دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۵۲

مولوی
چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود دیر به خانه وارسد منزل دور می رود
در عوض بت گزین کزدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می رود
شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می رود
زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس پخته شود از این سپس چون به تنور می رود
صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رود مست خدا نمی رود مست غرور می رود
ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شد موسی وقت خویش شد جانب طور می رود
چند برید جامه ها بست بسی عمامه ها چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود
آنک ز روم زاده بد جانب روم وارود وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود
آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد وان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود
آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد هیچ گمان مبر که او در بر حور می رود
بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده وان دل خام بی نمک در شر و شور می رود
طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او شیر چو گربه می شود میر چو مور می رود
بس که بیان سر تو گر چه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان سوی صدور می رود

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل با لحنی هشداردهنده و تکان‌دهنده، ضرورت آمادگی برای سفر ابدی و گذرا بودن دنیا را گوشزد می‌کند. شاعر با رویکردی عرفانی، مرگ را نه پایان، بلکه بازگشتِ هر جوهر به منشأ اصلی خود می‌داند و انسان را از غفلت و غرور دنیوی برحذر می‌دارد.

در این دیدگاه، عاقبت انسان بر اساسِ داشته‌های معنوی و خلوص نیت او تعیین می‌شود. هر کس به سوی اصلِ خود بازمی‌گردد؛ آنان که با نورِ ایمان زیسته‌اند به سوی روشناییِ الهی رهسپار می‌شوند و آنان که در بندِ خودخواهی و تاریکی بوده‌اند، در پیِ اعمالِ خود گرفتار و در مسیرِ سقوط قرار می‌گیرند.

معنی و تفسیر

چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود دیر به خانه وارسد منزل دور می رود

این چه بانگ و دعوتی است که در نیمروز بلند شده است؟ این خواجه و ثروتمند دنیاپرست، عازم گور است. او که عمر را به بطالت گذراند، بسیار دیر به فکر خانه حقیقی (آخرت) افتاده است، در حالی که راه بسیار طولانی و دشواری در پیش دارد.

نکته ادبی: صلای چاشتگه استعاره از پایان عمر و رسیدن وقت مرگ است. خواجه در اینجا کنایه از انسان‌های غافل و دلبسته به مال دنیاست.

در عوض بت گزین کزدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می رود

به جای پرستش بت‌های دنیوی، دوست حقیقی (خداوند) را برگزین، چرا که در غیر این صورت، عقرب و مار همنشین تو در گور خواهند بود و تو در حالی که در کفنی از ابریشم (به نشانه تجملات دنیوی) پیچیده شده‌ای، به سوی قبر می‌روی.

نکته ادبی: تتق بریشمین کنایه از کفن و ظواهر فریبنده دنیاست که همراه انسان به گور می‌رود. مار و کژدم نماد اعمال زشت انسان هستند.

شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می رود

شراب‌خواری و خوش‌گذرانی‌های بیهوده او که گمان می‌کرد عیش و عشرت است، باعث شکستنِ کمرِ همت و نابودیِ روحش شد؛ اکنون او با حالتی که ناچار به صبر و تحملِ سختی‌های عالمِ پس از مرگ است، از دنیا می‌رود.

نکته ادبی: شکست گردن کنایه از خاری و ذلت در برابر حقیقت مرگ است. صبور بودن در اینجا به معنای ناچاری از تحمل مجازات است.

زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس پخته شود از این سپس چون به تنور می رود

آنچنان در دنیا مغرور بود که هیچ‌کس جرأت نداشت در برابرش نفس بکشد، اما اکنون که به تنورِ مرگ و داوری الهی وارد شده، پخته و دگرگون می‌شود.

نکته ادبی: تنور استعاره از سختی‌های عالم برزخ و قیامت است که انسان را از خامیِ دنیوی به پختگیِ معنوی یا مجازات می‌رساند.

صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رود مست خدا نمی رود مست غرور می رود

کسی که از راه پاکی و صفا دور بود، در مسیرِ وفاداری قدم برنداشت، و با یادِ خدا همراه نبود، طبیعتاً در حالی که مستِ غرور و خودبینی است از این دنیا می‌رود.

نکته ادبی: مست خدا بودن کنایه از معرفت و عشق الهی است که مقابل مستیِ غرور دنیوی قرار گرفته است.

ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شد موسی وقت خویش شد جانب طور می رود

خوشا به حال کسی که در این دنیا بنده دین و آیین الهی شد، به چنان درجه‌ای از کمال رسید که موسیِ زمانِ خویش گشت و اکنون با اشتیاق به سوی کوه طور (مقامِ تجلی و دیدار حق) می‌رود.

نکته ادبی: موسی وقت اشاره به عارف و سالکِ راه حق است و کوه طور نماد مقامِ قرب الهی و مکاشفه است.

چند برید جامه ها بست بسی عمامه ها چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود

چقدر لباس‌های فاخر دوخت و چه عمامه‌های بزرگی به سر بست (نماد تظاهر به زهد و جایگاه اجتماعی)؛ اما چون پوششِ حقیقت و تقوای الهی را نداشت، اکنون بی‌آبرو و عریان به سوی قیامت می‌رود.

نکته ادبی: عور بودن در اینجا کنایه از بی‌پناهی و نداشتنِ اعمال صالح است که در قیامت، تنها پوششِ انسان محسوب می‌شود.

آنک ز روم زاده بد جانب روم وارود وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود

هر کس از جنسِ روم (نور و معنویت) زاده شده باشد به سوی روم می‌رود و هر کس از جنسِ غور (تاریکی و دوری از اصل) باشد، به سوی همان مبدأ بازمی‌گردد.

نکته ادبی: روم و غور در اینجا علاوه بر اشاره جغرافیایی، نمادِ دو عالمِ نور و ظلمت یا اصالتِ معنوی و دوری از آن هستند.

آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد وان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود

آنکه از آتش (ماده اصلی ابلیس) زاده شده بود، سرانجام مانند ابلیس، آتش‌گونه شد و آنکه از نور زاده شده بود، به سوی همان منشأ نورانی بازمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در مورد خلقت ابلیس از آتش. تقابل نور و نار، تقابل بهشت و جهنم و حقیقت و باطل است.

آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد هیچ گمان مبر که او در بر حور می رود

کسی که از تبارِ دیو و شرارت بود و دست به ستمگری گشوده بود، هرگز گمان مبر که به آغوشِ حوریان بهشتی و مقام قرب الهی راه یابد.

نکته ادبی: حور استعاره از پاداشِ بهشتی و وصالِ محبوبِ حقیقی است که ستمگران از آن محروم‌اند.

بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده وان دل خام بی نمک در شر و شور می رود

صاحبانِ معرفت و ذوق (بانمکان) به خوانِ پرنعمت الهی راه یافتند، اما آن دل‌های خام و بی‌بهره از عشق، به سرگردانی و شر و شورِ دنیوی گرفتار شدند.

نکته ادبی: بانمک در عرفان به معنای کسی است که از لطف و حلاوتِ معرفت بهره‌مند است. خوان حق استعاره از لطف الهی است.

طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او شیر چو گربه می شود میر چو مور می رود

طبلِ قدرت و سیاستِ الهی را بنگر که از ترس و هیبتِ آن، شیرِ درنده مانند گربه ضعیف می‌شود و بزرگان و امیران مانند مورچه‌ای حقیر به سوی مرگ می‌روند.

نکته ادبی: شیر و گربه و میر و مور، تقابل‌هایی برای نشان دادنِ زوالِ قدرت‌های دنیوی در برابرِ هیبتِ مرگ و قیامت است.

بس که بیان سر تو گر چه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان سوی صدور می رود

هرچند اسرارِ درونی خود را بر زبان نیاوری، اما آن حقیقتِ پنهان تو، مانند تصویرِ نیکان که در دلِ عارفان جای دارد، به سوی عالمِ معنا و حق تعالی (صدور) می‌رود.

نکته ادبی: صدور در اینجا به معنای عالمِ معنا و جایگاهِ بازگشتِ ارواح است.

آرایه‌های ادبی

استعاره تنور

استعاره از سختی‌های برزخ و قیامت که روح را تغییر می‌دهد.

تضاد (طباق) نار و نور

تقابل میان آتش (جهنم/ابلیس) و نور (بهشت/الهی).

کنایه شکست گردن

کنایه از ذلت و خاری و از دست رفتنِ غرور.

تلمیح موسی و طور

اشاره به داستان حضرت موسی که برای مناجات به کوه طور رفت.

تشبیه شیر چو گربه

تشبیه برای بیان زوال قدرت انسان در برابر عظمت مرگ.