دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۴۵

مولوی
بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود
میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود
چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود
بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود
دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود
در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث بجز شور و شری می نشود

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، ناله‌ای است برخاسته از عمق جان عاشقی که حضور معشوق را تنها معنای هستی خود می‌داند. شاعر معتقد است بدون پیوند با جان‌جهان، زیستن ممکن نیست و تمام تلاش‌های آدمی برای بیان عشق، بدون داشتن شجاعت درونی بی‌فایده است.

در بخش‌های میانی، شاعر مفهوم «حشر» یا رستاخیز را از یک واقعه‌ی آینده به یک تحول درونی و عرفانی تفسیر می‌کند؛ گویی برای پرواز روح، باید از پوسته‌ی محدود خود رها شد. در پایان نیز، او بحث‌های کلامی و جدل‌های ذهنی مانند «جبر و اختیار» را که سرانجامش جز سردرگمی نیست، رها می‌کند و بر تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی عشق تأکید می‌ورزد.

معنی و تفسیر

بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود

زیستن بدون تو ممکن نیست و با هیچ‌کس دیگر هم نمی‌توانم خو بگیرم؛ ابراز عشق نیز نیازمند دلیری و شجاعت است و بدون آن میسر نمی‌شود.

نکته ادبی: جگری در اینجا کنایه از جسارت و جربزه در راه عشق است.

اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود

اشک‌هایی که سحرگاه جاری می‌شوند، گویی از احوال دلم خبر می‌آورند؛ با این حال، حقیقتِ حالِ مرا هیچ‌کس درک نمی‌کند.

نکته ادبی: استفاده از تشخیص (جان‌بخشی) که اشک را مانند قاصدی در نظر گرفته که پیامِ دل را می‌آورد.

یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود

کوچک‌ترین ذره وجود من از غم تو خالی نیست و این غم، خود گویی آب حیات یا گوهری گران‌بهاست که به من جان می‌بخشد.

نکته ادبی: تضاد ظریف میانِ مفهوم «غم» و «آب حیات/گوهر» نشان از ارزشِ درد در عرفان دارد.

ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود

ای غمی که آرامش‌بخش جان منی، این‌همه فریاد و ناله برای چیست؟ هرچه بانگ و فغان کنم، تا تو اراده نکنی، رستاخیزِ درونی برایم حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: خطاب کردن غم به عنوان راحت‌جان، آرایه پارادوکس (متناقض‌نمایی) است.

میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود

میل تو به سوی رستاخیزِ معنوی است و کارِ تو ایجادِ شور و غوغا در جانِ ماست؛ ای پادشاه، بدون رهنمود تو، پیمودنِ راهِ حق ممکن نیست.

نکته ادبی: واژه شها مخفف شاه است که در ادبیات کلاسیک برای خطاب به معشوق به کار می‌رود.

چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود

رستاخیزِ واقعی چیست؟ همان سفرِ جان از خودِ محدود به سوی حق است؛ درست مانند مرغی که تا از تخم بیرون نیاید، بال و پرِ پرواز نمی‌یابد.

نکته ادبی: تمثیل مرغ و بیضه (تخم‌مرغ) برای تبیین ضرورتِ ترکِ هویتِ دنیوی جهت رسیدن به کمال.

بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود

حتی اگر بیست خورشید در شبِ من طلوع کنند، تا تو قدم در این تاریکی نگذاری، صبحِ حقیقی برایم آغاز نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه خرد و نورِ ظاهری بدون حضور معشوق، تاریکیِ شب را نمی‌شکند.

دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود

تو دانه دل را در خاکِ جسمِ من کاشته‌ای؛ اما تا بهارِ لطفِ تو نرسد، این دانه هرگز به درختِ تنومندِ کمال تبدیل نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از دل به دانه و لطفِ معشوق به بهار که موجب رشد است.

در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث بجز شور و شری می نشود

در شعر من بحث‌های جبر و اختیار به میان آمده، اما این بحث‌ها را رها کن؛ چرا که از این گفتگوها جز سردرگمی و پریشانی نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: ارجاع به بیهودگیِ جدل‌های کلامی در برابرِ تجربه عرفانی که از عقل فراتر است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل مرغ چو در بیضه

استفاده از تمثیلِ پرنده‌ای که در تخم محبوس است برای نشان دادن ناتوانیِ انسانِ گرفتار در حصارِ تن.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) ای غم تو راحت جان

جمع کردن دو مفهوم متضاد «غم» و «راحتی» که بیانگر لذت‌بخش بودنِ رنجِ عاشقی است.

تشخیص اشک دوان

نسبت دادنِ فعلِ دویدن به اشک که جان‌بخشی به اشیاء است.