دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۴۸

مولوی
چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد
سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد
نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه ام گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد
چرخ سجود می کند خرقه کبود می کند چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد
جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد
دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد
سر مکش از چنین سری کید تاج از آن سرش کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد
نقد الست می رسد دست به دست می رسد زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد
من که خریده ویم پرده دریده ویم رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد
گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر سرشار از شور و اشتیاق عارفانه و عاشقانه‌ای است که در آن شاعر با زبانی ستایشگر، زیبایی، اقتدار و بخشندگیِ محبوبِ ازلی را ترسیم می‌کند. فضای شعر مملو از تقدیس و تسلیم است و محبوب به عنوان کانون هستی و سرچشمه‌ی فیض معرفی می‌شود که تمام جهان، از آسمان تا زمین، در برابر عظمت او سر تعظیم فرود می‌آورند.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به مفاهیم والای عرفانی همچون پیمان الست و جایگاه خلیفة‌اللهی اشاره دارد و پیوند میان عاشق و معشوق را فراتر از روابط مادی، یک ضرورت هستی‌شناختی می‌داند. او بر این باور است که تمامِ بهره‌های معنوی، مستی‌های جان‌بخش و برکات زندگی، تنها از خوانِ کرم این محبوبِ یگانه به بندگان می‌رسد و هرگونه سرکشی یا دوری از او، منتهی به خسران و بلا خواهد شد.

معنی و تفسیر

چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد

چشمان تو آن‌چنان با ناز و کرشمه می‌نگرد که تمامِ زیبایی‌ها و عشوه‎گری‌های جهان در برابر تو ناچیز است و در حقیقت سزاوارِ توست. وقتی زیبایی و نمکِ وجود تو تا این حد کامل است، دیگر چه کسی جز تو شایسته‌ی این همه ناز و کرشمه است؟

نکته ادبی: واژه‌ی "نمک" در ادب فارسی کنایه از ملاحت و زیبایی دلنشین است.

چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد

چشمان تو با نگاهِ کشنده‌اش ناز می‌کند و لب‌های تو که به رنگِ لعل است، وعده‌ی داد و بخشش می‌دهد. طبیعی است که قدرتِ بخشیدنِ مرگ و حیات به بندگان، تنها از وجودِ مقدسی چون تو برمی‌آید که صفاتِ خداوندی دارد.

نکته ادبی: تضاد میان "کشتن" (نگاه تند) و "داد دادن" (لب‌های بخشنده) نشان‌دهنده‌ی دوگانگیِ رفتارِ محبوب است.

چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد

چشمان تو همچون خنجری برّان (برای کشتن عاشق) کشیده شده و لبانت همچون شکر شیرین و بخشنده است. امید دارم که در میان این کشاکش و آشوبِ عشق، هدیه‌ای از وصال یا لطف به من که آشنای تو هستم، برسد.

نکته ادبی: ترکیب "کش‌مکش" در اینجا به اضطرابِ انتظار برای دریافتِ لطفِ محبوب اشاره دارد.

سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد

تو صاحبِ سلطنت، بزرگی، زیبایی و بنده‌نوازی هستی. آن‌چه از جانبِ تو به جانِ من می‌رسد، فراتر از کلمات است و قابل توصیف نیست؛ بخششی است که از ذاتِ تو سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: "بنده‌پروری" در ادبیات عرفانی اشاره به لطفِ بی‌دریغِ خداوند به بندگان است.

نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه ام گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد

سخنوری و فصاحتِ من همچون عطارد (دبیرِ فلک) است و مستی و سرمستیِ من حد و مرزی ندارد. اگر از سفره‌ی کرمِ تو رزق و روزیِ معنوی به من نرسد، از جای دیگری چنین فیضی نصیبم نخواهد شد.

نکته ادبی: "عطاردانه" اشاره به سیاره‌ی عطارد دارد که در فرهنگ قدیم نمادِ دبیری و بلاغت است.

