دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۲۴

مولوی
بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد
گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد
ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد
آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد
چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد
گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد
یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل تلاشی عارفانه برای بیان گذار از تاریکی‌های عالم ماده به سوی روشنایی حضور محبوب است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای شب و روز، به سالک می‌آموزد که چگونه از بندِ تعلقات دنیوی که همچون پاسبانانی بر سر راهِ حقیقت ایستاده‌اند، رهایی یابد و به مرتبه‌ی والایِ کمالِ معنوی برسد.

مضمونِ محوری این ابیات، غلبه‌یِ نورِ یقین بر ظلماتِ شک و هوس است. در نگاهِ شاعر، آنچه مردمِ عادی آن را فنا و نیستی می‌پندارند، در حقیقت راهی است به سوی جاودانگی و رسیدن به مقامِ قربِ الهی؛ چنان که انسان با عبور از رنج‌هایِ راه و غرق شدن در دریایِ عشق، از زندانِ طبیعت به اوجِ سعادت دست می‌یابد.

معنی و تفسیر

بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

زمانه به پایان رسید و خورشیدِ حقیقت غروب کرد؛ در این میان، خورشیدِ جانِ عاشقان به خلوتگاهِ قدسی خداوند راه یافت و در آنجا سکنی گزید.

نکته ادبی: بی‌گاه در اینجا کنایه از پایانِ فرصت‌های دنیوی و رسیدن به فضای معنوی است.

روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد

حقیقتی در دلِ این تاریکیِ شب پنهان است؛ مانندِ زیبایی (ترک) که میان سیاهی‌لشکر (هندوان) پنهان باشد. پس در این شبِ تاریکِ نادانی، دلاوری کن و به سلوک بپرداز که آن محبوبِ زیبا در خیمه‌گاهِ این شب منتظر توست.

نکته ادبی: ترک و هندوان به عنوان نمادهای روشنایی و تیرگی استفاده شده‌اند که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

اگر حتی بوی اندکی از این نور و حقیقت به مشامت برسد، چنان مست می‌شوی که آتشِ شعف را به خوابِ غفلتِ خود می‌زنی و آن را نابود می‌کنی؛ چرا که در این مسیرِ شب‌روی و بندگی، ستاره‌ی اقبال (زهره) همراهِ ماه (محبوب) شده است.

نکته ادبی: زهره حریف ماه شدن استعاره از رسیدنِ بنده به کمالِ همراهی با خداوند است.

ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

ما از شب (ظلماتِ عالم) گریزانیم و به سرعت در حرکتیم، در حالی که نیروهای تاریکِ نفسانی (زنگیان) در تعقیب ما هستند؛ زیرا ما گنجِ معرفت را ربوده‌ایم و به همین دلیل پاسبانِ نفس آگاه شده و مانع ماست.

نکته ادبی: زنگیان نماد نیروهای تاریک و بازدارنده نفس هستند که در پیِ سرکوبِ آگاهی‌اند.

ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد

ما فنونِ عبور از شبِ تیره را آموخته‌ایم و صدها مانعِ نفسانی را از میان برداشته‌ایم. چهره‌های ما از نورِ این موفقیت همچون شمع می‌درخشد، چرا که سربازِ ناچیزِ وجودِ ما (بیذق)، به مقامِ پادشاهیِ معنوی (شاه) رسیده است.

نکته ادبی: بیذق به معنای سرباز در بازی شطرنج است که کنایه از جایگاهِ پایینِ انسانی پیش از کمال است.

ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد

چه بسیار شاد باد آن کسی که رخسارِ خود را به سوی آن جمالِ الهی برگرداند و چه شکوه و عظمتی دارد آن دلی که مشتاقِ آن محبوبِ خواستنی شد.

نکته ادبی: کر و فر به معنای رفت و آمد و در اینجا کنایه از تکاپو و کوششِ عاشقان است.

آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد

در راهِ عشق، چه کسی هست که آه و ناله‌ای نداشته باشد؟ (همه اهلِ دردند). اما پیروزی و کامروایی متعلق به کسی است که در دریایِ این آه و سوزِ دل، کاملاً غرق شده باشد.

نکته ادبی: غرقابه استعاره از شدّتِ رنج و اشتیاق است که فرد را در خود فرو می‌برد.

چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد

وقتی کسی در دریایِ عشق غرق می‌شود، این دریا او را در آغوش می‌گیرد و بر سر می‌نهد (حامی او می‌شود)؛ درست مانندِ حضرت یوسف که از چاهِ ذلت به مقامِ پادشاهی و عزت رسید.

نکته ادبی: جاه در اینجا هم به معنی مقام و منزلت است و هم ایهام به چاهی که یوسف در آن افکنده شد دارد.

گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد

می‌گویند اصلِ وجودِ انسان از خاک است و دوباره به خاک تبدیل می‌شود؛ اما کسی که خاکِ درگاهِ محبوب شده است، چگونه ممکن است دوباره به خاکِ معمولی تبدیل شود؟ (او به بقا رسیده است).

نکته ادبی: خاکِ درگاه شدن استعاره از فروتنی و تسلیمِ مطلق در برابر خداوند است.

یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد

کشت‌زارها تا زمانِ درو و برداشتِ محصول، همه یکسان به نظر می‌رسند؛ اما هنگامِ برداشت، نیمی از آن به مغزِ نغز و ارزشمند تبدیل می‌شود و نیمِ دیگر تنها پوشال و کاه است.

نکته ادبی: کشت‌زار استعاره از اعمالِ ظاهری انسان است که در نهایتِ زندگی ارزشِ حقیقی آن مشخص می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید

استعاره از نورِ هدایت و ذاتِ الهی.

تضاد ترک و هندوان

تقابلِ میانِ نور و زیبایی با سیاهی و تاریکی.

تلمیح چون یوسف

اشاره به داستان حضرت یوسف و گذارِ او از چاه به جاه و مقامِ پادشاهی.

نمادگرایی بیذق و شاه

استفاده از مهره‌های شطرنج برای توصیف ارتقایِ مقامِ روح از پستی به بلندی.

ایهام جاه

معنای اول: مقام و منزلت؛ معنای دوم: چاه (با توجه به تلمیح یوسف).