دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۳۵

مولوی
سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود آب حیات از عشق تو در جوی جویان می رود
عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا مرغ دلم بر می پرد چون ذکر مرغان می رود
بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می رود
هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته چون من قفس پرداخته سوی سلیمان می رود
از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می رود
جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می رود
در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می رود
میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می رود
مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می رود
این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته در نور تو دربافته بیرون ایوان می رود
چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می رود

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، نغمه‌ای شورانگیز در ستایشِ عشق الهی و فرایندِ عروجِ روحِ انسانی به سوی کمال مطلق است. شاعر، عشق را نه یک حس زودگذر، بلکه جریانی حیاتی و زاینده می‌داند که همچون آب حیات در رگ‌های جان آدمی جاری است و او را از قفسِ تنگِ تن رها می‌سازد.

در این فضای روحانی، عالم هستی همچون میدانگاهی عظیم تصویر شده است که در آن، تمامی موجودات، حتی خورشید و ماه، در برابر عظمت پروردگار سر تسلیم فرود آورده و بی‌اختیار در حرکت‌اند. پیام نهایی اثر، دعوتی است به رها کردن تعلقات دنیوی و یافتنِ سعادتِ حقیقی در سایه‌ی نورِ ایزدی و فنایِ خویشتن در برابر حق.

معنی و تفسیر

سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود آب حیات از عشق تو در جوی جویان می رود

شوق و سودای تو، چون آب حیات در نهر جان من جریان دارد؛ این آبِ زندگی‌بخش، به واسطه‌ی عشق تو در جویبارِ جست‌وجوگرِ وجودم روان است.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از عشقِ روحانی است که جان را جاودانگی می‌بخشد. جوی جان اضافه استعاری است.

عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا مرغ دلم بر می پرد چون ذکر مرغان می رود

جهان از حمد و ستایشِ عارفانِ آگاه (طوطیانِ حقیقت‌گو) پر شده است و مرغِ جان من نیز هم‌نوا با نغمه‌های آن‌ها، به سوی معبود پرواز می‌کند.

نکته ادبی: طوطیان آشنا نماد عارفان و سالکانی است که به رازهای الهی واقف‌اند.

بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می رود

من حاضرم برای آن ذکر و نیایشِ ایشان جان بدهم، و این جان‌سپاری را با شادی و خرسندی انجام می‌دهم؛ چرا که روح نباید خندان باشد هنگامی که از زندان تن رها شده و به سوی لطفِ معشوق می‌رود؟

نکته ادبی: جان دادن در اینجا به معنای فدا کردن تعلقات دنیوی و رسیدن به وصال است.

هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته چون من قفس پرداخته سوی سلیمان می رود

هر مرغِ روح، مانند فاخته‌ای که طوقی (نشانِ عشق) بر گردن دارد، در بندِ محبت گرفتار است؛ من نیز قفسِ تن را شکسته و سوی سلیمان (خداوند/مظهر پادشاهی مطلق) پرواز می‌کنم.

نکته ادبی: طوق استعاره از نشانه بندگی و عشق است. سلیمان تلمیحی است به پادشاهی الهی.

از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می رود

از عمقِ جانِ هر کس که خدا را تسبیح می‌گوید، در هر لحظه، روحی آسمانی رها می‌شود که مست و خراب و فانی گشته و تا عرشِ الهی بالا می‌رود.

نکته ادبی: سبحانی به کسی گفته می‌شود که ذکر سبحان‌الله بر لب دارد.

جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می رود

جانِ آدمی چیست؟ خمره‌ای است که پادشاهان (عارفان حقیقی) شرابِ آسمانی و معرفت را در آن می‌ریزند؛ به همین دلیل است که سخنِ جانِ بیداردلان، چون مستی، بی‌پروایِ عقل و پریشان است.

نکته ادبی: خم خسروان اشاره به ظرفیتِ وجودی انسان برای دریافت تجلیات الهی دارد.

در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می رود

در خوردن، رفتن و گفتنِ من، ذوق و لذتی متفاوت نهفته است؛ و باقیِ زندگیِ من نیز در همین حال و هوایِ خوشِ معنوی سپری می‌شود.

نکته ادبی: تکرار واژه ذوق تاکید بر استمرارِ حضورِ الهی در تمامیِ شئون زندگیِ عارف دارد.

میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می رود

ای محبوبِ زیبارو، میدانِ این عشق و مبارزه، بسیار دلنشین است؛ هر کس که اسبِ همت و جانش لنگ می‌زند (عاجز است)، از این میدانِ عشق، لنگان بیرون خواهد رفت.

نکته ادبی: لنگ‌بودنِ اسب کنایه از ناتوانی در پیمودنِ راهِ سلوک است.

مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می رود

ماه خود را همچون گویی برای چوگانِ تو ساخته است و خورشید نیز جان‌باخته و در پیشگاه تو همچون گویی غلتان می‌گردد.

نکته ادبی: چوگان بازی نمادِ بازیِ تقدیر و قدرتِ مطلقِ معشوق است که عاشق را به هر سو می‌غلتاند.

این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته در نور تو دربافته بیرون ایوان می رود

این خورشید و ماه بسیار کوشیده‌اند اما راهی به حقیقتِ تو نیافته‌اند؛ تنها در نورِ تو غرق شده و چون بیگانگان از بیرونِ ایوانِ کبریایی‌ات عبور می‌کنند.

نکته ادبی: دربافتن در اینجا به معنای بافته‌شدن یا درآمیختن با نور است.

چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می رود

وقتی نورِ ظاهری (خورشید و ماه) تا این حد درخشان است، پس آن‌کس که بهره‌مند از دولتِ وصال و بینایِ حقیقت است، چقدر باوقار و درخشان سیر می‌کند!

نکته ادبی: دولت‌بین کسی است که سعادتِ حقیقی و دیدارِ حق نصیبش شده است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سوی سلیمان

اشاره به داستان حضرت سلیمان و تمثیل خداوند به عنوان پادشاه و صاحب‌اختیارِ جان‌ها.

استعاره جوی جان

تشبیه جان به جویبار که آبِ حیاتِ الهی در آن جاری است.

مراعات نظیر چوگان، گوی، میدان

استفاده از اصطلاحات بازی چوگان برای تبیین تسلیم عاشق در برابر معشوق.

نماد قفس

نماد بدن مادی که روح را در خود حبس کرده است.