دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۷۱

مولوی
بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می ماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار می ماند
به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره که از سوز دل ایشان خرد از کار می ماند
سقای روح یک باده ز جام غیب درداده ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می ماند
به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران و من گر هم نمی نالم دلم بیمار می ماند
در این دریای بی مونس دلا می نال چون یونس نهنگ شب در این دریا به مردم خوار می ماند
بدان سان می خورد ما را ز خاص و عام اندر شب نه دکان و نه سودا و نه این بازار می ماند
چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله ببین جز مبدع جان ها اگر دیار می ماند
فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است شب ما روز ایشانست که بی اغیار می ماند
جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری ولیک از غیرت آن بازار در اسرار می ماند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر با زبانی نمادین و استعاری، ناپایداری جهان مادی و غفلت انسان از حقیقتِ هستی را ترسیم می‌کند. شاعر شب را بستری برای تأمل و البته عرصه‌ای می‌بیند که تمام دلبستگی‌ها، دکان‌ها و بازارهای دنیوی را در خود فرو می‌برد و از بین می‌برد.

در این فضای رازآلود، انسانِ سالک همچون یونس در شکمِ نهنگِ شب گرفتار است و راه رهایی را نه در امور ظاهری، بلکه در توجه به مبدأ هستی می‌داند. شاعر با پرسش‌های پیاپی از سرنوشتِ گذشتگان، بر بی‌اعتباریِ داشته‌های دنیوی تأکید ورزیده و حقیقت را در جایگاهی فراتر از این عالمِ محسوس جست‌وجو می‌کند.

معنی و تفسیر

بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می ماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار می ماند

بیا که امشب به اندازه‌ای زنده و زیباست که گویی به طراوتِ زلفِ یار می‌ماند؛ زیبایی و درخششِ ماه نیز درست مانند چهره‌ی آن دلبر است.

نکته ادبی: استفاده از ساختار «به ... می‌ماند» برای تشبیه در سبک خراسانی رایج است.

به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره که از سوز دل ایشان خرد از کار می ماند

ستاره‌ها در گردشِ آسمان، همانندِ مشتاقان و عاشقانِ آواره هستند که از شدتِ سوز و گدازِ دلشان، خرد و عقل از دستشان خارج شده و سرگشته‌اند.

نکته ادبی: «استاره» صورتِ کهن و گویشیِ «ستاره» است که در اشعار قدیم برای حفظ وزن و قافیه به کار می‌رفته است.

سقای روح یک باده ز جام غیب درداده ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می ماند

ساقیِ جان (خداوند یا مرشد)، جامی از شرابِ عالم غیب به ما نوشانده است؛ بنگر که چه کسی در این وادیِ عشق گرفتار شده و چه کسی هشیار و بیدار باقی می‌ماند.

نکته ادبی: «جام غیب» استعاره از معرفت و حقایقی است که از دیدگانِ ظاهربین پنهان است.

به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران و من گر هم نمی نالم دلم بیمار می ماند

در شب، تنها کسانی که نالان و بیدارند، دردمندان هستند و اگر من هم از دردِ دوری ننالم، دلم همچنان بیمار و رنجور باقی خواهد ماند (یعنی این درد، لازمه‌ی حیاتِ قلبی است).

نکته ادبی: بیمار در اینجا به معنایِ عاشقِ بی‌قرار و دردمند است که از دردِ عشق می‌نالد.

در این دریای بی مونس دلا می نال چون یونس نهنگ شب در این دریا به مردم خوار می ماند

ای دل، در این دریایِ بی‌همدم و تنها، همچون یونس (پیامبر) بنال و فریاد کن؛ چرا که شب در این دریایِ هستی، مانندِ نهنگی است که مردم را می‌بلعد و به هیچ می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یونس (ع) که در شکم نهنگ اسیر بود؛ این یک تلمیح مذهبی-اساطیری است.

بدان سان می خورد ما را ز خاص و عام اندر شب نه دکان و نه سودا و نه این بازار می ماند

شب، اینچنین همه‌ی ما را از خاص و عام می‌بلعد و نابود می‌کند، آن‌چنان که دیگر نه دکانی باقی می‌ماند، نه داد و ستدی و نه بازاری برای دنیاپرستی.

نکته ادبی: مصراع دوم به زوال و نیستیِ تمامیِ مظاهرِ مادی در برابرِ گذرِ زمان اشاره دارد.

چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله ببین جز مبدع جان ها اگر دیار می ماند

آن ناصر و آن بندگانِ خدا چه شدند؟ (کجا رفتند؟) نگاه کن و ببین آیا جز آفریننده‌ی جان‌ها، کسی از این دیار باقی مانده است؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ فانی بودنِ انسان‌ها در برابرِ خالقِ ابدی.

فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است شب ما روز ایشانست که بی اغیار می ماند

آسمان، بازارِ سیاره‌ی کیوان (زحل) است که در آن ستاره‌ها در حالِ گردش‌اند؛ شبِ ما برای آن‌ها روز است و آنجا فارغ از حضورِ بیگانگان (اغیار) است.

نکته ادبی: کیوان در نجوم قدیم به عنوان یکی از سیاراتِ دوردست و تأثیرگذار شناخته می‌شد.

جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری ولیک از غیرت آن بازار در اسرار می ماند

فراتر از این آسمان و زمین، در جانِ انسان بازار و گردشِ شگفت‌انگیزی وجود دارد، اما به دلیلِ غیرتِ آن عالم، این بازار در اسرارِ پنهان باقی مانده است.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ درون و جهانِ معنا که ورایِ درکِ سطحی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح می نال چون یونس

اشاره به داستان حضرت یونس که در شکم نهنگ گرفتار شد و به درگاه الهی توبه و زاری کرد.

استعاره نهنگ شب

تشبیه شب به نهنگ که مانندِ هیولایی آدمیان و دارایی‌هایشان را می‌بلعد و از بین می‌برد.

تضاد شب ما روز ایشانست

مقابله‌ی میان وضعیتِ خاکیِ انسان و وضعیتِ افلاکیِ ستاره‌ها و عالمِ بالا.

پرسش انکاری چه شد ناصر عبادالله...

طرح سوالی که پاسخ آن روشن است (همه فانی می‌شوند) برای تأکید بر ناپایداریِ عمر.