دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۱۴

مولوی
قصد سرم داری خنجر به مشت خوشتر از این نیز توانیم کشت
برگ گل از لطف تو نرمی بیافت بر مثل خار چرایی درشت
تیغ زدی بر سرم ای آفتاب تا شدم از تیغ تو من گرم پشت
تیغ حجابست رها کن حجاب بر رخ من گرم بزن یک دو مشت
وصف طلاق زن همسایه کرد گفت به خاری زن خود هشت هشت
گفت چرا هشت جوابش بداد در عوض زشت بدان قحبه رشت
بهر طلاقست امل کو چو مار حبس حطامست و کند خشت خشت
آتش در مال زن و در حطام تا برهی ز آتش وز زاردشت
بس کن و کم گوی سخن کم نویس بس بودت دفتر جان سر نوشت

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده با زبانی جسورانه و عارفانه آغاز می‌شود؛ عاشق در مواجهه با معشوق، نه تنها از مرگ نمی‌هراسد، بلکه او را به شیوه‌ای لطیف‌تر برای فنا شدن دعوت می‌کند. شاعر در بخش میانی، با بهره‌گیری از یک حکایت تمثیلی و روزمره، مفهوم «طلاق» و رها کردن را به استعاره‌ای برای بریدن از تعلقات دنیوی بدل می‌کند تا ضرورتِ ترکِ وابستگی‌های مادی را که همچون قفسی بر جان آدمی سنگینی می‌کنند، گوشزد نماید.

در نهایت، کلام به سمتی می‌رود که از زیاده‌گویی و ثبتِ بیهوده پرهیز دهد؛ زیرا حقیقتِ هستی و سرنوشتِ انسان، پیش از آنکه بر کاغذ بیاید، در دفترِ جانِ او نگاشته شده است و اشتغال به امور ظاهری، تنها حجابی است که مانعِ درکِ این حقیقتِ درونی می‌شود.

معنی و تفسیر

قصد سرم داری خنجر به مشت خوشتر از این نیز توانیم کشت

قصد جان مرا داری و خنجر در دست گرفته‌ای؟ بسیار خوب، اما بدان که می‌توانی به شیوه‌ای لطیف‌تر و دلبرانه‌تر نیز مرا از پای درآوری و به وصال خود برسانی.

نکته ادبی: واژه «سَر» در اینجا کنایه از جان و وجود است و «کشتن» در این سیاق به معنای فانی شدن در عشق است.

برگ گل از لطف تو نرمی بیافت بر مثل خار چرایی درشت

تو که به مانند گلبرگ، لطافت و نرمی داری، چرا در برخورد با من مانند خار، خشن و تندخو شده‌ای؟

نکته ادبی: تضاد میان «برگ گل» و «خار» برای نشان دادن ناسازگاری رفتار محبوب با سرشتِ ذاتی او به کار رفته است.

تیغ زدی بر سرم ای آفتاب تا شدم از تیغ تو من گرم پشت

ای محبوب که همچون آفتاب روشنی‌بخشی، با پرتوِ خود بر سرم ضربه‌ای زدی که اکنون تمام وجودم از گرمای آن گداخته است.

نکته ادبی: استعاره از «آفتاب» برای محبوب که با تابشِ نورِ معرفت، وجود عاشق را دگرگون می‌کند.

تیغ حجابست رها کن حجاب بر رخ من گرم بزن یک دو مشت

این تیغ و این جنگ‌ و ستیز، خود حجابی میان ماست؛ این موانع را کنار بگذار و مستقیماً به جان و چهره‌ام بزن تا یگانگی حاصل شود.

نکته ادبی: حجاب در ادبیات عرفانی به معنای هر آن چیزی است که میان عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد.

وصف طلاق زن همسایه کرد گفت به خاری زن خود هشت هشت

شخصی از طلاق گرفتن همسایه‌اش سخن می‌گفت و با خشم و تحقیر، از طلاق دادن همسرش خبر می‌داد.

نکته ادبی: «هشت هشت» در اینجا کنایه از طلاق دادن و دور کردن است که در زبان عامیانه آن روزگار رایج بوده است.

گفت چرا هشت جوابش بداد در عوض زشت بدان قحبه رشت

از او پرسیدند چرا او را طلاق دادی؟ در پاسخ به جای دلیلی منطقی، دشنامی زشت به آن زن نثار کرد.

نکته ادبی: اشاره به سطحی‌نگری انسان‌ها در برخورد با قضایای زندگی و استفاده از واژگان تحقیرآمیز.

بهر طلاقست امل کو چو مار حبس حطامست و کند خشت خشت

طلاق حقیقی، بریدن از دنیاست؛ چرا که مال و ثروت مانند ماری خطرناک، آدمی را در بند می‌کشد و ذره‌ذره وجودش را از بین می‌برد.

نکته ادبی: «حطام» در لغت به معنای مال و ثروت فانی دنیاست و استعاره از زندانِ وابستگی است.

آتش در مال زن و در حطام تا برهی ز آتش وز زاردشت

بر ثروت و تعلقات دنیوی آتش بزن و از آن رها شو تا از عذابِ این وابستگی‌ها و دوزخِ حرص نجات یابی.

نکته ادبی: «زاردشت» در اینجا می‌تواند اشاره‌ای به آتش‌پرستی یا نمادی از دوزخ و سوختن در آتشِ حسرت باشد.

بس کن و کم گوی سخن کم نویس بس بودت دفتر جان سر نوشت

دیگر بس کن و کمتر سخن بگو و کمتر بنویس؛ چرا که تمام حقیقت هستی تو در دفتر جانت از پیش نوشته شده است.

نکته ادبی: اشاره به این مفهوم عرفانی که حقیقت در درون آدمی است و نوشتارهای ظاهری کمکی به درکِ حق نمی‌کنند.

آرایه‌های ادبی

ایهام حطام

به معنای گیاه خشک و خرد شده که در قرآن نیز برای ثروت فانی دنیا به کار رفته است.

تضاد برگ گل / خار

تقابلِ لطافتِ معشوق با رفتارِ خشنِ او در مواجهه با عاشق.

استعاره تیغ

به معنای رنجی که عاشق از دوری یا پرده‌های حجاب می‌کشد و خواستارِ رفع آن است.

نمادگرایی طلاق

نمادی از قطعِ تعلقات و بریدن از دلبستگی‌های دنیوی که مانع رسیدن به حقیقت می‌شود.