دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۲۶

مولوی
ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد
می گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوش ها کو عقل برد از هوش ها تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد
من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطره های هوش ها مغلوب بحر هوش شد ذرات این جان ریزه ها مستهلک جانانه شد
خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل سرشار از شورِ شیدایی و دعوت به رهایی از بندِ عقلِ جزئی و تعلقاتِ دنیوی است. شاعر با زبانی نمادین، مخاطب را به وادیِ جنونِ عاشقانه فرا می‌خواند تا با درهم‌شکستنِ منِ خویشتن و تقیداتِ ظاهری، به دریایِ بی‌کرانِ حقیقت بپیوندد.

در این فضا، عقلِ منطقی که گاه مایه تفاخر است، در برابرِ عشقِ الهی رنگ می‌بازد و همچون قطره‌ای در اقیانوس، در جانِ جانان مستهلک می‌شود؛ چنان که خورشید و ماه نیز در برابرِ فروغِ این حقیقتِ پنهان، چون پروانه‌ای ناچیز جلوه می‌کنند.

معنی و تفسیر

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد

ای رندانِ مست و بی‌قرار، گویی یک شوریده‌ی دیوانه پیدا شده است. او آبرو و اعتبارِ ظاهری خود را همچون طشتی که از بام بیفتد، از دست داده و اکنون روانه‌ی سرایِ جنونِ عشق شده است.

نکته ادبی: لولیان: استعاره از عاشقانِ مست و رها از قیدِ آبرو؛ طشت: نمادِ آبرو و اعتبارِ ظاهری.

می گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

او همچون تشنه‌کامی که در پی آب می‌گردد، گردِ حوضِ حقیقت می‌چرخید؛ و سرانجام همچون تکه نانِ خشکی که ناگهان در حوض می‌افتد و نرم می‌شود، با حقیقتِ عشق آمیخته و دگرگون شد.

نکته ادبی: نانِ خشک کنایه از سالکِ گرفتارِ خودیت و جمودِ فکری است که با غوطه‌وری در عشق، نرم و پذیرا می‌شود.

ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد

ای کسی که به دانشِ خود می‌نازی، گوش‌هایت را بر این سخنان ببند؛ این افسون و کلامِ عاشقانه را نشنو، چرا که او چنان در این وادی غرق شد که خود به افسانه‌ای بلند بدل گشت.

نکته ادبی: افسون و افسانه در اینجا جناسِ لفظی دارند و به قدرتِ دگرگون‌کننده‌ی عشق اشاره دارند.

زین حلقه نجهد گوش ها کو عقل برد از هوش ها تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد

از این دایره‌ی عشق، هیچ عقلِ منطقی نمی‌تواند بگریزد؛ عقل‌هایی که هوش از سر می‌برند، اینجا ناچارند سر به آسیابِ تقدیر بسپارند، همان‌طور که دانه در میانِ سنگِ آسیاب خرد می‌شود.

نکته ادبی: آسیا: نمادِ سختی‌های سلوک و چرخشِ روزگار که منیت را خرد می‌کند.

بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

اینجا جایِ بازی و شوخی نیست؛ اینجا جایِ جان‌بازی و فداکاری است. بسیاری از سرکشان در برابرِ زیبایی و پیچیدگیِ عشق، چنان خضوع کردند که سرشان در پیشگاهِ آن، مانندِ شانه‌ای خمیده شد.

نکته ادبی: جعد: زلف و گیسو که نمادِ پیچیدگی‌هایِ جمالِ الهی است؛ سرنگون چون شانه شدن کنایه از نهایتِ فروتنی است.

غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد

به عقلِ خود مغرور مباش؛ چه بسیار استادانِ معتبری که بودند. اما حتی کسی که ستونِ دانشِ عالم بود، در برابرِ عشق چنان نالید که یادآورِ ناله‌ی حنانه (ستونِ مسجد پیامبر) شد.

نکته ادبی: حنانه: ستونی در مسجد پیامبر که پس از دوری از پیامبر، همچون شترِ ماده ناله سر می‌داد.

من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

من که از جانِ خود بریده‌ام، همچون گلی که گلبرگ‌هایش را پرپر کرده، جامه دریده‌ام. از آن روست که عقلِ من با حقیقتِ جانم بیگانه شده و دیگر به آن تعلقی ندارد.

نکته ادبی: قبا بدریدن کنایه از شوریدگی و رهایی از قیدِ هنجارهایِ معمولِ اجتماعی است.

این قطره های هوش ها مغلوب بحر هوش شد ذرات این جان ریزه ها مستهلک جانانه شد

این هوش و عقل‌هایِ جزئی در برابرِ اقیانوسِ شعورِ مطلق، شکست خورده و ناپدید گشتند؛ تمامیِ ذراتِ وجودیِ من در جانِ جانان، یعنی معشوقِ ازلی، حل و مستهلک شدند.

نکته ادبی: مستهلک شدن: در اصطلاحِ عرفانی به معنایِ فنایِ کثرت در وحدت است.

خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

اکنون خاموش می‌شوم و فرمان می‌برم؛ این شمعِ فروزانِ معرفت را پنهان می‌کنم؛ شمعی که فروغِ آن چنان عظیم است که خورشید و ماهِ آسمان، در برابرش چون پروانه‌ای گردِ آن می‌گردند.

نکته ادبی: شمع: نمادِ حقیقتِ درونی و عرفانی که نورِ آن از تمامِ کائنات فراتر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره طشتش فتاد از بام

کنایه از برملا شدنِ راز و از دست رفتنِ آبرو و اعتبارِ ظاهری.

تلمیح نالانتر از حنانه

اشاره به داستانِ ستونِ حنانه در مسجدِ النبی که در فراقِ پیامبر می‌گریست.

تشبیه چون دانه در پیمانه

تشبیه شدنِ سالکِ در حالِ ریاضت به دانه‌ای که در سنگِ آسیاب خرد می‌شود تا به آرد (حقیقت) بدل شود.

مبالغه خورشید و مه پروانه شد

بزرگ‌نماییِ عظمتِ نورِ حق در مقایسه با انوارِ آسمانی.