دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۰۰

مولوی
قبله امروز جز شهنشه نیست هر که آید به در بگو ره نیست
عذر گو وز بهانه آگه باش همه خفتند و یک کس آگه نیست
نگذارد نه کوته و نه دراز آتشی کو دراز و کوته نیست
در چه طبع تو خیالاتست یوسفی بی خیال در چه نیست
چون که گندم رسید مغز آکند همره ماست و همره که نیست
پاره پاره کند یکایک را عشق آن یک که پاره ده نیست
گه گهی می کشند گوش تو را سوی آن عالمی که گه گه نیست
شمس تبریز شاه ترکانست رو به صحرا که شه به خرگه نیست

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اشعار بر محوریتِ مطلقِ عشق به پیر و مرشد (شمس تبریز) و ضرورتِ عبور از تعینات دنیوی و خودبینی‌هایِ نفسانی سروده شده است. شاعر با زبانی نمادین، خواننده را به بیداری از خوابِ غفلتِ جهان و رهایی از بندِ خیالاتِ ذهن دعوت می‌کند تا در پرتوِ این عشقِ فراگیر، به وحدتِ حقیقی که فراتر از زمان و مکان است، واصل شود.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، فضایی عرفانی و سلوکی است که در آن، حقیقتِ وجودیِ انسان (یوسفِ جان) در چاهِ طبیعت زندانی است و تنها با آتشِ عشقِ الهی و هدایتِ پیر، امکانِ رهایی و رسیدن به صحرایِ بیکرانِ حقیقت (مقامِ بی‌نشانی) میسر می‌گردد.

معنی و تفسیر

قبله امروز جز شهنشه نیست هر که آید به در بگو ره نیست

امروز تنها قبله و مقصد حقیقی ما آن پادشاهِ جان (شمس) است و هر کس که به درگاهِ این حقیقت می‌آید، بدان که راهی جز تسلیم در برابرِ او وجود ندارد.

نکته ادبی: شهنشه ترکیبی از شاه و انشا است که در اینجا به معنایِ سلطانِ معنوی است.

عذر گو وز بهانه آگه باش همه خفتند و یک کس آگه نیست

به جای بهانه‌جویی، عذرِ تقصیر بیاور و از بهانه‌هایی که می‌آوری آگاه باش؛ چرا که همه مردم در خوابِ غفلتِ دنیوی فرو رفته‌اند و تنها یک نفر (عارفِ بیدار) در این میان هشیار است.

نکته ادبی: خفتن در اینجا استعاره از بی‌خبری و غفلت از حقیقتِ هستی است.

نگذارد نه کوته و نه دراز آتشی کو دراز و کوته نیست

آتشی که در این راه می‌سوزاند، هیچ چیز (کوچک یا بزرگ) را باقی نمی‌گذارد؛ چرا که این آتشِ عشق، خود فراتر از مفاهیمِ طول و عرض و اندازه‌هایِ مادی است.

نکته ادبی: اشاره به ماهیتِ ویرانگر و تطهیرکننده عشق دارد که قید و بندها را از میان می‌برد.

در چه طبع تو خیالاتست یوسفی بی خیال در چه نیست

چاهِ طبیعت و ذهنِ تو لبریز از خیالاتِ بیهوده است؛ ای جان، یوسفِ حقیقتِ تو در این چاه زندانی شده است و هیچ خیالی نیست که یوسفِ وجود در آن محبوس نباشد.

نکته ادبی: چه در اینجا به معنای چاه است که استعاره از تن و عالمِ خاکی است.

چون که گندم رسید مغز آکند همره ماست و همره که نیست

همان‌طور که وقتی گندم می‌رسد، دانه پُر‌مغز می‌شود، حقیقتِ وجود نیز به کمال می‌رسد؛ این حقیقت با ماست، اما چه کسی هست که این همراهی را درک کند؟

نکته ادبی: مغز آکندن کنایه از رسیدن به کمالِ معنایی و حقیقتِ درونی است.

پاره پاره کند یکایک را عشق آن یک که پاره ده نیست

عشق آن یگانه‌یِ بی‌همتا، تک‌تکِ اجزایِ هستیِ تو را که پراکنده و متکثر است، در هم می‌شکند تا به وحدت برسی؛ چرا که آن حقیقتِ واحد، قابلِ تقسیم شدن نیست.

نکته ادبی: پاره ده نبودن کنایه از صمدیت و وحدانیتِ مطلقِ ذاتِ الهی است.

گه گهی می کشند گوش تو را سوی آن عالمی که گه گه نیست

گاه‌به‌گاه، حق‌تعالی با سختی‌ها یا تنبیه‌هایی، گوشِ تو را می‌کشد تا تو را به سمتِ آن عالمی هدایت کند که دیگر محدود به زمان (گه و گاه) نیست.

نکته ادبی: اشاره به تأدیبِ سالک توسطِ پیر یا جذباتِ الهی برای بیداری.

شمس تبریز شاه ترکانست رو به صحرا که شه به خرگه نیست

شمسِ تبریز، سلطانِ عارفان و پادشاهِ جان‌هایِ آزاد است؛ پس به سویِ بیابانِ حقیقت (مقامِ فنا) برو، زیرا که آن سلطانِ حقیقی در خیمه‌یِ محدودِ تن و تعلقاتِ دنیوی جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: خرگه کنایه از تعلقات و قفسِ تن است و صحرا نمادِ وسعتِ بی‌کرانِ معرفت.

آرایه‌های ادبی

استعاره یوسفی

اشاره به جانِ عزیز و حقیقتِ نهفته در انسان که در چاهِ تن و خیال زندانی شده است.

تمثیل چاه و صحرا

چاه نمادِ حبس در خود و دنیاست، و صحرا نمادِ رهایی و بی‌نشانی در ساحتِ عرفان است.

تضاد (طباق) کوته و دراز

برای نشان دادنِ فراگیریِ قدرتِ عشق که محدود به هیچ کمیتی نیست.

ایهام تناسب گندم

اشاره به داستانِ هبوطِ آدم و همچنین به تکامل و رسیدنِ معرفت در نهادِ سالک.