دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۵۱

مولوی
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود
چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود
آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که در زمین بود ماه که در سما بود
با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود
ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود
هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش عشق تو چون زمردی گر چه که اژدها بود
هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود گر چه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود
این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود
چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود
از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اشعار سرشار از شور و شوق عارفانه‌ای است که در آن شاعر، معشوق را جان و جهانِ خویش می‌خواند و در برابرِ نورِ وجودِ او، همه داشته‌های مادی و اعتبارات دنیوی را پوچ و ناچیز می‌انگارد. در این فضا، معشوق نه‌تنها کمالِ زیبایی، بلکه عینِ حقیقت است که دیدارش، غایتِ آمالِ عارف و سالک است.

درونمایه اصلی این ابیات، گذر از کثرت به وحدت است؛ جایی که عاشق با نفیِ خود و تعلقاتش، در دریای وجودِ معشوق غرق می‌شود. شاعر با زبانی صریح و بی‌پرده، از رنجِ عشق و لذتِ تسلیم در برابرِ معشوق سخن می‌گوید و آن را بر هر مصلحتِ دنیوی ترجیح می‌دهد.

معنی و تفسیر

جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود

ای که تو خود جان و جهانی؛ در تمامِ هستی هیچ‌کس چون رخسار تو نیست. حتی اگر تو بر جانِ من ستم کنی، این ستم از جانب تو برای من عینِ عدل و زیبایی است.

نکته ادبی: چو به معنای مانند و روا به معنای جایز و پسندیده است.

چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود

چون همه موجودات به سوی نور تو می‌چرخند و جذبِ تو می‌شوند، پس دیگر چه کسی می‌تواند در پیمانِ عشق تو دوگانگی نشان دهد؟ وقتی تو همه چیز را با رخسارِ خود پوشانده‌ای، دیگر غیر از تو، روی و جلوه‌ای وجود ندارد.

نکته ادبی: رو گرفتن کنایه از پرده‌داری و آشکار کردنِ جمال در همه چیز است.

آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که در زمین بود ماه که در سما بود

هر کس که رخسارِ تو را دیده است، دیگر همه گنج‌های نهفته در زمین و حتی ماهِ تابان در آسمان برایش بی‌ارزش و سرد شده‌اند.

نکته ادبی: گنج و ماه نمادِ زیبایی و ثروت‌های ظاهری دنیا هستند که در برابر زیبایی معشوق بی‌مقدارند.

با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود

من در حضورِ تو بودن را بدون هیچ تعلقی (مانند برهنگی) بیشتر دوست دارم؛ جسمم را از میان برمی‌دارم تا تنها پوششِ جانم، لطف و عنایتِ تو باشد.

نکته ادبی: قبا استعاره از پوششِ معنوی است که جایگزینِ جامه تن شده است.

ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود

شیرینیِ یادِ تو زاهد را دگرگون می‌کند، شرابِ معرفتِ تو را عارف می‌نوشد؛ همه تو را وصف می‌کنند اما حقیقتِ وجودیِ تو تنها برای من است.

نکته ادبی: ذات به معنی حقیقت و جوهره وجودی معشوق است.

هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش عشق تو چون زمردی گر چه که اژدها بود

اگر کسی از معنای جان سخن بگوید، من او را به سوی چهره تو هدایت می‌کنم. عشقِ تو اگرچه در ظاهر چون اژدها مهیب و ترسناک است، اما در باطن برای عاشق، گوهری گران‌بها (زمرد) است.

نکته ادبی: زمرد استعاره از گوهر گران‌بها و اژدها نمادِ سختی و هیبتِ عشق است.

هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود گر چه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود

کسی که چهره‌اش چنین زیبا و گیرا باشد، پادشاهان هم غلامِ او می‌شوند؛ اگر چنین کسی در بندِ عشق باشد، حتی بنده بودن در پیشگاهِ او مایه‌ی افتخار است.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای میل و آرزو و عشق است.

این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود

این دلِ تکه‌تکه شده‌ام را در برابرِ خیالِ تو قرار می‌دهم. اگر بخواهم از وفاداری سخن بگویم، تنها همین فدا کردنِ دل در راهِ تو را وفاداری می‌دانم.

نکته ادبی: دل پاره‌پاره کنایه از رنج و سوختگی عاشق است.

چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود

هنگامی که به بحث و گفت‌وگو درباره عشق می‌پردازم، حقیقتِ شریعت و دین برایم آشکار می‌شود؛ رخسارِ او گواه و چشمانش شاهدِ این حقیقت است.

نکته ادبی: شاهد ایهام دارد: هم به معنای معشوق و هم به معنای گواه و دلیل است.

از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود

از زمانی که فیض و برکتِ شمسِ تبریزی به من رسیده است، دیگر هیچ چیزی در عالم برایم وجود ندارد؛ جز حضورِ او، هر چه هست، پوچ و هیچ (لا) است.

نکته ادبی: لا در اینجا اشاره به نفیِ وجودِ غیر در مسیرِ عرفان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نور تست

اشاره به تجلیِ جمالِ الهی در جهانِ هستی.

تضاد و پارادوکس اژدها و زمرد

مقایسه ترسناکی و سختیِ راهِ عشق با هیبتِ اژدها و ارزشمندی آن با زمرد.

ایهام شاهد

به کارگیری واژه شاهد هم در معنای معشوق و هم به معنای گواه و دلیل.

تلمیح عرفانی لا

اشاره به نفیِ کثرت در برابرِ وحدتِ وجود.