دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۰۲

مولوی
اندرآ عیش بی تو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست
ای تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان ولیک پنهان نیست
دست بر هر کجا نهی جانست دست بر جان نهادن آسان نیست
جان که صافی شدست در قالب جز که آیینه دار جانان نیست
جمع شد آفتاب و مه این دم وقت افسانه پریشان نیست
مستی افزون شدست و می ترسم کاین سخن را مجال جولان نیست
دست نه بر دهان من تا من آن نگویم چو گفت را آن نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، بازتابی از اشتیاق بی‌پایان عاشق به حضور معشوق و یگانگی با اوست. شاعر در این فضای عرفانی، وجود معشوق را نه در بیرون، بلکه در اعماق جان خویش می‌بیند و تأکید می‌کند که زندگی بدون این حضور، معنا و حلاوتی ندارد.

در بخش‌های پایانی، کلام شاعر به سوی سکوت می‌رود؛ چرا که تجربه وصال و مستی حاصل از آن، چنان عمیق و لاهوتی است که در بند واژه‌ها نمی‌گنجد و زبان از توصیف آن قاصر است.

معنی و تفسیر

اندرآ عیش بی تو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست

ای معشوق، به سوی ما بیا که زندگی بدون تو هیچ شادمانی ندارد. مگر کسی هست که از صمیم جان و با تمام وجود بنده و شیفته تو نباشد؟

نکته ادبی: در اینجا اندرآ به معنای بیا و وارد شو است و تضاد میان شادمانی و نبودن معشوق، پایه اصلی مفهوم است.

ای تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان ولیک پنهان نیست

جایگاه تو در جان ما، همانند جایگاه روح در جسم است؛ تو چنان عمیق و ناپیدایی که گویی پنهان هستی، اما با این وجود حضورت برای اهل دل آشکار است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه جان در تن برای توصیف حلول معشوق در جان عاشق است که نوعی استعاره‌سازی عرفانی به شمار می‌رود.

دست بر هر کجا نهی جانست دست بر جان نهادن آسان نیست

هر کجا که دستِ قدرت تو برسد، جان می‌یابد و زنده می‌شود، اما باید دانست که دست‌رسی به جان و جایگاه آن، امری دشوار و فراتر از توان عادی است.

نکته ادبی: در اینجا منظور از دست می‌تواند اراده یا عنایت الهی باشد که به هر چه برسد، آن را به زندگی و کمال می‌رساند.

جان که صافی شدست در قالب جز که آیینه دار جانان نیست

وقتی جان آدمی در کالبد تن پاک و زلال شد، دیگر هیچ نقشی جز آینه‌داری برای جمال یار و بازتابنده نورِ معشوق ندارد.

نکته ادبی: استعاره آیینه‌دار اشاره به این دارد که انسان کامل، مظهر صفات الهی است.

جمع شد آفتاب و مه این دم وقت افسانه پریشان نیست

در این لحظه که خورشید و ماه (نمادهای جمال و جلال) در کنار هم جمع شده‌اند و به وحدت رسیده‌اند، اکنون زمان سخن‌سرایی و افسانه‌گویی‌های پریشان و بیهوده نیست.

نکته ادبی: اشاره به وصال و وحدت است که در آن کثرت (آفتاب و مه) به اتحاد می‌رسد.

مستی افزون شدست و می ترسم کاین سخن را مجال جولان نیست

مستیِ درونی من از این دیدار بیشتر شده است و از این بیم دارم که این حالِ خوش، مجالی برای خودنمایی و سخن گفتن باقی نگذارد.

نکته ادبی: کلمه جولان در اینجا به معنای میدان‌داری و حرکت سخن در بستر کلام است که از مستیِ بی‌واژه ناتوان گشته.

دست نه بر دهان من تا من آن نگویم چو گفت را آن نیست

دستت را بر دهان من بگذار تا چیزی نگویم، زیرا این احوال چنان فراتر از بیان است که کلام، ظرفیت و شایستگیِ بازگو کردن آن را ندارد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده عجز از بیان است که یکی از بن‌مایه‌های کلاسیک در متون عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو جان ما در تن

معشوق را به جان در تن تشبیه کرده تا نزدیکی و اهمیت وجود او را نشان دهد.

تضاد (پارادوکس) سخت پنهان ولیک پنهان نیست

جمع میان پنهان بودن و پنهان نبودن، بیانگر حضور همه‌جایی و در عین حالِ نادیدنی بودن معشوق است.

استعاره آیینه‌دار جانان

قلبِ پاکِ انسان را به آینه‌ای تشبیه کرده که جمال الهی در آن منعکس می‌شود.