِ معرفت بده که من پیشاپیش کمرِ همت را برایِ نوشیدن و سوختن بسته‌ام. به جانِ تو سوگند که تا زنده‌ام، عشق تنها انتخابِ من بوده و خواهد بود.

نکته ادبی: «سبک‌دست» کنایه از ساقی‌ای است که زود و چابک جام را به دستِ عاشق می‌رساند و او را از قیدِ زمان و مکان می‌رهاند.

چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد

وقتی گلستانِ وجودِ تو را دیدم، هم‌زمان هم خار شدم و هم گل روییدم؛ خاری که در آتشِ عشقت سوخت و گلی که به عنوانِ تحفه و پیشکش در پایِ تو نثار کردم.

نکته ادبی: «خار و گل» تضادی است که زیبایی و دردِ عشق را در کنارِ هم نشان می‌دهد؛ خار نمادِ رنجِ هجران و گل نمادِ ثمره‌یِ وصال است.

پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزی ولیک این بار دانستم که یار من عیار آمد

تو پی‌درپی فتنه و آشوب برپا می‌کنی و از شرارت باز نمی‌ایستی، اما این‌بار دریافتم که این فتنه‌ها بی‌دلیل نیست و تو معشوقی عیار و زیرک هستی که با این کارها مرا آزموده‌ای.

نکته ادبی: «عیار» در گذشته به جوانمردانِ چالاک و زیرکی گفته می‌شد که به راهزنی‌هایِ خیرخواهانه می‌پرداختند؛ اینجا معشوق به این صفتِ رندی و هوشمندی متصف شده است.

اگر بر رو زند یارم رخی دیگر به پیش آرم ازیرا رنگ رخسارم ز دستش آبدار آمد

اگر تو بر صورتِ من سیلیِ جفا بزنی، من صورتِ دیگری برایِ دریافتِ نوازشِ تو پیش می‌آورم. به همین دلیل است که چهره و روحِ من، با وجودِ این ضربات، هنوز تازه و باطراوت باقی مانده است.

نکته ادبی: «آبدار» صفتِ چیزی است که طراوت و تازگی دارد. پارادوکسِ زیبایی در اینجا وجود دارد: ضربه‌یِ معشوق، نه تنها عاشق را پژمرده نکرده، بلکه او را تازه‌تر ساخته است.

تویی شاها و دیرینه مقام تست این سینه نمی گویی کجا بودی که جان بی تو نزار آمد

ای شاهِ من، این سینه‌یِ من خانه‌یِ قدیمی و همیشگیِ توست. چرا نمی‌پرسی که کجا بودی، در حالی که جانِ من بدونِ حضورِ تو نزار و ضعیف شده است؟

نکته ادبی: «نزار» به معنای لاغر، ضعیف و رنجور است. این بیت نشان‌دهنده‌یِ انتظارِ عاشق برایِ توجهِ معشوق است.

شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتم نمی دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد

آن پادشاه به من می‌گوید: «آیا گمان می‌کنی در این بیابانِ دوری گم شده‌ام؟ تو نمی‌دانی که صبرِ تو در واقع همان غلافی است که شمشیرِ ذوالفقارِ من در آن پنهان شده است.»

نکته ادبی: «ذوالفقار» شمشیرِ حضرت علی (ع) است که نمادِ قدرتِ قاطعِ الهی و پیروزیِ حق است. این بیت نشان می‌دهد که رنجِ صبوریِ عاشق، مقدمه‌یِ ظهورِ قدرتِ معشوق است.

مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمد برید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد

او مرا با شمشیرِ عشق برید و خونِ دلم جاری شد و این غزلِ خونین از جانم بیرون تراوید. صلاح‌الدین از میانِ ما رفت و به آن دیارِ باقی شتافت.

نکته ادبی: «بریدن» در اینجا دوپهلوست: یکی زخمی کردن با شمشیر و دیگری قطعِ پیوندِ دنیایی که منجر به شهودِ عرفانی می‌شود. ارجاع به صلاح‌الدین زَرکوب، پیرِ معنویِ مولاناست.

آرایه‌های ادبی

استعاره شاهِ قمار

معشوقِ ازلی به پادشاهی تشبیه شده که با جانِ عاشقان قمار می‌کند و آن‌ها را در مسیرِ پرخطرِ عشق قرار می‌دهد.

تضاد و تناقض خار و گل

اشاره به اینکه در مسیرِ عشق، رنج (خار) و لذتِ معنوی (گل) در کنار هم روییده و جزئی از یک حقیقت واحد هستند.

نماد ذوالفقار

نمادِ قدرتِ الهی و حقیقتِ برنده‌ای که پس از صبر و بردباریِ عاشق، بر او آشکار می‌شود.

ایهام برید

هم به معنای بریدن و مجروح کردن با شمشیر (رنج) و هم به معنای جدا شدن و درگذشتنِ صلاح‌الدین (فراق).