دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۵۸

مولوی
یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد
جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار می کشد
شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد دام دلم به جانب میر شکار می کشد
آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد
رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد
آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند راز دل درخت را بر سر دار می کشد
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را گر چه جفای دی کنون سوی خمار می کشد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، بیانگرِ کششِ بی‌اختیار و شورانگیزِ روحِ انسان به سوی معشوقِ ازلی است. شاعر در این فضای روحانی، خود را همانند موجودی مسحور و در عین حال تسلیم می‌بیند که مهارِ اختیارش در دستانِ نیرومندِ یاری است که او را به مقصدی ناشناخته می‌کشاند. در این مسیر، هم دردِ فراق و هم لذتِ وصال، هر دو بخشی از این حرکتِ اجباریِ عاشقانه هستند.

علاوه بر این، در نیمه دوم شعر، پیوندِ میانِ حالاتِ درونیِ سالک و تغییراتِ طبیعتِ بهاری به شکلی هنرمندانه نمایان می‌شود. شاعر نشان می‌دهد که همان دستِ قدرتمندی که روحِ عاشق را به تکاپو وامی‌دارد، در پهنه‌ی هستی نیز ابرهای باران‌زا را می‌راند و جانی تازه در کالبدِ پژمرده‌ی زمین می‌دمد تا نشان دهد که بازگشتِ حیات و زیبایی، تنها در سایه‌یِ اراده‌ی آن یارِ یگانه ممکن است.

معنی و تفسیر

یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد

محبوبِ من، همچون ساربان که شتران را با مهار به دنبالِ خود می‌کشد، مرا نیز به دنبالِ خود می‌کشاند و این شترِ نفسِ سرکشِ مرا در قافله‌ای که خودش می‌خواهد، هدایت می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه «جان به شتر» و «مهارکِش بودنِ معشوق» نشان‌دهنده تسلیم مطلق عاشق در برابر اراده الهی است.

جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار می کشد

او جان و تنم را مجروح کرد، جامِ هستی و وجودِ مرا درهم شکست و بندِ اسارت را بر گردنم افکند تا ببینم سرانجام مرا به چه سرنوشتی و چه کاری می‌کشاند.

نکته ادبی: «خستن» در اینجا به معنای مجروح کردن و زخم زدن است که کنایه از سختی‌های راه سلوک است.

شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد دام دلم به جانب میر شکار می کشد

او مرا همچون ماهی از آبِ دنیا بیرون می‌کشد و به سوی ساحلِ حقیقت می‌برد. در واقع، دامِ دلِ من در چنگالِ آن صیادِ ماهر و یگانه گرفتار شده است.

نکته ادبی: «شست» به معنای قلاب ماهی‌گیری است؛ شاعر خود را ماهیِ دورمانده از دریای حقیقت می‌داند.

آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد

همان کسی که قطارهای ابر را در آسمان مانند شتران به حرکت درمی‌آورد و با ساقی‌گریِ باران، دشت و برکه و غارها را سیراب می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه ابرها به شترانِ در حال حرکت، پیوندِ میانِ طبیعت و عالمِ معنا را نشان می‌دهد.

رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد

رعد و برق همچون طبلِ شادی به صدا درآمده و اجزای جهان دوباره جان گرفته‌اند؛ اکنون در قلبِ شاخه‌ها و مغزِ گل‌ها، عطرِ دل‌انگیزِ بهار پیچیده است.

نکته ادبی: صدای رعد به طبلِ آغازِ حیات تشبیه شده که نماد بیداریِ معنوی است.

آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند راز دل درخت را بر سر دار می کشد

خداوند که حقیقتِ پنهانِ دانه را به میوه‌ای آشکار تبدیل می‌کند، رازهای پنهان و درونیِ درختِ وجودِ ما را نیز در برابرِ همگان بر سرِ دارِ تجلی می‌آورد.

نکته ادبی: «دار» در اینجا استعاره از تجلیِ آشکارِ حقیقت است که گاهی با رنج و فشار همراه است.

لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را گر چه جفای دی کنون سوی خمار می کشد

لطافت و زیباییِ بهار، رنج و افسردگیِ ناشی از خمارِ زمستان را از میان می‌برد، اگرچه هنوز هم جفایِ زمستان ما را به سویِ خمار و ناخوشی می‌کشاند.

نکته ادبی: «خمار» در ادبیات عرفانی نمادِ دوری از حق و سختی‌هایِ عالمِ مادی است که با بهارِ وصالِ الهی از میان می‌رود.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو اشتران

شاعر خود و نفسِ خود را به شترانی تشبیه کرده که مهارشان در دستِ ساربان (معشوق) است.

استعاره شیشه من شکست

شکستنِ شیشه، استعاره‌ای از درهم شکستنِ غرور و خودخواهیِ سالک است.

تشخیص رعد همی زند دهل

به صدا درآمدنِ رعد، به نواختنِ طبل برای بیداریِ جهان نسبت داده شده است.

تضاد بهار و زمستان (دی)

تضادِ میانِ سرما و خشکیِ زمستان با طراوت و سرسبزیِ بهار برای بیانِ تحولِ روحی.