دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۰۵

مولوی
پیشتر آ روی تو جز نور نیست کیست که از عشق تو مخمور نیست
نی غلطم در طلب جان جان پیش میا پس به مرو دور نیست
طلعت خورشید کجا برنتافت ماه بر کیست که مشهور نیست
پرده اندیشه جز اندیشه نیست ترک کن اندیشه که مستور نیست
ای شکری دور ز وهم مگس وی عسلی کز تن زنبور نیست
هر که خورد غصه و غم بعد از این با رخ چون ماه تو معذور نیست
هر دل بی عشق اگر پادشاست جز کفن اطلس و جز گور نیست
تابش اندیشه هر منکری مقت خدا بیند اگر کور نیست
پیر و جوان کو خورد آب حیات مرگ بر او نافذ و میسور نیست
پرده حق خواست شدن ماه و خور عشق شناسید که او حور نیست
مفخر تبریز تویی شمس دین گفتن اسرار تو دستور نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل عارفانه، دعوتی است به فراتر رفتن از ادراکات محدود عقلانی و گام نهادن در ساحت بی‌کران عشق الهی. شاعر با تکیه بر حضورِ فراگیر و تابناکِ معشوق، وجودِ هرگونه مانع و فاصله میان عاشق و معشوق را توهمی ناشی از خودخواهی و اندیشه‌هایِ زمینی می‌داند.

در این فضایِ متعالی، جانِ جانان، حقیقتی است که در همه چیز جلوه‌گر است و برای رسیدن به آن، نه نیازی به جست‌وجویِ دوردست است و نه مجالی برای غم‌خواریِ دنیوی. پیامِ نهاییِ شعر، رسیدن به جاودانگی از طریق نوشیدن آبِ حیاتِ عشق و رهایی از بندهایِ ذهنی است که حقیقتِ مطلق را از دیدگانِ آدمی می‌پوشاند.

معنی و تفسیر

پیشتر آ روی تو جز نور نیست کیست که از عشق تو مخمور نیست

ای معشوق، نزدیک‌تر بیا؛ چرا که چهره‌ات جز نور و درخششِ محض نیست. مگر کسی هست که در جهان از شرابِ عشقِ تو سرمست و بی‌خود نشده باشد؟

نکته ادبی: مخمور: در اینجا به معنایِ مست و بی‌خودی ناشی از عشق است، نه صرفاً خماری پس از شراب.

نی غلطم در طلب جان جان پیش میا پس به مرو دور نیست

نه، گمان می‌کنم در جست‌وجویِ جانِ جهان به خطا رفته‌ام؛ زیرا او نه دور است که به سویش بروم و نه نیاز است که نزدیک‌تر بیاید، او در باطنِ من حضور دارد.

نکته ادبی: نی غلطم: شروعِ جمله با نفیِ فکرِ قبلی و اصلاحِ مسیرِ فکری شاعر است. اصطلاحِ 'جانِ جان' استعاره از حقیقتِ مطلق یا خداوند است.

طلعت خورشید کجا برنتافت ماه بر کیست که مشهور نیست

کجاست که درخشش خورشیدِ حقیقت به آن نتابیده باشد؟ مگر کسی هست که زیباییِ آن (مانند ماه) برایش آشکار و معروف نباشد؟

نکته ادبی: طلعت: به معنای طلوع و چهره است. برنتافتن در اینجا به معنی نتابیدن است.

پرده اندیشه جز اندیشه نیست ترک کن اندیشه که مستور نیست

آن حجابی که تو را از حق دور می‌کند، همان ذهن و اندیشه‌هایِ محدود توست. پس این اندیشه‌ورزی‌هایِ خود را که مانعِ دیدنِ حقیقت است، رها کن.

نکته ادبی: مستور: به معنای پنهان و پوشیده است. اشاره به اینکه اندیشه حجابِ حقیقت است.

ای شکری دور ز وهم مگس وی عسلی کز تن زنبور نیست

ای شیرینیِ مطلقی که فراتر از پندار و ذهنِ ناچیز (مگس‌وار)ِ انسان هستی، و ای شهدِ مقدسی که از جنسِ شهدِ مادیِ زنبور عسل نیستی.

