دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۱۵

مولوی
خانه دل باز کبوتر گرفت مشغله و بقر بقو درگرفت
غلغل مستان چو به گردون رسید کرکس زرین فلک پر گرفت
بوطربون گشت مه و مشتری زهره مطرب طرب از سر گرفت
خالق ارواح ز آب و ز گل آینه ای کرد و برابر گرفت
ز آینه صد نقش شد و هر یکی آنچ مر او راست میسر گرفت
هر که دلی داشت به پایش فتاد هر که سر او سر منبر گرفت
خرمن ارواح نهایت نداشت مورچه ای چیز محقر گرفت
گر ز تو پر گشت جهان همچو برف نیست شوی چون تف خود درگرفت
نیست شو ای برف و همه خاک شو بنگر کاین خاک چه زیور گرفت
خاک به تدریج بدان جا رسید کز فر او هر دو جهان فر گرفت
بس که زبان این دم معزول شد بس که جهان جان سخنور گرفت

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این شعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کیهانی و طبیعت‌گرایانه، به تبیینِ چگونگی تجلیِ روحِ الهی در کالبدِ انسان و مسیرِ بازگشتِ آن به سوی اصلِ خود می‌پردازد. شاعر در فضایی سرشار از وجد و شورِ عارفانه، هستی را آیینه‌ای می‌بیند که در آن انوارِ الهی بازتاب یافته‌اند.

مضمونِ اصلی، دعوت به فنایِ خویشتن یا همان «منِ» کاذب است؛ همچون برفی که باید در برابرِ تابشِ خورشیدِ حقیقت ذوب شود تا به اصلِ خود که خاکِ آستانِ دوست است، برسد. در این نگاه، عقلِ جزئی و سخنوری در برابرِ عظمتِ درکِ شهودیِ این تجربه، ناتوان و خاموش است.

معنی و تفسیر

خانه دل باز کبوتر گرفت مشغله و بقر بقو درگرفت

فضایِ درونی و قلبِ من دوباره محلِ جولان و سکونتِ کبوترِ جان شد و هیاهو و غلغله‌ای در آن برپا گشت.

نکته ادبی: کبوتر در اینجا نمادِ جان یا بی‌قراری‌هایِ روحانی است. بقر بقو کنایه از غلغله و فریاد است.

غلغل مستان چو به گردون رسید کرکس زرین فلک پر گرفت

وقتی فریادِ شادی و شورِ مستانِ عاشق به آسمان رسید، خورشید نیز با دیدنِ این شور، به پرواز درآمد و به وجد آمد.

نکته ادبی: کرکسِ زرین استعاره از خورشید است که در آسمان سیر می‌کند.

بوطربون گشت مه و مشتری زهره مطرب طرب از سر گرفت

ماه و مشتری در حالِ دگرگونی و رقص شدند و زهره که نوازنده‌یِ آسمان است، سازِ خود را کوک کرد و نغمه‌یِ شادی سر داد.

نکته ادبی: بوطربون به معنایِ دگرگونی و حالِ تازه است. اشاره به تأثیرِ حالاتِ عاشق بر افلاک.

خالق ارواح ز آب و ز گل آینه ای کرد و برابر گرفت

خداوند که آفریننده‌یِ جان‌ها از آب و گِل است، جهان را همچون آیینه‌ای در برابرِ خود گرفت تا تجلیاتش دیده شود.

نکته ادبی: آینه نمادِ جهان یا انسانِ کامل است که بازتاب‌دهنده‌یِ صفاتِ الهی است.

ز آینه صد نقش شد و هر یکی آنچ مر او راست میسر گرفت

از آن آیینه‌یِ کلی، صدها نقش و صورت در جهان پدیدار شد و هر موجودی به قدرِ ظرفیت و توانِ خود از آن بهره برد.

نکته ادبی: میسر گرفت یعنی به سهم و اندازه خود رسید.

هر که دلی داشت به پایش فتاد هر که سر او سر منبر گرفت

هر کسی که دلی بیدار داشت، در برابرِ این حقایق سر تسلیم فرود آورد و هر کس که دلبسته‌یِ دانشِ ظاهری بود، به منابرِ عالمانِ قشری تکیه زد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ اهلِ دل و اهلِ منبر کنایه از تفاوتِ عشق و عقلِ قشری است.

خرمن ارواح نهایت نداشت مورچه ای چیز محقر گرفت

گنجینه‌یِ الطاف و جان‌ها بی‌نهایت است، اما وجودِ انسانی تنها بهره‌ای اندک و ناچیز از آن دریافت کرد.

نکته ادبی: مورچه نمادِ نفسِ انسان است که در برابرِ دریایِ بی‌کرانِ الهی، ناچیز است.

گر ز تو پر گشت جهان همچو برف نیست شوی چون تف خود درگرفت

اگر وجودِ تو همچون برف تمامِ جهان را پوشانده و پر کرده است، بدان که با تابشِ حرارتِ حقیقت، وجودِ تو نابود می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه برف برای هستیِ موهوم و دنیوی که با دمیدنِ حقیقت ذوب می‌شود.

نیست شو ای برف و همه خاک شو بنگر کاین خاک چه زیور گرفت

ای برف، نیست شو و به خاک بدل شو؛ آنگاه بنگر که این خاکِ فروتن چه شکوه و زیوری پیدا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به فنا در راهِ بقا.

خاک به تدریج بدان جا رسید کز فر او هر دو جهان فر گرفت

این خاکِ فروتن در اثرِ این فنا، به جایی رسید که شکوه و بزرگی‌اش هر دو عالم را فرا گرفت.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ انسانِ کامل که از خاک به افلاک می‌رسد.

بس که زبان این دم معزول شد بس که جهان جان سخنور گرفت

آن‌قدر جهانِ معنا و روح، وجودِ گوینده را تسخیر کرد که دیگر زبان از گفتن بازماند و سخنوری به پایان رسید.

نکته ادبی: این بیتِ پایانی نشان‌دهنده‌یِ عجزِ زبان در توصیفِ حالاتِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کبوتر

نمادِ روحِ ناآرام یا اشتیاقِ الهی که در خانه‌یِ دل جای گرفته است.

استعاره کرکسِ زرین

خورشید که به دلیلِ رنگِ زرد و سیرِ فلکی‌اش به پرنده‌ای طلایی تشبیه شده است.

تمثیل آینه

جهان و انسان به عنوانِ بازتاب‌دهنده‌یِ صفاتِ خداوند.

تشبیه همچو برف

مانند کردنِ هستیِ موهومِ انسانی به برف که با گرمایِ حقیقت ذوب می‌شود.

تضاد خاک و زیور

اشاره به اینکه خاکِ فروتنی، ارزشمندترین زیورِ هستی است.