دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۷۹

مولوی
دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جان ها ز پرده در سرود آمد
سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدند وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد
دگرباره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیل امین غیب پیدا شد که جان را زاد و بود آمد
ببین اجزای خاکی را که جان تازه پذرفتند همه خاکیش پاکی شد زیان ها جمله سود آمد
ندارد رنگ آن عالم ولیک از تابه دیده چو نور از جان رنگ آمیز این سرخ و کبود آمد
نصیب تن از این رنگست نصیب جان از این لذت ازیرا ز آتش مطبخ نصیب دیگ دود آمد
بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو کجا دیدی که بی آتش کسی را بوی عود آمد
همیشه بوی با عودست نه رفت از عود و نه آمد یکی گوید که دیر آمد یکی گوید که زود آمد
ز صف نگریخت شاهنشه ولی خود و زره پرده ست حجاب روی چون ماهش ز زخم خلق خود آمد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این شعر بیانگر حال و هوای بازگشتِ شور و شوق معنوی در جانِ عارفان است که همچون حیاتی دوباره در کالبدِ جهان دمیده می‌شود. شاعر با زبانی نمادین، تحولِ درونی انسان و گذار از ظاهرِ فریبنده‌ی مادی به حقیقتِ مطلقِ الهی را ترسیم می‌کند.

مضمونِ اصلی، ضرورتِ سوختن و فنا شدن در راهِ عشق برای رسیدن به کمال است. در این مسیر، رنج‌ها و دشواری‌ها همان آتشی هستند که عطرِ پنهانِ وجودِ انسان را آزاد می‌کنند تا حقیقتِ مطلق که همواره حاضر است، از پسِ حجاب‌های ظاهری رخ بنماید.

معنی و تفسیر

دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جان ها ز پرده در سرود آمد

مستان دوباره به حالِ وجد و سرسپردگی برگشتند؛ زیرا آن سرچشمه‌ی الهام و نوازنده‌ی جان‌ها، دوباره از پسِ پرده‌ی غیب، نغمه‌خوانی را آغاز کرد.

نکته ادبی: سجود در اینجا استعاره از تسلیم و کرنشِ عارفانه در برابر حقیقت است.

سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدند وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد

عاشقانِ جان‌برکف دوباره به تلاطم افتادند؛ چرا که در این مقام، هویتِ فردی در دریای بی‌کرانِ حقیقت غرق شد و حقیقتِ الهی، جایگزینِ وجودِ مجازی آن‌ها گردید.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض)ِ «فنا در وجود» به مفهومِ وحدتِ وجود اشاره دارد که در آن هستیِ محدودِ انسان در هستیِ مطلق ذوب می‌شود.

دگرباره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیل امین غیب پیدا شد که جان را زاد و بود آمد

دوباره بانگِ بیدارباشِ الهی در جهان پیچید و آن راهنمایِ آسمانی نمایان شد که مایه‌ی حیاتِ حقیقیِ جان‌هاست.

نکته ادبی: صور اسرافیل نمادی از بیداریِ معنوی و زنده شدنِ جان‌هایی است که در خوابِ غفلت بودند.

ببین اجزای خاکی را که جان تازه پذرفتند همه خاکیش پاکی شد زیان ها جمله سود آمد

به اجزای بی‌جان و خاکیِ عالم بنگر که چگونه با دمِ مسیحایی، حیاتی نو یافتند؛ دیگر ناپاکی‌ها و ضررهای دنیوی، به سود و خیرِ معنوی تبدیل شده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «خاک» و «پاکی» نشان‌دهنده‌ی تطهیرِ نفس در پرتوِ عشق است.

ندارد رنگ آن عالم ولیک از تابه دیده چو نور از جان رنگ آمیز این سرخ و کبود آمد

آن عالمِ معنوی رنگ و شکلِ مادی ندارد، اما هنگامی که نورِ آن بر جهانِ ما می‌تابد، به واسطه‌ی جانِ ما رنگ می‌پذیرد و به شکل‌های گوناگون درمی‌آید.

نکته ادبی: رنگ در این بیت استعاره از تعینات و کثراتِ مادی است که بر حقیقتِ بی‌رنگِ مطلق عارض می‌شود.

نصیب تن از این رنگست نصیب جان از این لذت ازیرا ز آتش مطبخ نصیب دیگ دود آمد

سهمِ تن، تنها بهره‌مندی از ظاهر و رنگ است و سهمِ جان، درکِ لذتِ معناست؛ همان‌طور که در آشپزی، دیگ سهمش دود است و آنچه درون دیگ است سهمش گرمایِ پختگی.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ مطبخ برای تبیینِ تفاوتِ ظاهر و باطنِ جهان.

بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو کجا دیدی که بی آتش کسی را بوی عود آمد

ای دل، در آتشِ عشق بسوز؛ زیرا تا زمانی که خام و نپخته باشی، رایحه‌ی کمال از تو برنمی‌خیزد. مگر دیده‌ای عودی بدون سوختن در آتش، خوش‌بو شود؟

نکته ادبی: نمادِ عود برای کمالِ انسانی است که تنها در رنجِ عشق (آتش) شکوفا می‌شود.

همیشه بوی با عودست نه رفت از عود و نه آمد یکی گوید که دیر آمد یکی گوید که زود آمد

عطرِ حقیقت همیشه در ذاتِ آن است؛ نه با آمدنِ آن به وجود می‌آید و نه با رفتنش کم می‌شود. اگر کسی فکر می‌کند دیر یا زود است، تنها به دلیلِ محدودیتِ دیدگاهِ خودِ اوست.

نکته ادبی: نقدِ نگاهِ زمانی و مقطعیِ انسان به حقایقِ ازلی و همیشگی.

ز صف نگریخت شاهنشه ولی خود و زره پرده ست حجاب روی چون ماهش ز زخم خلق خود آمد

آن پادشاهِ حقیقی هرگز از میدانِ هستی غایب نشده است؛ اما زره و سلاحِ دنیویِ ما (تعلقاتِ ما)، مانعی شده که رویِ ماهِ او را نمی‌بینیم.

نکته ادبی: شاهنشه نمادِ خداوند یا حقیقتِ مطلق است که پشتِ حجابِ خودساخته‌ی انسان پنهان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مطرب جان‌ها

اشاره به منبعِ الهامِ الهی که جانِ عارف را به وجد می‌آورد.

پارادوکس وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد

بیانِ عمیقِ عرفانی که در آن هستیِ محدودِ انسان با نیستی و فنا در حقیقتِ مطلق یکی می‌شود.

تمثیل نصیب دیگ دود آمد

تشبیه برای نشان دادنِ تفاوتِ سهمِ ظاهری (تن) و سهمِ باطنی (جان) از جهان.

نماد عود

اشاره به وجودِ انسانی که برای رسیدن به کمال و آشکار شدنِ زیباییِ باطنی، نیاز به سوختن در آتشِ عشق دارد.

ایهام و تناسب صور اسرافیل

اشاره به پایانِ عالم و آغازِ رستاخیز که در اینجا به معنای بیداریِ ناگهانی و معنویِ عارف به کار رفته است.