نکته ادبی: وهمِ مگس: کنایه از اندیشه سطحی و فرومایه. عسلِ تنِ زنبور: اشاره به عسلِ مادی و زمینی دارد که در برابر شیرینیِ معنوی ناچیز است.

هر که خورد غصه و غم بعد از این با رخ چون ماه تو معذور نیست

پس از این‌که چهره‌ی ماه گونه‌ی تو بر کسی آشکار شد، هر کس که همچنان به اندوه و غصه مشغول باشد، هیچ عذر و بهانه‌ای برایش پذیرفته نیست.

نکته ادبی: رخ چون ماه: استعاره از جمالِ کاملِ الهی.

هر دل بی عشق اگر پادشاست جز کفن اطلس و جز گور نیست

هر دلی که از عشق خالی باشد، اگر در ظاهر پادشاهِ جهان هم باشد، در باطن ارزشی ندارد و جز پیکری بی‌جان در کفنی گران‌بها و در درونِ گوری بیش نیست.

نکته ادبی: اطلس: نوعی پارچه‌ی گران‌بها و ابریشمی که برای کفنِ بزرگان استفاده می‌شد، اینجا کنایه از تجملاتِ بی‌فایده دنیوی است.

تابش اندیشه هر منکری مقت خدا بیند اگر کور نیست

تابشِ اندیشه‌یِ منکران و بدگویان، باعث کوریِ آنان است؛ اما کسی که چشمِ دلش به نورِ خدا باز باشد، حقیقت را می‌بیند، مگر آنکه واقعاً کور باشد.

نکته ادبی: مقت: به معنای دشمنی و کینه است؛ اندیشه‌ای که از روی لجاجت باشد مانعِ بصیرت است.

پیر و جوان کو خورد آب حیات مرگ بر او نافذ و میسور نیست

پیر و جوان هر کس که از آبِ حیاتِ عشق بنوشد، دیگر مرگ بر او تأثیری ندارد و مرگ برایش ممکن نیست.

نکته ادبی: آبِ حیات: نمادِ عشق و معرفت که به جانِ آدمی جاودانگی می‌بخشد.

پرده حق خواست شدن ماه و خور عشق شناسید که او حور نیست

ماه و خورشید می‌خواستند حجابِ حقیقتِ مطلق باشند (یعنی انسان به جای خدا، طبیعت را بپرستد)، اما شما عشق را بشناسید، چرا که عشق از جنسِ این جلوه‌هایِ فیزیکی (حور و پری) نیست.

نکته ادبی: حور: در اینجا به معنایِ زیبایی‌هایِ فریبنده و ظاهری است که مانعِ دیدنِ ذاتِ حق می‌شود.

مفخر تبریز تویی شمس دین گفتن اسرار تو دستور نیست

ای شمسِ دین که مایه افتخارِ تبریزی؛ بیانِ اسرارِ والایِ تو در این قالبِ کلمات نمی‌گنجد و اجازه گفتنش نیست.

نکته ادبی: مفخر: مایه فخر و مباهات. دستور: در اینجا به معنایِ اجازه و رخصت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره رخ چون ماه

تشبیه جمال معشوق به ماه برای بیان درخشندگی و زیبایی بی‌نظیر آن.

تناقض (پارادوکس) پیشتر آ... دور نیست

اشاره به حضورِ همیشگی معشوق که هم نزدیک است و هم نیازی به جستجو ندارد.

تضاد عسل زنبور و شکری دور از وهم

تقابلِ شیرینیِ مادی و محدود با شیرینیِ معنوی و متعالی.

نماد آب حیات

نمادی از معرفت و عشقِ الهی که جانِ آدمی را از مرگِ معنوی نجات می‌دهد.

کنایه کفن اطلس و گور

کنایه از بی‌ارزشیِ زندگیِ دنیا بدونِ عشق، حتی با وجودِ تجملات.