دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۷۴

مولوی
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد
ملک ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد
چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این شعر بیانگرِ سیمایِ سالکِ راهِ حق و عاشقِ حقیقی است؛ کسی که در طریقتِ عشق، چنان از منِ خویش عبور کرده که نه تنها از مادیات، بلکه از دوزخِ ترس نیز هراسی ندارد. فضایِ حاکم بر این ابیات، سرشار از شور، حماسه و تلاطم‌هایِ روحی است که انسان را به سویِ فنا و پیوستن به ابدیتِ الهی فرامی‌خواند.

شاعر در این ابیات، معیارِ عاشقی را فراتر از حدِ متعارف ترسیم می‌کند؛ عاشقی که با تکیه بر نورِ حقیقت، تمامِ حجاب‌هایِ دنیوی را می‌درد و به مرتبه‌ای می‌رسد که نه تنها با غیر، بلکه با خودِ خویش نیز در ستیز است تا حق را در وجودش متجلی کند.

معنی و تفسیر

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد

عاشقی می‌خواهم که آن‌قدر پرشور و طوفانی باشد که هر بار که برمی‌خیزد، انقلابی بزرگ و قیامت‌گونه در عالم ایجاد کند.

نکته ادبی: قیامت در اینجا استعاره از تحولی بنیادین و ویرانگر برای نظمِ کهنه و حاکم بر نفس است.

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد

دلی می‌طلبم که چون آتش دوزخ سوزان باشد، آن‌چنان‌که حتی دوزخ را نیز به آتش کشد و در برابر تلاطم‌های عالم مادی، از هیچ طوفانی نهراسد.

نکته ادبی: تشبیه دل به دوزخ، کنایه از شدتِ سوز و گدازِ باطنی است که فراتر از ترس‌های متعارف بشری است.

ملک ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد

چنین عاشقی، پادشاهی‌های جهان را همچون دستار یا پارچه‌ای بی‌ارزش در دست می‌پیچد و می‌گرداند و نور ابدی خداوند را همچون چراغی پرفروغ و روشن در جایگاه خود می‌آویزد.

نکته ادبی: مندیل به معنای دستار است و در اینجا نمادِ بی‌اعتباریِ قدرت و ملکِ دنیوی نزدِ عاشق است.

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد

او در میدان کارزارِ حق‌طلبی، همچون شیری دلاور است و در باطن و عمق جانش، چون نهنگی بزرگ و نفوذناپذیر؛ او نه تنها غیر را از میان برمی‌دارد، بلکه با خودِ خویش نیز در ستیز است.

نکته ادبی: ستیز با خود در اینجا به معنایِ جهاد با نفس یا همان جهاد اکبر است که اصلی‌ترین وظیفه سالک است.

چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد

هنگامی که او هفتصد حجابِ غفلتِ دل را با نورِ الهی می‌درد، از سوی جایگاه بلندِ حق (عرش) ندای تحسین و آفرین بر او طنین‌انداز می‌شود.

نکته ادبی: هفت صد پرده اشاره به کثرتِ حجاب‌های ظلمانی و نورانیِ میانِ بنده و خدا دارد که باید دریده شوند.

چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد

آن‌گاه که او از هفتمین دریای معرفت به کوه قاف (مقام قرب حق) راه می‌یابد، از آن دریا، گوهرهای ارزشمندِ حکمت را بر خاکِ عالمِ مادی می‌پاشد.

نکته ادبی: کوه قاف در ادبیات عرفانی نمادِ جایگاهِ نهایی و دوردستِ روحانی و مقامِ قربِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون دوزخ

مانند کردن دل به آتشِ دوزخ برای نشان دادن شدتِ بی‌باکی و سوزندگی عشق.

غلو قیامت های پرآتش

بزرگ‌نماییِ قدرتِ تحول‌بخشِ عاشق که گویی هر حرکتش قیامت برپا می‌کند.

نماد کوه قاف

نمادِ مقامِ والای روحانی و سرمنزلِ مقصود که دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد.

تناقض (پارادوکس) دوزخ را فروسوزد

آتش زدنِ خودِ آتش؛ اشاره به این که عشقِ الهی از خودِ هراس‌های الهی نیز فراتر می‌رود.