چرخ سجود می کند خرقه کبود می کند چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد

آسمان در برابر تو سجده می‌کند و به نشانه‌ی سوگواری و خضوع، خرقه و ردای کبودِ خود را بر تن دارد. آسمان زمانی که ندایِ تو به گوشش می‌رسد، همچون صوفیانِ عارف به رقص و سماع می‌پردازد.

نکته ادبی: "خرقه کبود" کنایه از رنگ آسمان است و "صلا" به معنای ندا و دعوتِ الهی است.

جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد

به من بگو در این روزگار، چه کسی جز تو شایسته‌ی مقامِ جانشینی و خلیفه‌ی خداست؟ وقتی تو از آسمانِ جلالِ خویش تجلی می‌کنی، فرشتگان نیز در برابر تو به سجده می‌افتند.

نکته ادبی: "خلیفه" به جایگاه برتر و واسطه‌ی فیض بودنِ محبوب اشاره دارد.

دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد

به منزلت و جایگاهِ خاکیان (انسان‌ها) بنگر که از فرشتگان نیز پاک‌تر و والاتر شده‌اند. این چنین رشد و کمالی طبیعی است، زیرا حاصلِ پرورشِ مستقیمی است که از جانبِ پادشاهِ ما به آن‌ها می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ مقامِ انسانِ کامل بر فرشتگان در عرفان اسلامی.

سر مکش از چنین سری کید تاج از آن سرش کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد

از چنین سر و جایگاهِ رفیعی روی برنگردان، چرا که تاجِ افتخار از همین سَر سرچشمه می‌گیرد. در برابر کسی که از جانبِ خداوندِ بزرگ (کبریا) آمده است، تکبّر و گردن‌کشی مکن.

نکته ادبی: "سَر" در اینجا هم به معنای عضو بدن و هم به معنای مقام و مرتبه است.

نقد الست می رسد دست به دست می رسد زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد

سکه و پیمانِ ازلی (عهد الست) دست به دست می‌شود و به تو می‌رسد. سریع آن پیمان را بپذیر و "بلی" بگو؛ چرا که اگر از آن سر باز زنی، بلا و مصیبتِ دوری از حق به سراغت خواهد آمد.

نکته ادبی: اشاره به آیه "الست بربکم؟ قالوا بلی" در قرآن کریم و پیمانِ نخستینِ خلقت.

من که خریده ویم پرده دریده ویم رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد

من کسی هستم که خریدارِ تو شده‌ام و پرده‌های پندار و حجاب‌هایِ میانِ خود و تو را دریده‌ام. به همین خاطر، لطف و عنایتِ تو به صورتِ جداگانه و پیوسته در تمامِ رگ‌های من جریان دارد.

نکته ادبی: "خریده ویم" نشان‌دهنده‌ی تعلقِ کامل عاشق به معشوق است.

گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد

اگر به کمالِ مستی می‌رسیدم، رازِ غمِ عشقِ تو را برای همه بازگو می‌کردم. هرچند که در برابرِ آن غم، پاسخ و وصال از جانبِ آن محبوبِ خوش‌چهره، همچون شکر شیرین و دلپذیر می‌رسد.

نکته ادبی: "خوش‌لقا" به معنای کسی است که دیدارِ او نیکو و زیباست.

آرایه‌های ادبی

تلمیح نقد الست

اشاره به پیمانِ ازلیِ خداوند با بندگان در قرآن کریم (الست بربکم).

تشخیص (شخصیت‌بخشی) چرخ سجود می کند/خرقه کبود می کند

دادنِ صفتِ انسانیِ سجده کردن و پوشیدنِ لباس به آسمان.

تضاد کشتن و حشر بندگان

تقابلِ مفهومِ مرگ و زندگی که هر دو در دستِ محبوب است.

استعاره لعل

لبِ معشوق که به دلیلِ سرخی و ارزشمندی به سنگِ لعل تشبیه شده است.

مراعات نظیر نطق، عطارد، دبیر

تناسبِ واژگانِ مربوط به حوزه سخنوری و علمِ نجومِ کهن.