دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۸۷

مولوی
صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد
از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد
بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد
تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد هوس ها چون ملخ ها شد نفس ها چون حبوب آمد
ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد
تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی حکایت می کند رنگت که جاسوس القلوب آمد
صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل سرشار از دعوت به حقیقت‌جویی و تسلیم در برابر عشق الهی است که در وجود «صلاح‌الدین زرکوب» تجلی یافته است. شاعر مخاطب را به پالایشِ وجود از آلودگی‌های نفسانی و رهایی از بندِ دنیا دعوت می‌کند تا خانه دل برای تابش خورشیدِ حقیقت آماده شود. فضای کلی شعر، تذکری است برای بیداری از خوابِ غفلت و عبور از هوس‌های زودگذر که مانند آفتی بر جان آدمی نشسته‌اند.

شاعر با زبانی نمادین و استعاری، از مفاهیمی چون «جاروبِ لا» برای نفیِ هرآنچه غیر از حق است استفاده می‌کند تا تضاد میانِ «خاکِ تن» و «تخمِ پاکِ جان» را به روشنی تصویر کند. پایان‌بندی غزل نیز ستایشِ پیر و مراد است که به عنوانِ واسطه‌ی درکِ اسرار الهی معرفی می‌شود.

معنی و تفسیر

صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد

ای طالبانِ حقیقت، مژده که دلدارِ مهربان و والا مقام از راه رسید. آن دلبر همچون زرکوب (کسی که طلا را به ورق‌های نازک تبدیل می‌کند) روح را صیقل می‌دهد و در برابر شکوهِ او، چهره من از شدتِ اشتیاق همچون سیم (نقره)، رنگ‌پریده و گداخته شده است.

نکته ادبی: «صلا» به معنای دعوت و ندا است. «زرکوب» و «سیم‌کوب» تضاد و تناسبِ زیبایی برای نشان دادنِ ارزش و وضعیتِ شاعر دارند.

از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد

هرکسی که زیبایی همچون ماه دارد و دلِ خویش را از عشقِ او حفظ می‌کند و به او نمی‌سپارد، در برابر خاکِ پای آن دلبر، همچون چوب و سنگی بی‌جان و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: اشاره دارد به اینکه دل‌بستگی به غیرِ او، باعثِ جمود و بی‌روحی انسان می‌شود.

هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد

هر کس که از عشقِ الهی فرار کند، در واقع تیشه به ریشه خود زده و خون خود را می‌ریزد. مگر می‌شود خورشیدِ حقیقت، با تکیه بر خفاشِ شب‌پرست (که نمادِ جهل و تاریکی است) غروب کند؟

نکته ادبی: «مرغ شب» استعاره از جهل و ظلماتِ وجود است که در برابر حقیقتِ عشقِ الهی هیچ قدرتی ندارد.

بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد

خانه دل را از آلودگی‌های خویشتنِ خود پاک‌سازی کن تا آن عظمتِ شاهانه را در آن ببینی. از جاروبِ «لا» (اشاره به لا اله الا الله) استفاده کن تا خانه دل را از هرچه غیرِ اوست جارو کرده و خالی کنی.

نکته ادبی: «لا» در اینجا نمادِ نفیِ ماسوی‌الله و توحیدِ ناب است.

تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد هوس ها چون ملخ ها شد نفس ها چون حبوب آمد

تنِ تو همچون خاکِ مستعد است و دَم و روح تو همچون بذرِ پاکی است که در آن کاشته شده. اما هوس‌های دنیوی همچون ملخ‌هایی هستند که بر این کشتزار هجوم آورده و جانت را تباه می‌کنند.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار دقیق برای نشان دادنِ تضادِ جسم و روح.

ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد

چشمت که به بصیرت باز بود، چه شد که بسته شد؟ آیا در خوابِ غفلت فرو رفته‌ای؟ چه چیزی خورده‌ای که در قاروره (ظرفِ آزمایشِ طب سنتی) تو، چنین رسوباتِ کدر و آلوده‌ای جمع شده است؟

نکته ادبی: «قاروره» ظرفی بوده که حکیمانِ قدیم برای تشخیصِ بیماری در آن ادرارِ بیمار را می‌دیدند؛ استعاره از بررسیِ احوالِ درونیِ فرد.

تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی حکایت می کند رنگت که جاسوس القلوب آمد

بگو چه شنیدی و چه گفتی؟ بگو شب‌ها کجا می‌خوابیدی و چه خیالاتِ باطلی در سر داشتی؟ رنگِ رخسارِ تو، جاسوسی است که رازهای درونت را برملا می‌کند.

نکته ادبی: «جاسوس‌القلوب» به معنای خبرچینِ دل‌هاست که نشان می‌دهد چه بر سرِ باطنِ انسان آمده است.

صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد

صلاح‌الدین، آن زرکوبِ جان‌ها که جواهرِ حکمت می‌بخشد، خورشیدِ تابناکِ اسرارِ الهی است و همو به اذنِ حق، دانا به نادیده‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به شخصیتِ تاریخی صلاح‌الدین زرکوب که مرادِ مولانا بود.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید

استعاره از عشقِ الهی یا حقیقتِ مطلق که غروب‌ناپذیر است.

تمثیل تن تو همچو خاک آمد...

تشبیه کلّیِ وجودِ انسان به کشتزار برای درکِ تضادِ میانِ نفس و روح.

ایهام زرکوب

اشاره به حرفه صلاح‌الدین زرکوب و همزمان استعاره از کسی که طلا (روح) را صیقل می‌دهد.

کنایه خون خود ریزد

کنایه از نابودیِ خویشتن و محرومیت از کمالات به دلیلِ فرار از عشق.