دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۳۹

مولوی
مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند
ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند
ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند
ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند
آن کو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند
یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد یک لحظه صحبت می کند یک لحظه شامت می کند
یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت یک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند
چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او این مهره ات را بشکند والله تمامت می کند
گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بود لیکن بدین تلوین ها مقبول و رامت می کند
تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی ماننده کشتی کنون بی پا و گامت می کند
خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرین پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، ترسیمی است از سیر و سلوک عارفانه و تجربه‌ بی‌واسطه و عمیق سالک در محضر حقیقت که با بیانی شورانگیز و زبانی استعاری، کیفیتِ زوالِ خویشتن و بقای در یار را توصیف می‌کند. در این مسیر، جانِ عاشق همواره در دگرگونی است و این تلاطم‌ها، خود راهی برای رسیدن به ساحل آرامش و کمال است.

شاعر با استفاده از تمثیلاتِ متنوع، فضای درونیِ انسانی را به تصویر می‌کشد که در دستِ قدرتِ لایزال الهی همچون موم یا مهره‌ای است که با هر تغییر، رو به کمال می‌رود. در نهایت، این اثر ما را به سوی نوعی تسلیمِ محض و خاموشی دعوت می‌کند؛ چرا که حقیقت، در فراتر از کلمات و در فضای حیرت و سکوت، هویدا می‌شود.

معنی و تفسیر

مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند

حالتِ مستی (شوریدگی الهی) به تو سلام می‌کند و به صورت غیرمستقیم تو را به سوی خود می‌خواند. کسی که دلش را به یار بخشیده، جانش نیز بنده و غلام او می‌شود.

نکته ادبی: سلام کردن در اینجا به معنای راه یافتن به ساحتِ قدسی از طریقِ رهایی از هشیاریِ معمولی است.

ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند

ای کسی که هستیِ مجازی و خودخواهیِ خود را فدا کرده‌ای، نجوایِ این مستی را بشنو؛ مستی‌ای که هر دو دستِ تو را می‌گیرد و اسیرِ دامِ عشقش می‌کند.

نکته ادبی: نیست کرده هست را، به معنای فنایِ خود و دست شستن از تعلقات دنیوی است.

ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند

ای آسمانِ وجودِ عاشقان و ای حقیقتِ جانِ آنان، زیباییِ تو چنان است که در میانِ جمع عاشقان، تو را به کامِ دلِ آنان می‌رساند.

نکته ادبی: دوستکام کردن به معنای به مراد رساندن و شیرین‌کام کردن است.

ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند

ای که چاشنی و مایه حیاتِ هر زبانی هستی و ای که قبله و هدفِ هر آیین و مسلکی، ماهِ رخسارِ تو هر شب همچون پاسبانی گردِ بامِ دلت می‌گردد.

نکته ادبی: چاشنی در اینجا استعاره از طعمِ لذت‌بخشِ عشق و معرفت است که حیات را معنا می‌دهد.

آن کو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند

خداوند کسی است که خاکِ تیره‌ وجود را به کیمیایِ جان تبدیل می‌کند و دود (بخارِ تیره و غبارِ تردید) را به ستاره‌‌ای بلندپایه (کیوان) بدل می‌سازد. بنگر که تو در این میان، خاکِ تن هستی یا دودِ دل، که هر دو در دستِ او دگرگون می‌شوند.

نکته ادبی: کیوان نمادِ اوج و بلندی است و در مقابلِ خاک و دود قرار دارد.

یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد یک لحظه صحبت می کند یک لحظه شامت می کند

او لحظه‌ای تو را به پرواز درمی‌آورد و لحظه‌ای تو را به زمینِ ثبات می‌بندد؛ لحظه‌ای با تو هم‌سخن می‌شود و لحظه‌ای تو را در تاریکیِ شبِ هجران قرار می‌دهد.

نکته ادبی: تضاد میان پر دادن (رها کردن) و لنگر دادن (ثابت کردن) تصویرگرِ تلوینِ حالاتِ عارف است.

یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت یک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند

گاهی تو را به لرزه و هراس می‌اندازد و گاهی تو را به خنده و شادی می‌رساند؛ لحظه‌ای تو را غرق در مستی می‌کند و لحظه‌ای خود، جامِ شرابِ تو می‌شود.

نکته ادبی: جام شدنِ معشوق کنایه از اتحادِ عاشق و معشوق است.

چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او این مهره ات را بشکند والله تمامت می کند

تو در دستِ او همچون مهره‌ای هستی که گاهی آلوده به شراب و گاهی مست است. او این مهره‌ (وجودِ ناقصِ تو) را می‌شکند و با این کار، تو را به کمال می‌رساند.

نکته ادبی: شکستن در اینجا به معنایِ نابودیِ منیّت و خودپسندی است که لازمه‌ کامل شدن است.

گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بود لیکن بدین تلوین ها مقبول و رامت می کند

گاهی در این حالت بودی و گاهی در آن حالت؛ هدفِ نهاییِ تو رسیدن به سکون و پایداری (تمکین) است، اما با همین تغییراتِ پی‌درپی (تلوین)، تو را نزدِ خود پذیرفته و رام می‌کند.

نکته ادبی: تلوین و تمکین دو اصطلاح عرفانی‌اند؛ تلوین تغییر حالات و تمکین استقرار در مقامِ قرب است.

تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی ماننده کشتی کنون بی پا و گامت می کند

مدتی در سختی و رنج بودی و مانندِ نوحِ پیامبر در طوفان‌ها قدم می‌زدی، اما اکنون به لطفِ او، همچون کشتی‌ای بی‌اختیار شده‌ای که بدونِ پا و گام، تو را به مقصد می‌برد.

نکته ادبی: تشبیه به کشتی بیانگرِ سپردنِ اختیار به دستِ تقدیرِ الهی است.

خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرین پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند

خاموش باش و در حیرت بمان؛ چرا که حیرت‌انگیزترین مقام، همین حیرت است. تو به لحاظِ باطنی پخته هستی، اما سخن گفتنِ بیهوده، تو را دوباره خام و نابالغ جلوه می‌دهد.

نکته ادبی: خام و پخته در اینجا نمادِ ناپختگیِ کلام در برابرِ پختگیِ سکوتِ عارفانه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مهره در دست

تشبیه سالک به مهره‌ای که تمامِ اختیارش در دستِ بازیگرِ اصلی (خداوند) است.

تضاد (طباق) پر دادن و لنگر دادن

بیانِ دو حالتِ متضادِ پرواز و سکون برای نشان دادنِ نوساناتِ احوالِ عارف.

کنایه شکستن مهره

کنایه از درهم شکستنِ خودخواهی و انانیتِ انسان برای رسیدن به حقیقت.

تمثیل نوح

استفاده از اسطوره‌ نوح برای تبیینِ گذار از سختی‌ها و رسیدن به تسلیمِ محض.

تناقض (پارادوکس) حیرانِ حیرت‌آفرین

اشاره به اینکه والاترین دانش، اعتراف به ندانستن و قرار گرفتن در حیرت است.