دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۸۳

مولوی
رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید
چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید
هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید
یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید
غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید
هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد یقین می دان که نام او جنید و بایزید آید
درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی پایان که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید
خطر دارند کشتی ها ز اوج و موج هر دریا امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید
چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر، بیانگرِ سفرِ روحانیِ سالک در وادیِ عشقِ الهی است که در آن، حقیقتِ مطلق به «دریایی بیکران» تشبیه شده است. شاعر با زبانی نمادین و استعاری، از گذر از سختی‌ها، فنایِ خویشتن و رسیدن به وحدانیت سخن می‌گوید.

در این فضا، هر چه در عالمِ مادی، آلودگی یا مانع به‌شمار می‌آید، در مواجهه با این دریایِ معرفت به پاکی و گشایش بدل می‌شود. شاعر تأکید دارد که عارفِ حقیقی، در بندِ زمان و مکان و عیدهایِ تقویمی نیست، چرا که جانِ او در هر لحظه در حالِ جشن و مشاهده‌یِ حق است.

معنی و تفسیر

رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید

به سرزمینی از عشق وارد شدم که تمامِ تیرگی‌ها در آن پاک می‌شود و هر چه پلیدی در آنجاست، به طهارت و خلوص می‌رسد.

نکته ادبی: بیابانی که عشق از وی پدید آید: استعاره از اقلیمِ معنوی و سیر و سلوک.

چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید

جانِ آدمی در برابرِ شکوهِ معشوق چه ارزشی دارد؟ تو (ای معشوق) مانند خورشیدی هستی که بر ذراتِ غبار می‌تابی و آنان را به رقص درمی‌آوری.

نکته ادبی: کفو (بر وزنِ عفو) به معنایِ همتا و هم‌طراز است.

هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید

مشکلات و موانعِ زندگی به وسعتِ آسمان‌ها سخت و پیچیده است، اما کلام و نامِ الهی همچون دندانه‌های کلید، تمامِ این قفل‌های بزرگ را به سادگی می‌گشاید.

نکته ادبی: دندانه در اینجا نمادِ دقایق و رموزِ کلامِ حق است که گره‌گشایِ کارهاست.

یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید

دل، لوحی است که نورِ حقیقت بر آن آشکار می‌شود و در دریایِ سرخِ شهادت غوطه‌ور است؛ انسانِ سالک پس از آنکه بارها از خودیتِ خویش گذشت و شهید شد، به مقامِ پیروزی (غازی) می‌رسد.

نکته ادبی: غازی به معنایِ جنگجو و پیروزمند است که در اینجا به پیروزیِ معنوی اشاره دارد.

غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید

من بنده‌یِ امواجِ این دریایِ معنوی‌ام که هم شادی‌بخش است و هم سخت و دشوار (مانند روزِ عید و روزِ کشتار)؛ بنده و مریدِ آن ماهِ (معشوقی) هستم که از این دریا بهره می‌برد.

نکته ادبی: تضادِ عید و نحر، نشان‌دهنده‌یِ سختی و آسانیِ توأمان در طریقِ عرفان است.

هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد یقین می دان که نام او جنید و بایزید آید

یقین بدان که هر قطره‌ای که از این دریایِ الهی جدا شود و به شکلی درآید، در واقع وجودی بزرگ و عارفانه چون بایزید بسطامی و جنید بغدادی است.

نکته ادبی: اشاره به جنید و بایزید به عنوانِ نمادِ اولیایِ بزرگِ عرفان.

درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی پایان که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید

ای جانِ من، واردِ این دریایِ بیکرانِ معرفت شو و غسلِ طهارت کن، زیرا حتی یک قطره از این دریا، هزاران مرتبه بینش و آگاهی به تو می‌بخشد.

نکته ادبی: داد و دید، استعاره از عدالتِ الهی و مشاهده‌یِ حق است.

خطر دارند کشتی ها ز اوج و موج هر دریا امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید

کشتی‌هایِ عادی در موج‌هایِ دریاهایِ دنیا در خطرِ غرق‌شدن هستند، اما کسانی که به این دریایِ مبارک و سعیدِ الهی متصل‌اند، از هر موجی در امان می‌مانند.

نکته ادبی: بحرِ سعید: دریایی که فرخنده و مایه رستگاری است.

چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید

از آنجا که عارف و عاشقِ حقیقی در هر لحظه در حالِ مشاهده‌یِ حق است و برای او هر دم، عید است، منتظرِ رسیدنِ روزهایِ خاصِ تقویمی برای شادی نمی‌ماند.

نکته ادبی: عارف در اینجا به معنایِ سالکِ واصل است که زمان برایش معنایِ عرفی ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریا

استعاره از عشقِ الهی، حقیقتِ هستی و یا دریایِ معرفت که سالک در آن غوطه‌ور می‌شود.

تضاد (طباق) عید و نحر

نشان‌دهنده‌یِ تجربه‌یِ دوگانه و توأمانِ لذتِ وصال و سختیِ ریاضت در مسیرِ عرفان.

تلمیح جنید و بایزید

اشاره به نام‌هایِ دو تن از عرفایِ بزرگ و نامدارِ تاریخِ تصوف برایِ مثال‌آوری از مرتبه‌یِ عالیِ عرفانی.

نماد قفل و کلید

قفل نمادِ موانعِ دنیوی و حجاب‌هایِ نفسانی و کلید نمادِ ذکر و یادِ خداست که گشاینده‌یِ راه‌هاست.